۱۳۹۰/۰۷/۰۴

741

گفت: "نمي‌دونم ... اين روزها انگار نمي‌تونم منظورمو برسونم. فقط نمي‌تونم. هروقت مي‌خوام چيزي بگم، غلط فهميده مي‌شه. يا اين جوره، يا آخرش طوري مي‌شه كه خلاف نظرمو مي‌گم. هرچه سعي مي‌كنم درستش كنم، بيشتر گند مي‌زنم. گاهي حتي يادم نمي‌ياد اول چي مي‌خواستم بگم. انگار تنم دونيم شده و نصفش دنبال نصف ديگه‌ش دور ستون بزرگي مي‌چرخه. هي دورش مي‌دوم. اون نصفه‌ي ديگه كلمات درُستو در دسترس داره، اما هيچ‌وقت بهش نمي‌رسم."

گربه‌هاي آدمخوار / هاروكي موراكامي / مهدي غبرايي

۱۳۹۰/۰۶/۲۵

740

محمدرضا شاه دو سال آخر زندگی‌اش در این حیرت گذشت كه چطور امكان دارد وقتی در اردیبهشت ۱۳۵۷ به مشهد رفت، مردم با دیدن موكب ملوكانه هورا بكشند: «زنده‌ باد»، و وقتی به تهران برگشت، پشت سرش داد بزنند: «مرده ‌باد»، و نتیجه می‌گرفت پس دست‌هایی در كار بود. اما آن مردم در تطابق فكر و رفتارِ ظاهراً متضاد خویش، مشكلی ندارند؛ نكته‌ی عجیبی هم نمی‌بینند. یاد گرفته‌اند كالسكه و كادیلاك و پول خوب است، كالسكه‌سوار و کادیلاک‌سوار و پولدار بد است. انسان ِ فاقد عزت‌نفس دنبال هر موكبی كه از خیابان رد شود می‌دود، در همان حال كه عقیدۀ قلبی ِ خویش را رندانه مخفی می‌كند. اما تركیب رندی و تقیه،‌ همراه با فقدان عزت‌نفس، راه را بر رشد دموكراسی می‌بندد.

ببرسواری و خبرهای بد برای دموكراسی / محمد قائد*

۱۳۹۰/۰۶/۲۱

739

حکومت نتیجه رفتار مردم نیست بلکه جزئی از رفتار مردم است. هرج ‌و مرج یعنی استبداد و خودسری تقسیم شده در میان همه مردم.

شهروند امروز/ شماره ۳ (دوره جدید)/ همایون کاتوزیان

۱۳۹۰/۰۶/۲۰

738

... این واقعیت که ما باید در هتل‌ها زندگی می‌کردیم و در آنجا هم اکثرا فقط با بچه‌های میلیونرها یا پادشاهان به خوبی رفتار می‌شد، فکرم را مشغول کرده بود. بر سر بچه‌هایی که پدرشان میلیونر یا شاه نیست، یا در هر حال به ویژه جوان‌ها، قبل از هر چیز نعره می‌زنند که: "هی! اینجا خانه‌ی خودت نیست که هر کار خواستی بکنی"، اتهامی که سه معنی دارد، نخست اینکه فرض بر این گذاشته می‌شود که انسان در خانه‌ی خودش رفتارش مثل خوک است، دوم اینکه آدم فقط زمانی احساس خوشایند و خوبی دارد که رفتارش مثل یک خوک باشد، و سوم اینکه هیچ بچه‌ای مجاز نیست به هیچ قیمتی به عنوان یک کودک از زندگی لذت ببرد و خود را خوش و شاد احساس کند. دختربچه‌ها این شانس را دارند که همیشه "شیرین" نامیده شوند و با آنها به خوبی رفتار شود، اما به پسربچه‌ها ابتدا تشر می‌زنند و می‌توپند، به خصوص وقتی که پدر و مادرهایشان در کنار آنها نیستند.

عقاید یک دلقک/ هاینریش بل/ محمد اسماعیل‌زاده

۱۳۹۰/۰۶/۱۹

737

هر روز صبح، در هر ایستگاه بزرگ راه‌آهن، هزاران نفر داخل شهر می‌شوند تا به سر ِ کارهای خود بروند و یا در همین حال، هزاران نفر دیگر از شهر خارج می‌شوند تا به سر کارشان برسند. راستی چرا این دو گروه از مردم، محل‌های کارشان را با یکدیگر عوض نمی‌کنند؟

عقاید یک دلقک/ هاینریش بل/ محمد اسماعیل‌زاده

۱۳۹۰/۰۶/۱۷

736

ما در هر چیز فقط «تقریبا» هستیم.

سقوط/ آلبر کامو

۱۳۹۰/۰۶/۱۶

735

چقدر امشب خسته ام، لهم، رمقي برايم نمانده، اما بايد حرف بزنم، يك كمي حرف بزنم تا خوابم ببرد، بايد حرف بزنم، حتماً! گرچه هيچ حرفي هم ندارم. از ديروز غذا نخورده ام، از پريشب نخوابيده ام، ديشب، ماه كه از پيشم رفت و من تنها ماندم رفتم بخوابم، هوا داشت روشن مي شد، چشمهام كمي گرم شد بيدار شدم، بيدار نشدم، از خواب پريدم، پا شدم، چراغ را روشن كردم، رفتم سراغ سيگار، نشستم، برخاستم، ايستادم، راه رفتم، برگشتم، نشستم، برخاستم، رفتم، از اطاق خارج شدم، قدم زدم، برگشتم، دم در اطاق ايستادم، برگشتم، قدم زدم، كنار حوض ايستادم، نشستم، نشستم، نشستم، كلاغها برگشتند، چراغهاي كوچه پرپر گشتند، سپيده پنجره را شست، نسيم سرد برخاست، آه! صبح شد، شب رفت و ديشب شد، فردا آمد و امروز شد.

گفتگوهاي تنهايي (بخش اول) / علي شريعتي