۱۳۸۹/۰۲/۱۶

484

می‌گویند فراموشی دفاع طبیعی بدن است در برابر رنج. می‌گویند دردی که نوزاد، هنگام عبور از آن دریچه‌ی تنگ متحمل می‌شود، چنان شدید است که کودک ترجیح می‌دهد رنج زاده شدن را برای همیشه از یاد ببرد.

همنوایی شبانه ارکستر چوب‌ها/ رضا قاسمی

۵ نظر:

ZZ گفت...

عالی بود. دست رضا قاسمی و شما درد نکنه.

asiyeh گفت...

من وقت یم ییام اینجا کلی شاد می شم

برگ گفت...

واقعا؟
من مدت هاست که مهمترین مسائل زندگیمو فراموش میکنم...

آرامه گفت...

می گویند فراموشی دفاع طبیعی بدن است در برابر رنج.می گویند دردی که نوزاد هنگام عبور از آن دریچه ی تنگ متحمل می شود چنان شدید است که کودک ترجیح می دهد رنج زاده شدن را برای همیشه از یاد ببرد.و من که آمده بودم تا سرانجام خود را از شر رنجی خلاص کنم که با ورود پروفت به من تحمیل شده بود حالا که باید همه ی حواسم را جمع می کردم تا وقتی اریک فرانسوا اشمیت می آید مبادا چشمم به به بینی عجیبش بیفتد و فراموش کنم برای چه آمده ام، داشتم به روزی فکر می کردم که بدن ماتیلد تصمیم گرفته بود هرچه را به قسمت خاکستری مغزش می رسد فورا پاک کند .نه آینده وهم شود، نه گذشته خاطره شود. فقط اقتدار لحظه بماند و بس.چه خوش و چه ناخوش.فرق نکند این سگ گابیک است یا بوبی.فرق نکند من اجاره ام را داده ام یا بار دوم است می دهم.این قدر میان اتفاقات دور از هم رابطه ای نزدیک پیدا نکنم. این قدر میان روابط نزدیک مقاصد دور کشف نکنم .فراموش کنم بندیکت دیروز هم اره می کرد.فراموش کنم حتی همین یک دقیقه پیش هم اره می کرد.فکر کنم همین الان اره را برداشته .همین حالا.و لحظه ای دیگر همین حالاست.
هیچ شکنجه ای برای یک لحظه تحمل ناپذیر نیست.اگر اقتدار لحظه می بود و بس، اگر همین ((همین حالا)) بود،اگر فقط ((همین حالا)) چه رازها که در دل خاک مدفون نمی شد.اگر فقط ((همین حالا)) بود و نه بعد ،هیچ کس جلاد دیگری نبود.اگر فقط ((همین حالا)) بود و نه بعد بندیکت ،که حالا تمام روز یکسره اره می کشید ،دیگر بندیکت نبود.حتی اگر خودش می گفت من بندیکتم.لحظه ای دیگر بندیکت نبود.
این ((گذشته)) است که شب می خزد زیر شمدت.پشت می کنی می بینی روبه روی توست.سر در بالش فرو می کنی می بینی میان بالش توست.مثل سایه است و از آن بدتر.سایه ، نور که نباشد،دیگر نیست.اما ((گذشته)) در خوشی و ظلمت با توست .و من که نمی توانم نبودن خود را رقم بزنم ،و من که چهار میخ اقتدارسوزان گذشته ام حق ندارم برای ماتیلد دل بسوزانم. و من که ریشه هایم در باد می لرزد به این زن حق می دهم به یاد نیاورد که در آن روز ماه گرفته و بارانی آوریل هزار و نهصد وچهل وسه ،وقتی شوهر اولش را همراه عده ای دیگر جدا می کرده اند ببرند،شوهر برگشته باشد بگوید (( ماتیلد ،باد که می آید پنجره را ببند.من سردم خواهد شد.)) و زن که صورت خیسش را با دست پوشانده ،همین که سر بالا کند، ببیند تکه ای گوشت زنده روی برف بالا و پایین می پرد.بعد که حیرت زده به شوهرش نگاه کند ببیند افسر تپانچه را روی شقیقه اش نهاده است:تکرار کن!و مرد دهانش را باز کند و مثل نهنگ زوزه بکشد و خون از دهنش کمانه کند و تا پیش پای ماتیلد فواره بزند.من حق می دهم.من حق می دهم.
همنوایی شبانه ی ارکستر چوب / رضا قاسمی

آرم ـــــ ان گفت...

خیلی وقت پیش خوندم
این تیکه یادم نمیاد
ولی من همون چاه بابل رو ترجیح میدم