‏نمایش پست‌ها با برچسب ایتالو کالوینو. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب ایتالو کالوینو. نمایش همه پست‌ها

۱۳۸۹/۱۲/۱۲

699

چند بار وقتی که گذشته‌ام روی شانه‌هایم سنگینی می‌کرد، این امید را داشتم که به یک‌باره از همه‌چیز ببُرم: شغل، شهر، زن و دنیایم را عوض کنم- دنیایی از پی دنیایی دیگر، تا جایی که یک دورِ کامل زده باشم،- عاداتم، رفقایم، معاملات، مشتری‌هایم... اشتباه می‌کردم؛ اما وقتی متوجه شدم که دیگر دیر شده بود. با این روش فقط گذشته‌ام را توی خودم جمع می‌کردم و گذشته را زیادتر می‌کردم. زندگی به نظرم زیاده از حد تکه‌تکه و مغشوش می‌آمد، آن‌قدر که نمی‌توانستم آن را تا آخر دنبال خودم بکشم. هربار به خودم می‌گفتم: چه آرامشی، کنتور را صفر می‌کنم، تخته را هم با پاک‌کن پاک می‌کنم. اما فردای آن‌روز که به جای جدیدی می‌رسیدم صفر تبدیل به عددی شده بود آن‌چنان، که دیگر روی کنتور جا نمی‌گرفت. سرتاسر تخته هم پرشده بود از اشخاص، مکان‌ها، صحبت‌ها، نفرت‌ها و اشتباهات.

اگر شبی از شب‌های زمستان مسافری.../ ایتالو کالوینو/ لیلی گلستان

۱۳۸۹/۰۷/۱۵

602

هنگامی که آدمی تنها و تک‌رو زندگی می‌کند، فقط یک جنبه‌ی انسان های دیگر را می‌بیند. جنبه‌ای که آدمی را وا می‌دارد همواره به هوش باشد و حالت دفاعی به خود بگیرد.

بارون درخت نشین/ ایتالو کالوینو/ مهدی سحابی

۱۳۸۷/۰۷/۱۱

135

هر چهارشنبه دوشیزه‌ای معطر، یک اسکناس صد کرونی می‌دهد تا بگذارم با زندانی تنها بماند. پنج‌شنبه هم صد کرون بابت آب‌جو از دست می‌رفت. وقتی ساعت ملاقات تمام می‌شد، دوشیزه‌خانم که بر لباس‌های فاخرش بوی زندانی را به‌همراه داشت بیرون می‌آمد و زندانی هم با بوی عطر دوشیزه‌خانم بر لباس زندان به سلول باز می‌گشت. برای من هم بوی آب‌جو باقی می‌ماند. زندگی چیزی نیست مگر تبادل بوها.

اگر شبی از شبهای زمستان مسافری / ایتالو کالوینو