۱۳۸۹/۰۱/۱۳

464

در آنجا با هیچ‌کس حرف نمی‌زدم. آنقدر خجالتی بودم که به یک کافه هم نمی‌توانستم بروم. تنها کاری که انجام می‌دادم فقط راه‌رفتن بود و راه‌رفتن و راه‌رفتن. در آنجا شهر دوبلین در مغز من حک شد. پس از آن تا سال‌ها هرشب وقتی داشتم می‌خوابیدم، در تصورم می‌دیدم که دارم در دوبلین قدم می‌زنم.
پل استر / آیریش تایمز / فرشید عطایی / همشهری 88/12/15

۵ نظر:

شهره گفت...

خیلی زیباست متن هات .مرسی مرسی

قطار اسپانیایی گفت...

Bazi az paragraph'ha hastan, aslan tu maghze adam engar mikhan mundegar beshan... Dorost mesle in
:)

عذرا گفت...

این قسمتی از " دست به دهان " استر است. خط به خطش زبانحال است!

پویا گفت...

منم میخواستم همینو بگم که عذرا گفت، این مال دست به دهانه، تازگی یه چیزی راجع بهش نوشتم توی وبلاگم

زبل‌خان گفت...

مدچکر از استربازان عزیز