۱۳۸۹/۱۱/۱۴

682

روز اول بازداشتم، اول مرا به اتاقی بردند که چند زندانی دیگر از پیش در آن‌جا بودند. بیش‌ترشان عرب بودند. وقتی مرا دیدند خندیدند. بعد پرسیدند چرا به زندان افتاده‌ام. گفتم یک عرب را کشته‌ام. همه‌شان ساکت شدند.

بیگانه/ آلبر کامو/ خشایار دیهیمی

۱۰ نظر:

forough گفت...

O:

شازده خانوم گفت...

اینجا بوی کتاب های توقیف شده می دهد...بوی انتشارات پلمپ شده...
اینجا خیلی خوب است...خیلی

ناشناس گفت...

:)

آگالو گفت...

چقدر من متن هایی رو که می نویسین دوس دارم

جیران گفت...

کلا دوس نداشتم بیگانه رو..
:(

مازیار گفت...

:))

ناشناس گفت...

هیجوقت تصویر اون لحظه که شلیک میکنه از جلو چشمم نمیره... اون قطره های عرق...

Ali Musyo گفت...

عاشق اون قسمت هایی هستم که با بی خیالی جواب همه رو میده.

nnastarann گفت...

این کتاب عالیه... عالی

ناشناس گفت...

واقعاً نمی تونم چیزی بگم جز اینکه سایتتون فوق العادست. حرف نداره. ممنونم