‏نمایش پست‌ها با برچسب سلینجر. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب سلینجر. نمایش همه پست‌ها

۱۳۸۹/۰۹/۱۱

631

از یه راه‌پله‌ی دیگه اومدم پایین و یه «دهنِتو...»‌ی دیگه رو دیوار دیدم. سعی کردم با دست پاکش کنم، ولی این‌یکي رو با چاقويی چیزی رو دیوار کنده بودن. پاک نمی‌شد. به‌هرحال فایده‌ای هم نداشت. اگه آدم یه‌میلیون سالَم وقت داشته باشه، نمی‌تونه حتّا نصفِ «دهنِتو...»های دنیا رو پاک کنه.

ناتور دشت/ جی. دی. سلینجر/ محمد نجفی

۱۳۸۹/۰۹/۰۶

627

"تو تاریخ انداختمت چون اصلا هیچ‌چی بلد نیستی."
"می‌دونم آقا. پسر، می‌دونم. نمی‌شه کاریش کرد."
دوباره گفت "اصلا هیچی." این خونمو به جوش ‌می‌آره. این‌که مردم بعد از اینکه چیزی رو قبول کردی بازم تکرارش می‌کنن.

ناتور دشت / جی. دی. سلینجر / محمد نجفی

۱۳۸۹/۰۷/۲۲

605

دختره که هَمراش بود خیلی خوشگل بود. پسر، واقعاً خوشگل بود. ولی باید می‌شنیدی چی می‌گفتن. اولاً که هر دو پاتیل بودن. پسره داشت زیرمیزی انگولک می‌کرد و همون موقعَم داستانِ هم‌اتاقی‌شو تعریف می‌کرد که یه شیشه آسپیرین خورده بوده و می‌خواسته خودکشی کنه. دختره همه‌ش می‌گفت: «چه وحشتناک... نکن عزیزم. خواهش می‌کنم. نکن... این‌جا خوب نیس» فکرشو بکن، آدم یکی رو زیرِ میز انگولک کنه، همون‌موقعَم داستانِ خودکشی یکی دیگه رو براش تعریف کنه! حرف نداره.

ناتور دشت/ جی.دی.سلینجر/ محمد نجفی

۱۳۸۹/۰۶/۱۶

583

مسأله اینه که بیشتر مواقع وقتی آدم می‌خواد این کارو بکنه _منظورم با دختریه که خراب نیست_ همه‌ش به آدم می‌گه نکن. مشکلِ من اینه که نمی‌کنم. اکثر پسرا تا آخرش می‌رن. آدم هیچ‌وقت نمی‌فهمه که دختره واقعاً دلش می‌خواد نری، یا بد جوری ترسیده، یا فقط می‌گه تا اگرم رفتی و تا آخرش رفتی بیُفته گردن تو، نه اون. به هرحال، من همیشه نمی‌رفتم... به من می‌گن نکن، منم نمی‌کنم. همیشه‌م بعدش پشیمون می‌شم، بعدِ این‌که می‌رسونم‌شون؛ ولی دفه‌ی بعد بازَم نمی‌کنم.

ناتور دشت / جی.دی.سلینجر / محمد نجفی

۱۳۸۹/۰۵/۱۶

556

امیدوارم اگه واقعاً مُردم، یه نفر پیدا شه که عقل تو کله‌اش باشه و پرتم کنه تو رودخونه، یا نمی‌دونم، هر کاری بکنه غیر گذاشتن تو قبرستون. اونم واسه این‌که مردم بیان و یکشنبه‌ها گل بذارن رو شکمم و این مزخرفات. وقتی مُردی گل می‌خوای چی‌کار؟
ناتور دشت/جی. دی. سلینجر/محمد نجفی

۱۳۸۹/۰۵/۱۱

551

چیزی که راجع به کتاب خیلی حال می‌ده اینه که آدم وقتی کتابه رو می‌خونه و تموم می‌کنه دوس داشته باشه نویسنده‌ش دوست صمیمیش باشه و بتونه هر وقت دوس داره یه زنگی بهش بزنه.
ناتور دشت/ جی. دی. سلینجر/ محمد نجفی

