‏نمایش پست‌ها با برچسب لویی فردینان سلین. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب لویی فردینان سلین. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۱/۰۵/۲۷

765

آدم ممکن است کورمال کورمال از وسط اشکال مبهم خاطرات بگذرد و لابلایش گم بشود. تعداد آدم‌ها و اشیایی که در گذشته‌ی آدم دیگر حرکتی ندارند، دیوانه‌کننده است. زنده‌هایی که در دخمه‌های زمان سرگردانند چنان کنار مرده‌ها خوابیده‌اند که انگار یک سایه‌ی واحد بر همه‌شان افتاده.
همچنان‌که پیر می‌شوی دیگر نمی‌دانی مرده‌ها را در ذهنت زنده کنی یا زنده‌ها را.

سفر به انتهای شب/ لویی فردینان سلین/ فرهاد غبرایی

۱۳۸۹/۰۵/۰۱

542

می‌بینم که دارم حوصله‌تان را سر می‌برم.. یک چیز دیگر!... همه‌ی بورژواها اعدام؟... بورژواهای همه‌ی حزب‌ها!... کاملاً مطلقاً موافق! بورژوا صددرصد رذل است! یکی‌ش هست، بخصوص، سارتِر! مربای گه! چطوری به من تهمت زد، زمین و زمان را به هم زد بلکه تکه تکه‌م کنند، برای او اختصاصی پنج... شش غده‌ی بدخیم طلب می‌کنم بین مری و پانکرآس!.. خارج از نوبت!...

قصر به قصر/ لویی فردینان سلین/ مهدی سحابی

۱۳۸۹/۰۴/۱۹

528

[سلین] عادت داشت بگوید:« تجربه مثل فانوس است، فقط جلوی پای کسی را که آن را در دست دارد، روشن می‌کند.»

بخارا 51 ( وبژه نامه لویی فردینان سلین)/ پی یر دو ورژه/ ناهید فروغان

۱۳۸۹/۰۴/۱۸

524

هنوز صدایش [ صدای سلین] را میشنوم، وقتی در زیرزمین در کندن پوست سیب زمینی ها به او کمک می کردم؛ تا وقتی زنده ام این صدا را خواهم شنید:« انقلاب... انقلابی که ما هر روز شاهد آن هستیم... یگانه انقلاب، انقلاب واقعی، این است که پستچی سیاهه با کلفته میخوابد... تا چند نسل بعد، فرانسویان دو رگه خواهند شد و حرف های ما دیگر معنایی نخواهد داشت... واقعیت این است چه خوششان بیاید و چه خوششان نیاید- انسان سفید پوست در استالینگراد مرده است.»

بخارا 51 ( وبژه نامه لویی فردینان سلین)/ پی یر دو ورژه/ ناهید فروغان

۱۳۸۸/۱۲/۲۱

455

سلین برادر ما است، برادری که دنیای نامهربان روزگارش به او مدیون خواهد بود. این پزشک تنها، نویسنده‌ی خشمگین و انسان خسته را می‌توان بر اساس یکی از جملات مشهورش به خوبی درک کرد: " من همان طوری می‌نویسم که حس می‌کنم... ازم خرده می‌گیرند که بد‌دهنم، زبان بی‌ادبانه دارم... از بی‌رحمی دایمی [کتاب‌هایم] انتقاد می‌کنند... چه کنم؟ این دنیا ذاتش را عوض کند، من هم سبکم را عوض می‌کنم. "

مهدی یزدانی خرم/ گفت‌وگو با مهدی سحابی/ روزنامه‌ی شرق مورخ 21/خرداد/84

۱۳۸۸/۱۰/۰۲

431

روح با کلمه راضی می‌شود، ولی تن فرق دارد، راحت نمی شود خوشحالش کرد، احتیاج به عضله دارد.

سفر به انتهای شب/ لویی فردینان سلین/ فرهاد غبرایی

۱۳۸۸/۰۶/۱۶

376

آن قدر عجله داشتیم که من توی همان شلوارم خودم را سبک می‌کردم. اصلا من تا سربازی همیشه کــونم گــهی بود، بس که در همه‌ی جوانیم عجله داشتم.

مرگ قسطی/ لویی فردینان سلین/ مهدی سحابی

۱۳۸۸/۰۵/۲۸

347

جهنم یک روزه نمی پزاند...
روغن میخواهد و بلدی!

دسته دلقک ها/ لویی فردینان سلین

۱۳۸۸/۰۴/۲۴

316

برای آدم های بیچاره دو راه خوب برای مردن هست، یا در اثر بی اعتنایی مطلق همنوعان در زمان صلح، یا در اثر شوق آدم کشی همین همنوعان در زمان جنگ.

سفر به انتهای شب / لویی فردینان سلین / ترجمه: فرهاد غبرایی

۱۳۸۸/۰۴/۱۹

311

- تو بازداشتي، احمق! ببين چه شاهكاري دُرُس كردي. داري راس راس را مي‌ري؟ چه‌طور جرئت مي‌كني؟ خجالت نمي‌كشي؟ جواب بده عوضي، پاپ بايد بياد بند زير كلاتو سفت كنه؟ بالاخره شراب انگور از سرت پريد يا نه؟ كلاه‌خودتم ديگه رو سرت بند نيس! مگه اسمو بهت تحويل ندادن، بگو ديگه، يالا، اسم شب! گندت بزنن! مواظب باش يه كلمه حرف اضافي نزني! جاسوس بد بخت لعنتي! يعني هيچي نمي‌دوني؟ جواب بده، كردونوف! تو هيچي نمي‌دوني، بنال، هيچي؟ از پوتيناي منم خرتري؟

- بله، سرجوخه.

