۱۳۸۹/۱۰/۰۸

650

درست وسط پراگ، در میدان ونسلاوس مردی ایستاده و دارد استفراغ می‌کند و مرد دیگری می‌آید، نگاهی به او می‌اندازد، سری تکان می‌دهد و می‌گوید: خوب می‌دانم چه منظوری داری.

خنده و فراموشی / میلان کوندرا

۱۰ نظر:

ناشناس گفت...

سلام
زیباست
دم شما و دوستاتون گرم

نقش خیال گفت...

:)

سحر گفت...

عجب!الان کلی کش آمده ام!!!!!
جرا؟

ایوانف گفت...

منم می خوام اینجا عضو بشم
منم بازی?
وا می سم تیم بعد

مریم بانو گفت...

یعنی چی ؟؟؟؟؟

مریم بانو گفت...

یعنی چی ؟؟؟؟؟

bahar گفت...

من تازه اینجارو پیداکردم.اول آدم به این فکر میکنه که چقدر کتاب نخونده داره ، اما وقتی می بینه که اینهمه آدم کتابخون هست کلی انرژی می گیره...

ناشناس گفت...

خیلی وبلاگ وزینیه.مرسی
به وبلاگ منم سر بزنید.
http://fekrofaryad.blogspot.com/

bijan گفت...

سلام من خیلی وقته میام اینجا و خیلی خوشم میومد از نوشته ها و همیشه با خودم میگفتم چه آدم پایه ای که اینقدر کتاب میخونه.ولی انگار قضیه یه چیز دیگه اس:)میشه عضو شد؟

ناشناس گفت...

vayy che khoooooooobe in blog..man hameye postasho khooondammm mersiiiiiiiiiii