۱۳۹۱/۰۵/۰۷

762

دختر پیش‌تر هرگز این‌گونه لباس درنیاورده بود. شرم، هراس بی‌دلیل درونی، گیجی، و همه‌ی آن چیزهایی که همیشه در چنین وضعی احساس می‌کرد (و نمی‌توانست آن را پنهان کند)، از بین رفته بود. با اعتماد به‌نفس و جسورانه زیر نور [برهنه می‌شد]. ایستاده و مبهوت مانده بود که این ژست‌ها را که تاکنون برایش بیگانه بود ناگهان از کجا کشف کرده است.
اما بعد ناگهان این مرحله کاملا تمام شد و در این لحظه از ذهنش گذشت که اکنون بازی تمام می‌شود. عاری از پوشش بودن به معنای آن بود که حالا خودش بود و مرد جوان باید به سراغش بیاید و حرکتی نشان بدهد که با آن همه‌چیز را پاک کند و به دنبال آن مهرورزی صمیمانه‌شان جایگزین شود .
اما مرد جوان به سراغ او نرفت و به بازی پایان نداد. در برابر خود فقط جسم زیبا و بیگانه دوست خودش را، که از آن نفرت داشت، دید. نفرت او را از هرگونه پوشش عاطفی عاری کرد.
خواست او را ببوسد اما مرد جوان سر او را عقب راند. دختر به صدای بلند گریست اما حتی اجازه‌ی گریستن نداشت، زیرا هیجان شدید مرد رفته رفته او را به طرف خود کشید. این همان چیزی بود که دختر در تمام عمرش بیش از هرچیز از آن وحشت داشت و تاکنون از آن دوری کرده بود: مهرورزی بدون احساس یا عشق. دانست که از مرز ممنوع گذشته است، اما بی هیچ اعتراضی از آن عبور کرد .

 عشق‌های خنده‌دار/ میلان کوندرا/ فروغ پوریاوری

۱ نظر:

harakiri12 گفت...

تو ورونیکا تصمیم میگیرد بمیرد هم صحنه ای شبیه چیزی که اینجا بود هست
البته که سگ میلان کوندرا هم به پائولو کوئیلو شریف داره