۱۳۸۹/۰۴/۱۰

517

یادش آمد که سال‌ها قبل همسایه‌هایش در پایتخت، گربه‌شان را از زبان بریده، دست و پا بسته و میخ در حدقه‌ی هر دو چشم فرو رفته بر در خانه‌شان یافته بودند. بچه‌های همسایه بازی بزرگسال‌ها را می‌کردند.

مهمانی خداحافظی / میلان کوندرا / فروغ پوریاوری

۸ نظر:

رامین گفت...

سلام

دانشگاه ِ ما اول مهر یک نمایشگاه کتاب دارد. من باید این نمایشگاه را مدیریت کنم و احساس میکنم به کمک شما نیاز دارم. آیا میتوانید وقت برای من بگذارید و مرا راهنمایی کنید؟

م.ایلنان گفت...

پوف...
آدم هول می کنه از خوندن این سطور.
ممنون دوست عزیز ممنون.

امین گفت...

نمی دونم الان چقدر شده که توی این وبلاگم... انقدرکه تو مطلب جدید گذاشتی یعنی 517 امی... عصر پنجشبه لعنتی وقتی همه خوابن نشستم و هی خوندم... سیگارم تمام شد ببخشید باید پک آخر رو بزنم

ناشناس گفت...

http://donbaleh.com
سایت دنباله

ناشناس گفت...

با عرض پوزش, اسم نويسنده رو اشتباه نوشتين ! كوندرا ! ! !

سینا حشمدار گفت...

تِرِزا، «رسالت اجتماعی» یک واژه ابلهانه است. من رسالت اجتمای ندارم. هیچ‌کس رسالت ندارد. درک اینکه آزاد هستیم و رسالت اجتماعی نداریم، به ما آرامشی بی‌نهایت می‌بخشد.
بار هستی- میلان کوندرا

دارکوب گفت...

ممنون. تصحیح شد.

غروب انتظار گفت...

ای داد بیداد خیلی وحشی بودند باید به سازمان حمایت از حقوق حیوانات زنگ میزدید