‏نمایش پست‌ها با برچسب فرانک مک کورت. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب فرانک مک کورت. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۰/۱۲/۲۹

751

من دلم نمی‌‎خواهد هرروز به خانه‌ی مادربزرگ بروم. دلم نمی‌خواهد غذای بیل گالوین را سرتاسر خیابان داک حمل کنم، ولی مادر می‌گوید که ما به این شش‌پنی احتیاج داریم و اگر قبول نکنم اجازه ندارم هیچکجای دیگر بروم.
مادر می‌گوید می‌مانی توی خانه. حق نداری با دوست‌هایت هم توی خیابان بازی کنی.
مادربزرگ به من می‌گوید، قابلمه‌ی غذا را صاف بگیر و توی خیابان بازیگوشی نکن، سر و گوشت به این طرف و آن طرف نجنبد، به سنگ و کلوخ هم لگد نزن که نوک کفشت خراب بشود. این غذا گرم است و باید گرم هم به دست بیل گالوین برسد .
بوی اشتهاانگیزی از قابلمه‌ی غذا به دماغم می‌خورد، گوشت خوک دودی و دو تا سیب‌زمینی سفید پخته. اگر من نصف سیب‌زمینی را بخورم، محال است بفهمد. به مادربزرگ شکایت نخواهد کرد، چون او هیچ‌وقت حرف نمی‌زند جز این‌که یکی دو بار دماغش را بالا می‌کشد.
بهتر است نصف دیگر سیب‌زمینی را هم بخورم تا از مادربزرگ نپرسد چرا سیب‌زمینی نصفه برایش گذاشته. بد نیست ناخنکی به گوشت خوک دودی و کلم هم بزنم و اگر آن یکی سیب‌زمینی را هم بخورم، حتماً فکر می‌کند که اصلاً سیب‌زمینی نداشته.


اجاق سرد آنجلا/ فرانک مک‌کورت/ گلی امامی

۱۳۸۹/۰۹/۲۸

643

همسایه‌ی دیوار به دیوار مادربزرگ، خانم پورسل، تنها کسی است که در خیابان آن‌ها رادیو دارد. این رادیو را دولت به او داده، چون پیر و کور است. من هم دلم رادیو می‌خواهد. مادربزرگ من هم پیر است، ولی کور نیست و فایده‌ی مادربزرگی که کور نمی‌شود تا از دولت رادیو بگیرد چیست؟

اجاق سرد آنجلا/ فرانک مک‌کورت/ گلی امامی

۱۳۸۹/۰۱/۰۸

462

غذا توی شکمم به هم پیچید. بالا آمدن خوراکی‌ها را توی گلویم حس کردم. دویدم توی حیاط خلوت و هر چه را که خورده بودم بالا آوردم. مادربزرگ آمد بیرون.
نگاه کن چه کار کرده. اولین صبحانه‌ی عشاء ربانی‌اش را استفراغ کرد. جسم و خون حضرت عیسی را بالا آورد. جسم خداوند توی حیاط خلوت من است. حالا باید چه کار کنم؟ باید ببرمش پیش جزوئیت‌ها* چون آن‌ها بهتر از هر کس حتی گناه پاپ را می‌دانند.
مرا در میان خیابان های لیمریک خِرکش‌کنان برد. به تمام همسایه‌ها و مردم بیگانه درباره‌ی خداوند در حیاط خلوتش گفت. دم اتاقک اعتراف مرا هل داد تو.


*یسوعیون


اجاق سرد آنجلا/فرانک مک‌کورت/گلی امامی