۱۳۹۰/۰۱/۱۱

708

آمریکا، سوئد و سوئیس؛ این‌ها کشورهای ثروتمند بودند. شکلات، غذاهای آماده و بیسکویت از آن‌جاها می‌آمد. آمریکا از دید بچه‌گانه کشور قدرتمندی بود. خیلی قدرتمندتر از "آلمان خودمانِ" پدر و البته قدرتمندتر از پدر. این تحقیر نسل پدرهای‌مان توسط آمریکا بود. روسیه "پرجمعیت بود، اما کم‌مانده بود در جنگ رمقش گرفته شود". اما برعکس، آمریکا قوی‌ترین بود؛ بزرگترین بود و ارزش‌ها و فرهنگش پذیرفته شد. باعث رنجیدگی خاطر آن‌هایی که راه‌افتاده‌بودند تا دنیا را فتح کنند. که فکر می‌کردند نژاد برترند. افتخار می‌کردند. حالا همان‌ها خم می‌شدند تا ته‌سیگار جمع کنند و مجبور شدند تا در کلاس‌های بازآموزی شرکت کنند. همین کلمه‌ی بازآموزی کافی بود: Reeducation.

مثلا، برادرم / اووه تیم / محمود حسینی‌زاد

۱۳۹۰/۰۱/۰۹

707

در تمام یادداشت‌ها و نامه‌هایش، فقط یک‌جا اشاره‌ای هست که اسطوره این چهره شجاع و برازنده شاخه نظامی اس.اس را که بعدا نقل محافل انجمن‌های اخوت بود و در خانه هم، از طرف پدر و مادرم زنده نگه‌داشته‌می‌شد، مورد تردید قرار می‌دهد.
در تاریخ 1942/7/25 در نامه از اوکراین، حوالی کنستانتینووکا می‌نویسد:
"آمده‌ایم به یک پادگان عالی، خیلی تمیز و خیلی مرتب مثل خانه خودمان. دخترهای جوان و خوشگل هم فراوان - البته لازم نیست بترسی که می‌روم و یکی را تور می‌کنم - یعنی منظورم، کسی را تور نمی‌کنم. ظاهرا مردم اینجا هنوز سروکارشان با اس.اس نیافتاده. همه‌شان خوشحالند، دست تکان می‌دهند، برای‌مان میوه و از این‌چیزها می‌آورند؛ تا حالا فقط ارتش آلمان در این پادگان بوده"
دوتا گل میخک خشک شده همراه نامه است. رنگ گلبرگ‌ها روی کاغذ نامه افتاده. صورتیِ ملایم. شصت سال است که میخک‌ها لای نامه است. مال منطقه‌ای که مردمش از دیدن آلمانی‌ها خوشحال شده بودند، چون هنوز سروکارشان با اس.اس نیافتاده بود. شاید دختری اوکراینی این میخک‌ها را به او هدیه داده بود. و بعد هم این جمله که ظاهرا به شوخی نوشته شده، اما تلویحا برملاکننده خواسته‌ای است که او سرکوب می‌کرده: "کسی را تور نمی‌کنم..."
سربازان اس.اس به‌هیچ‌وجه اجازه نداشتند با زن‌ها و دخترهای اوکراینی رابطه‌ای برقرار کنند. نژاد برتر نباید با اسلاوی‌های پست‌تر مخلوط می‌شد.

مثلا، برادرم / اووِه تیم / محمود حسینی‌زاد

۱۳۹۰/۰۱/۰۲

706

از زمان انتشار سری جدید مجله، نامه‌ها و تلفن‌های متعددی داشتیم که از ما تقاضای نقد داشتند: "چرا برای داستان‌ها نقد و بازخوانی نمی‌گذارید؟"، "چرا نقد و معرفی کتاب چاپ نمی‌کنید؟" چندباری به این سوال‌ها به طور کوتاه جواب داده‌ایم ولی چون هنوز هم تکرار می‌شوند، یک بار دیگر هم پاسخ می‌دهیم.
دوستان عزیز همراه!
این عطش و جست‌ و جوی نقد، نتیجه‌ی سیاستگذاری غلط ادبی-هنری و سینمایی در این سال‌هاست. شما به عنوان مخاطب، اعتماد خودتان را به برداشت‌هایتان از داستان‌ها و کتاب‌ها از دست داده‌اید و فکر می‌کنید حتما باید کسی آنها را برای شما تعبیر کند. فکر می‌کنید یکی باید همه آثار هنری را به عبارت‌های رو، مستقیم و قطعی تبدیل کند تا شما حس کنید چیزی یاد گرفته‌اید. تحریریه همشهری داستان به این روش معتقد نیست و فکر می‌کند هر مخاطبی - حتی خیلی معمولی - با خواندن و دیدن‌ ِ بیشتر و دقیق‌تر است که به برداشت‌ها و لذت‌های عمیق‌تری از داستان‌ها و فیلم‌ها می‌رسد.
منتظر نباشید کسی به جای شما فکر کند و کارها را آسان کند. لذت ِ درک ِ آثار هنری در همین است که خودتان به نگاه و برداشتی نو برسید. 

