۱۳۸۸/۰۱/۰۷

266

تنها چیزی که قابل دیدن می دانست خرید و فروش و جنس و بده بستانِ گرویی بود، نه پرنده، نه گل، نخیر!... جلوی طبیعت می رفت توی موضع دفاعی، تف می کرد به طبیعت دیوانه!... فقط، خودمانیم، یک چیز بود که به هیجان می آوردش، خنگش می کرد، از خود بیخود و نرم می کردش، آن هم موسیقی بود... همچو آدم خشکی که از زور خسّت حاضر بود گوشت تن خودش را بخورد، همچو مردک نکبت ملعون رباخوار بدجهودی را فقط یک چیز نرم می کرد، واقعا نرم ها! آن هم آهنگ بود و ترانه!... نرمش می کرد کامل!... آدمی بود کاملا مخالف پروپاچه، مخالف دود و دم، مخالف خانم، مخالف ویسکی، البته بدون اینکه اُبنه ای باشدها، به هیچ وجه، خلاصه آدمی بود به کلی بی احساس، بجُز در مقابل موسیقی و پیانو، تفنن خنیایی!...
دسته ی دلقک ها/ لویی فردینان سلین/ ترجمه: مهدی سحابی

هیچ نظری موجود نیست: