‏نمایش پست‌ها با برچسب ماریو بارگاس یوسا. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب ماریو بارگاس یوسا. نمایش همه پست‌ها

۱۳۸۹/۰۳/۱۱

495

دیکتاتورها بلایای طبیعی نیستند، آن‌ها با هم‌دستی خود مردم رشد می‌کنند و اتفاقا قربانیان خود را از میان همان مردم برمی‌گزینند.

مجله‌ی نافه، شماره‌ی اول/ ماریو بارگاس یوسا/ علی‌رضا کیوانی‌نژاد

۱۳۸۹/۰۱/۲۵

473

ادبیات، عشق و تمنا و رابطه‌ی جن.صی را عرصه‌ای برای آفرینش هنری کرده است. در غیاب ادبیات اروتیسم وجود نمی‌داشت. عشق و لذت و سرخوشی بی‌مایه می‌شد و از ظرافت و ژرفا و از آن گرمی و شوری که حاصل خیال‌پردازی ادبی است بی‌بهره می‌ماند. به راستی گزافه نیست اگر بگوییم آن زوجی که آثار گارسیلاسو، پترارک، گونگورا یا بودلر را خوانده‌اند، در قیاس با آدم‌های بی‌سوادی که سریال‌های بی‌مایه‌ی تلویزیونی آنان را بدل به موجوداتی ابله کرده، قدر لذت را بیشتر می‌دانند و بیشتر لذت می‌برند.

چرا ادبیات/ ماریو بارگاس یوسا/ عبدالله کوثری

۱۳۸۹/۰۱/۱۱

463

ما توی موکی‌یائویو عروسی کردیم. مردم آن‌جا خیلی به دیونسیو احترام می‌گذاشتند، چون جوان‌هاشان را از مرض واگیردار شق‌درد نجات داده بود. آره، همین که گفتم. یکی از آن تابستان‌های پر باران بود که گرفتار این مرض شدند. آره، خنده‌دار است، اما طفلک‌ها زار می‌زدند، زله شده بودند. از صبح کله‌ی سحر، دم‌دمای خروس‌خوان که چشم باز می‌کردند می‌دیدند ورم کرده و قرمز شده، انگار که فلفل روش پاشیده باشند می‌سوخت. مانده بودند چه کار کنند. آب سرد روش می‌ریختند، فایده‌ای نداشت، باز همان‌جور می‌ماند. وقتی شیر می‌دوشیدند یا توی مزرعه کار می‌کردند همان‌جور می‌ماند و اسباب زحمت‌شان می‌شد. از صومعه‌ی سن آنتونیو کشیش آوردند. کلی دعا خواندند و بخور سوزاندند. اما هیچ فایده‌ای نداشت. آن بی‌صاحب مانده‌شان همان‌جور بزرگ می‌شد و روز روشن می‌زد بیرون. آن وقت بود که دیونسیو آمد به آن شهر. ماجرا را براش تعریف کردند و او یک جشن با رقص و آواز ترتیب داد. به جای مجسمه‌ی قدیس حامی شهر، این دفعه جماعت یک چیز بزرگ گِلی که بهترین سفالگر شهر ساخته بود توی شهر می‌گرداندند. دسته‌ی موزیک مارش نظامی می‌زد، دخترها حلقه‌های گل به‌اش آویزان می‌کردند. بعد همان‌طور که دیونسیو گفته بود پرتش کردند توی رودخانه‌ی مانتارو. جوان‌هایی هم که از آن مرض داشتند پریدند توی آب. وقتی بیرون آمدند، اصلا انگار نه انگار، کوچک شده بود و برای خودش گرفته بود خوابیده بود.

مرگ در آند/ ماریو بارگاس یوسا/ عبدالله کوثری

۱۳۸۸/۰۵/۳۰

350

سالوادور رفیقش را آرام کرد: «این خیلی وقت پیش بود. فکر می‌کنی اینقدر ...خل‌ام که همچو چیزی را پیش آن کشیش بیچاره اعتراف کنم؟» ایمبرت که سعی داشت فضای پرتشنج را کمی آرام‌تر کند، باز به شوخی گفت «تُرکی جان بگو ببینم، تو چرا ...خل می‌گویی اما اسم خود آن چیزها را نمی‌آری، یا مثلا تپاندن نمی‌گویی. مگر خدا از همه‌ی کلمات رکیک بدش نمی‌آید؟» تُرک واداد، گفت «خدا از حرف بدش نمی‌آید، از فکرهای کثیف بدش می‌آید ...خل‌هایی که سوال‌های ...خل‌وار می‌کنند شاید اذیتش نکنند، اما بی‌بروبرگرد حسابی حوصله‌اش را سر می‌برند.»

سور بُز/ ماریو بارگاس یوسا/ ترجمه‌ی عبدالله کوثری

۱۳۸۸/۰۵/۱۶

336


کسی نمی‌دونه که این لقب‌ها رو کی از خودش در می‌آره. وقتی منو بوآ صدا کردن اولش خندیدم اما بعدش داشتم دیوونه می‌شدم و از یکی یکی می‌پرسیدم کی اسمو رو من گذاشته، اما فقط می‌گفتن اسمت همینه دیگه و حالا من از دست این اسم خلاصی ندارم، حتا تو محله هم منو بوآ صدا می‌کنن. خیال می‌کنم کار بایانو باشه. اون بود که همیشه بهم می‌گفت: " راستی راستی تا سر زانوته؟ "

سال های سگی/ ماریو بارگاس یوسا/ برگردان: احمد گلشیری/ انتشارات نگاه

۱۳۸۸/۰۵/۰۲

320

چه بد شد که حلقه هیچ وقت سر جای اولش بر نگشت، شیطون همیشه پوزشو تو هر چیز خوبی فرو می‌کنه.

سال‌های سگی/ ماریو بارگاس یوسا/ برگردان: احمد گلشیری/ انتشارات نگاه

۱۳۸۸/۰۳/۰۲

291

کنارِ راه وزغی کوچک روی سنگی بزرگ نشسته بود. داوید هفت‌تیرش را از غلاف درآورد و نشانه گرفت.

خوان گفت:"شلیک نکن."

داوید هفت‌تیر را پایین آورد و با تعجب به برادرش نگاه کرد.

خوان گفت:"سر و صدای هفت‌تیر به گوشش می‌رسه."

"دیوونه شدی؟ از این‌جا تا آبشار پنجاه کیلومتر راهه."

خوان با پافشاری جواب داد:" شاید نزدیک غارها باشه نه نزدیک آبشار."

داوید گفت:"فکر نمی‌کنم. تازه اگه هم صدای شلیک رو بشنوه یک لحظه هم به فکرمون نمی‌افته."

وزغ هنوز همان‌جا نشسته بود. دهان بزرگش را باز کرده بود و به آرامی نفس می‌کشید. چشمان ماتش داوید را دنبال می‌کردند. داوید هفت‌تیر را دوباره بالا برد، نشانه گرفت و شلیک کرد.

خوان گفت:"نخورد."

"معلومه که خورد."

به سنگ نزدیک شدند. از وزغ خبری نبود، اما لکه‌ای سبز روی سنگ نقش بسته بود.

"دیدی؟ گفتم که خورد."

خوان جواب داد:"راست می‌گی."

سردسته‌ها / ماریو بارگاس یوسا / آرش سرکوهی