حالم خوب نیست زیرا موجود خوبی ساخته نشدهام/ بدبخت تر و وحشتناکتر و مقصرتر از انسان موجودی نخوانده و ندیدهام هرگز/ زندگی ما سراسر تضاد و تناقض است/ آیا از این رو نیست که حرف میزنیم؟
در مسیر، یک زن سراسیمهی واویلا را سوار کردم! هنوز دندهی دوم جا نیفتاده بود که چهار ماشین پلیس آژیرکشان اخطار ایست دادند! بادیگاردهایم را مرخص کرده بودم برای یک لحظه به سرم زد که بزنم به سیم آخر و زدم به سیم آخر، و سرانجام با برخورد با یک دیوار بتونی از حرکت ماندم پلیسها برایم پا به زمین کوبیدند و به عرض رساندند: قربان! این عجوزه ایدز دارد و در حال فرار است! غریزه جنسیم به یک نوع بیماری معدوی تبدیل شد چیزی شبیه ورم معده! کابوسهای روسی / حسین پناهی