معركه / لويي فردينان سلين / برگردان: سميه نوروزي / نشر چشمه

۱۳۸۸/۰۴/۰۱

302

چماق بالاخره صاحبش را خسته می کند، در حالیکه آرزوی قدرت و ثروت، یعنی چیزی که وجود سفیدپوست تا خرخره از آن لبریز است، نه زحمتی دارد نه خرجی، اصلا و ابدا. بهتر است دیگر از فراعنه ی مصر و خان های تاتار پیش ما قمپز در نکنند! این آماتورهای باستانی در هنر والای به کار واداشتن جانور دوپا، ناشی های ناواردی بودند که فقط ادعاشان گوش فلک را کر می کرد. این بدوی ها بلد نبودند برده شان را «آقا» صدا بزنند، گاهی هم او را پای صندوق رای بکشند، براش روزنامه بخرند، یا، در درجه ی اول راهی میدان جنگ کنند تا آتش شور و حرارتش بخوابد.

سفر به انتهای شب / لویی فردینان سلین/ ترجمه: فرهاد غبرایی

۱۳۸۸/۰۲/۱۵

282

بهتر است خیال برت ندارد، آدمها چیزی برای گفتن ندارند. واقعیت این است که هر کس فقط از دردهای شخصی خودش با دیگری حرف میزند. هر کس برای خودش و دنیا برای همه. عشق که به میدان می آید، هرکدام از طرفین سعی میکنند دردشان را روی دوش دیگری بیندازند، ولی هر کاری که بکنند بی نتیجه است و دردهاشان را دست نخورده نگه میدارند و دوباره از سر میگیرند، با ز هم سعی میکنند جایی برایش پیدا کنند. میگویند: شما دختر قشنگی هستید. و زندگی دوباره آنها را به چنگ میگیرد تا وقتی که دوباره همان حقه را سوار کنند و بگویند: شما دختر خیلی قشنگی هسید. وسط این دو ماجرا به خودت مینازی که توانسته ای از شر دردت خلاص بشوی، ولی عالم و آدم میدانند که ابدا حقیقت ندارد و دربست و تمام و کمال نگهش داشته ای . مگر نه؟
سفر به انتهای شب/ لویی فردینان سلین

۱۳۸۸/۰۱/۱۸

270

- بیا، هرچی خورده بالا آورده روم! سوراخ دماغشو گرفتم! کشتمش!
- پس بیست سالی افتادی!
- کثافت می خواس منو بکشه!
- لارسی، حسابی مست کردیا!
- من مست کردم؟ با چی مست کردم؟ مست بودم که این کارا رو کردم، آره، ببخشید.

معرکه / لویی فردینان سلین/ ترجمه سمیه نوروزی

۱۳۸۸/۰۱/۰۷

266

تنها چیزی که قابل دیدن می دانست خرید و فروش و جنس و بده بستانِ گرویی بود، نه پرنده، نه گل، نخیر!... جلوی طبیعت می رفت توی موضع دفاعی، تف می کرد به طبیعت دیوانه!... فقط، خودمانیم، یک چیز بود که به هیجان می آوردش، خنگش می کرد، از خود بیخود و نرم می کردش، آن هم موسیقی بود... همچو آدم خشکی که از زور خسّت حاضر بود گوشت تن خودش را بخورد، همچو مردک نکبت ملعون رباخوار بدجهودی را فقط یک چیز نرم می کرد، واقعا نرم ها! آن هم آهنگ بود و ترانه!... نرمش می کرد کامل!... آدمی بود کاملا مخالف پروپاچه، مخالف دود و دم، مخالف خانم، مخالف ویسکی، البته بدون اینکه اُبنه ای باشدها، به هیچ وجه، خلاصه آدمی بود به کلی بی احساس، بجُز در مقابل موسیقی و پیانو، تفنن خنیایی!...
دسته ی دلقک ها/ لویی فردینان سلین/ ترجمه: مهدی سحابی

۱۳۸۸/۰۱/۰۶

265

روزی که تاریکی شروع می کند همه جا را گرفتن، روزی که دیگر باید بزودی گذاشت و رفت، هنوز یک خرده یاد پوچی های این دنیا می افتیم...

دسته‌ی دلقک ها / لویی فردینان سلین/ ترجمه: مهدی سحابی

۱۳۸۷/۰۵/۲۶

79

بهتر است خیال برت ندارد، آدمها چیزی باری گفتن ندارند. واقعیت این است که هر کس فقط از دردهای شخصی خودش با دیگری حرف میزند. هر کس برای خودش و دنیا برای همه. عشق که به میدان می آید، هرکدام از طرفین سعی میکنند دردشان را روی دوش دیگری بیندازند، ولی هر کاری که بکنند بی نتیجه است و دردهاشان را دست نخورده نگه میدارند و دوباره از سر میگیرند، با ز هم سعی میکنند جایی برایش پیدا کنند. میگویند: شما دختر قشنگی هستید. و زندگی دوباره آنها را به چنگ میگیرد تا وقتی که دوباره همان حقه را سوار کنند و بگویند: شما دختر خیلی قشنگی هسید. وسط این دو ماجرا به خودت مینازی که توانسته ای از شر دردت خلاص بشوی، ولی عالم و آدم میدانند که ابدا حقیقت ندارد و دربست و تمام و کمال نگهش داشته ای . مگر نه؟

سفر به انتهای شب/ لویی فردینان سلین