۱۳۸۹/۰۲/۱۸

486

آن شب دیروقت رعد و برق شد. ساعت سه از خواب پریدم و روتی کنارم نبود. از جا پریدم و از پله ها دویدم پایین. ... تو آشپزخانه بود. پیژامه‌ی آبی‌رنگش تنش بود و دمپایی‌های پشمالوش پاش. -خودِ خودِ روتی- و نشسته بود پشت میز آشپزخانه و مجله می‌خواند، البته واقعاً نمی‌خواند، چون بدجور ترسیده بود. تو هیچ‌وقت زنِ من را ندیده‌ای با آن پیژامه‌ی آبی به تنش، یا لباسِ آبی یا حوله‌ی آبی. من تا قبل این‌که با روتی آشنا بشوم حالیم نمی‌شد هر دختری یک رنگ دارد. رنگ روتی آبی‌ست.

هفته‌ای یه‌بار آدمو نمی‌کُشه/جی.دی.سلینجر/لیلا نصیری‌ها

۱۳۸۹/۰۲/۱۷

485

احتمالاً برای هر مردی دست‌کم یک شهر وجود دارد که دیر یا زود به یک دختر تبدیل می‌شود. این‌که مرد آن دختر را تا چه‌حد خوب یا بد می‌شناسد لزوماً تأثیری بر این استحاله نمی‌گذارد. دختر آن‌جا بود، و تمامِ شهر بود، و کاری‌ش هم نمی‌شد کرد...

نغمه‌ی غمگین/جی.دی.سلینجر/بابک تبرایی

۱۳۸۸/۱۱/۲۲

442

یکی از اشکالای این روشنفکرا و آدمای باهوش اینه که درباره‌ی چیزی حرف نمی‌زنن مگه این که مهارِ قضیه دست خودشون باشه. همیشه می‌خوان وقتی خودشون خفه شدن تو هم خفه شی و وقتی خودشون می‌رن تو اتاقشون تو هم بری.

ناتور دشت/جی.دی.سلینجر/محمد نجفی

۱۳۸۸/۰۷/۰۳

398

"هیچ‌وقت تو زندگیم لب به مشروب نزده‌م." فورد این را به آرامی گفت، انگار بخواهد حالت اعتراف‌گونه را از حرفش بگیرد. "نه به‌خاطر این‌که مادرم الکلی بود. هیچ وقت سیگارَم نکشیدم. دلیلش اینه که وقتی بچه بودم، یه نفر بهم گفت الکل و سیگار حس چشایی رو ضعیف می‌کنه. من فکر کردم خوبه که آدم حس چشایی کامل و بی‌نقصی داشته باشه. یه جورایی، هنوزم همین‌جور فکر می‌کنم. هنوز نتونسته‌م از خیلی اعتقادات بچگی‌م دست بکشم."

جنگل واژگون / جی. دی. سلینجر / بابک تبرایی و سحر ساعی

۱۳۸۸/۰۶/۱۷

378

این فکر به سرم زد که دانشکده ام مثل بقیۀ جاهاییه که توش دارایی و ثروت روی هم جمع می کنن. منظورم اینه که ثروت ثروته، چه فرقی می کنه این ثروت پول باشه یا زمین یا فرهنگ یا دانش؟

فرنی و زویی / جی. دی سلینجر/ امید نیک فرجام

۱۳۸۸/۰۲/۳۰

290

داستانها هرگز به پایان نمیرسند، راوی ست که معمولا صدایش را در نقطه ی جذاب و هنرمندانه ای قطع میکند. کلا همه اش همین است.

نغمه غمگین/ جی. دی. سلینجر

۱۳۸۸/۰۲/۲۷

287

روی صندلی عرشه کارهای زیادی میشود انجام داد: وقتی یکی با سینی پر اردور داغ از کنارت میگذرد ناخنکی بزنی و مشغول نوش جان کردن شوی، کتاب یا مجله ای بخوانی، عکس فوری نوه هایت را به نمایش بگذاری، میل بافتنی دست بگیری، دلواپس پول باشی، دلواپس مردی باشی، دلواپس زنی باشی، دریا زده شوی، دخترها را سر راهشان به استخر دید بزنی، ... ولی دو نفر که روی این صنلدی ها نشسته باشند هرچند تا جای ممکن هم به سمت هم کش بیایند، خیلی راحت نمیتوانند همدیگر را ببوسند، یا دسته ی صندلی های عرشه زیادی بلند است یا کسانی که در ماجرا نقش دارند زیادی درون آنها فرو رفته اند.

