2011/07/30

730

آلیس مدتی طولانی آن‌طرف خیابان ایستاده بود و به ساختمان آن‌طرف دیگر نگاه کرده بود. به این فکر کرده بود که مالته یک سال تمام از این در وارد و خارج شده بود و آخرین‌بار وارد و دیگر خارج نشده بود. کسانی دیگر از آن خانه خارجش کرده بودند، با ملحفه‌ای روی صورت و بدنش. اما بیشتر به این فکر کرده بود که چه‌طور می‌شد اگر یک‌دفعه در آن ساختمان باز می‌شد و مالته بیرون می‌آمد، دست‌ها در جیب‌های کتش و نگاهی کنجکاو به آسمان.
آلیس گفت: می‌دونی، یک‌دفعه فکر کردم مالته اصلاٌ نمرده. تمام مدت در خیابان راه آهن زندگی می‌کرده، تمام این سال‌ها رو.

آلیس/ یودیت هرمان/ محمود حسینی‌زاد

2 نظر:

زبل‌خان گفت...

اگه هم بکشم بخونمش

آيلين گفت...

..يعني من ذوق مرگم واسه اسم وبلاگت رفيق... يه جورايي شيكه . راضيم ازت.