۱۳۹۰/۰۵/۱۷

731

آلیس هرروز رایموند را می‌دید. هرروز. همه‌جا. تعجب‌آور بود، رایموند می‌بایست چند صورت، چند قالب وجودی می‌داشته. همه می‌توانستند رایموند باشند. رایموند روی پله‌های برقی ایستگاه راه‌آهن ایستاده بود، شناور در میان آن سقف بلند، چمدانی کوچک در دست و صورتش نیم‌رخ. آلیس کسی را کنار زد، طول سالن را دوید، رفت به طرف خروجی. رایموند نبود، کس دیگری بود. قلب آلیس از عصبانیت می‌تپید چون رایموند را در آخرین واگن تراموای در حال حرکت می‌دید، کنار چراغ راهنمایی، در صف سوپرمارکت. همه رایموند بودند. رایموند راه می‌رفت، می‌ایستاد، دستش را می‌برد پشت گردنش، کتش را درمی‌آورد. آلیس به خودش می‌گفت «آلیس، اون دیگه نیست». خودش را به اسم صدا می‌زد، انگار که بچه‌اش باشد «آلیس، رایموند دیگه نیست. باید یادش رو حفظ کنی، اما دیوونه نشی. بهش فکر کنی، اما دیوونه نشی، حرصت نگیره.» تکرار می‌کرد، مدام و مدام.

آلیس/ یودیت هرمان/ محمود حسینی‌زاد

۱ نظر:

ناصر گفت...

وبلاگ باحالی داری
یه سر هم به من بزن لوطی
http://marobashomarobash.blogspot.com/