همشهری داستان - بهمن ماه ۱۳۸۹

۱۳۸۹/۱۲/۲۴

705

Andy: Remember Red, hope is a good thing. maybe the best of things. and no good thing ever dies.
اندی: یادت باشه رد، امید چیز خوبیه. شاید حتی بهترین چیزه. و چیزای خوب هیچ وقت نمی‌میرن.

رستگاری از شاوشنگ/ فرانک دارابونت

۱۳۸۹/۱۲/۲۲

704

هنگامی که به پایان نزدیک می‌شویم، کارتافیلوس نوشت، دیگر هیچ‌گونه تصاویر خاطره‌انگیزی باقی نمی‌ماند، فقط کلمات می‌مانند و بس. کلمه‌ها، کلمه‌های بی‌رگ و ریشه‌ی بی‌اساس و مُثُله‌شده، کلمه‌های دیگران، صدقه‌ی حقیری که ساعت‌ها و سده‌ها بر جاگذاشته‌اند.

الف/ خورخه لوئیس بورخس/ م. طاهر نوکنده

۱۳۸۹/۱۲/۲۱

703

شگفت‌انگیز این که در سرزمین کاپاها رسم بر این است که چند لحظه قبل از زایمان و به دنیا آمدن بچّه، پدرِ بچّه در مقابل زن زانو می‌زند، دهان را نزدیک می‌کند و می‌پرسد:«آهای! بگو ببینم مایل هستی به دنیا بیایی؟ پیش از تصمیم گرفتن و جواب دادن خوب فکرهایت را بکن.»
بگ نیز طبق سنت عمل کرد. روی زمین زانو زد، دهان را نزدیک برد و چند مرتبه آن سوال را تکرار کرد.
صدای بچه از درون رحم مادرش شنیده شد؛ صدایی بود فوق‌العاده ضعیف و مردد:«دلم نمی‌خواهد متولد شوم. قبل از هرچیز، نمی‌خواهم وارث خون تو باشم. حتی تصورش دیوانگی‌ست. وانگهی من عقیده دارم زندگی و حیات ما چیزی نیست مگر پلیدی و شرّ مطلق. »

پرده‌ی جهنّم/ ریونوسکه آکتاگاوا/ جلال بایرام

۱۳۸۹/۱۲/۱۷

702

می‌گویند کسی که از ارتفاعی بلند نگاه می‌کند، ناگزیر در ورطه سقوط خواهد کرد.

شب‌های روشن/ فئودور داستایوفسکی/ نسرین مجیدی

701

همان‌طور که در درون هر آدم چاق آدم لاغری نهفته که برای بیرون آمدن در فغان و غوغاست، در درون حتی افراد «متعین» و «محترم» هم غالبا آنارشیست کوچکی پنهان است.

برج فرازان/ باربارا تاکمن/ عزت الله فولادوند

۱۳۸۹/۱۲/۱۵

700

داستان یعنی «لطفن اون تلویزیون رو خفه‌ش کن!»
یعنی «پس این سیگارهای من کدوم جهنمی هستند؟»
یعنی گرفتار شدن در گوشهٔ رینگ بوکس زیر مشت‌های حریف وقتی دستکش‌های تو از جنس کلمات است و حریف اسمش عشق است و رنج و شکست و تنهایی.

مصطفی مستور/ داستان چیه؟ / همشهری داستان اسفند ۸۹ و فروردین ۹۰

۱۳۸۹/۱۲/۱۲

699

چند بار وقتی که گذشته‌ام روی شانه‌هایم سنگینی می‌کرد، این امید را داشتم که به یک‌باره از همه‌چیز ببُرم: شغل، شهر، زن و دنیایم را عوض کنم- دنیایی از پی دنیایی دیگر، تا جایی که یک دورِ کامل زده باشم،- عاداتم، رفقایم، معاملات، مشتری‌هایم... اشتباه می‌کردم؛ اما وقتی متوجه شدم که دیگر دیر شده بود. با این روش فقط گذشته‌ام را توی خودم جمع می‌کردم و گذشته را زیادتر می‌کردم. زندگی به نظرم زیاده از حد تکه‌تکه و مغشوش می‌آمد، آن‌قدر که نمی‌توانستم آن را تا آخر دنبال خودم بکشم. هربار به خودم می‌گفتم: چه آرامشی، کنتور را صفر می‌کنم، تخته را هم با پاک‌کن پاک می‌کنم. اما فردای آن‌روز که به جای جدیدی می‌رسیدم صفر تبدیل به عددی شده بود آن‌چنان، که دیگر روی کنتور جا نمی‌گرفت. سرتاسر تخته هم پرشده بود از اشخاص، مکان‌ها، صحبت‌ها، نفرت‌ها و اشتباهات.

اگر شبی از شب‌های زمستان مسافری.../ ایتالو کالوینو/ لیلی گلستان