نغمه غمگین/ جی. دی. سلینجر

۱۳۸۷/۱۲/۲۴

258

اگه تو کالج با یه دختر خنگ هم‌ا‌تاق شدی، سعی کن کاری کنی بیشتر بفهمه. اگه بیرون سینما واسادی و یه پیرزن می‌آد بهت آدامس بفروشه، اگه یه دلار داری همه‌شو بهش بده، ولی فقط یه طوری این کارو بکن که بهش برنخوره. درستش اینه، بچه جون. خیلی چیزا می‌تونم بهت بگم مَت، ولی نمی‌دونم حرفام درسته یا نه. تو خیلی کوچولویی، ولی حرفمو می‌فهمی. بزرگ که بشی دختر باهوشی می‌شی. اگه دختر باهوش و باحالی نشی می‌خوام اصلن بزرگ نشی.

هفته ای یه بار آدمو نمی کشه / جی. دی. سلینجر / برگردان: امید نیک فرجام / نشر نیلا

۱۳۸۷/۱۰/۱۳

205

وقتی آسانسور به راه افتاد، جوان به زن گفت: "می بینم که به پاهای من زل زدین." زن گفت:"چی فرمودین؟"
"گفتم می بینم که به پاهای من زل زدین".
زن گفت: " عذر می خوام. من تصادفا به زمین نگاه می کردم" . و رویش را به درهای آسانسور کرد.
جوان گفت: "اگه دلتون می خواد به پاهای من نگاه کنین، نگاه کنین اما خبر مرگتون، دزدکی این کارو نکنین" .

یک روز خوش برای موز ماهی / سلینجر / برگردان: احمد گلشیری

۱۳۸۷/۱۰/۰۲

197

احساساتی گری یعنی این که میزان مهر و عطوفتی که نثار چیزی میکنیم بیش از آنی باشد که خداوند نثارش کرده است.

بالابلندتر از هر بلندبالایی/ سلینجر

۱۳۸۷/۰۷/۱۴

139

من همیشه تصور می كنم که دو هزار تا بچه دارن توی دشت، كنار دره‌ای بازی می كنن كه هر لحظه ممكنه یكی از اونا بیفته پایین. من اگه بخوام شغلی داشته باشم اینه كه كنار دره وایسم و نذارم اینا پرت بشن توی دره. واسه همین، بهترین شغل واسه من اینه كه ناتوردشت باشم.

ناتور دشت / سلینجر

۱۳۸۷/۰۶/۰۳

96

همیشه در بازی یا ورزش، درجه‌ای از توانایی و مهارت هست که واقعا بدمان می‌آید حریفی نامتعارف به آن برسد. حریفی که بی برو برگرد از یکی از انواع حرامزاده‌هاست. حرامزاده‌ی بی‌نظم و آشفته، حرامزاده‌ی اجق وجق، یا حرامزاده‌ی متعارف صد در صد آمریکایی که البته طیف وسیعی را دربر می‌گیرد: از کسی که با موفقیت، ابزاری نازل یا حقیر را علیه ما به‌کار می‌گیرد و حرف خودش را پیش می‌برد، تا حریفی پیروز و جذاب که چهره‌ای بی‌خودی شاد و قشنگ دارد.

سیمور: پیش‌گفتار / سلینجر

۱۳۸۷/۰۵/۲۹

89

نه سرزمین هرز، که بزرگ جنگلی واژگون
شاخ و برگ‌هایش، همه در زیر زمین.

جنگل واژگون / سلینجر

۱۳۸۷/۰۵/۲۵

77

کفشای اسکی حسابی ناراحتم کرد که دارم می‌رم. مادرم قشنگ جلو چشمم بود که واسه خریدن این کفشا تو مغازه‌ها چرخیده و از فروشنده‌ها یه میلیون سوال دری وری پرسیده؛ آخرشم یه جور اشتباهی‌شو برام خریده.
ولی پسر! مادرم آدم خوبیه. جدی می‌گم. از همه بیشتر واسه همین ناراحتم که اخراج شدم. به‌خاطر مادرم و اون کفشای اسکی اشتباهی.

هفته‌ای یه بار آدمو نمی‌کشه / سلینجر