2010/05/31

494

تو عقب خوشبختی پرسه می‌زنی. با دیپلم ،با مدرک، با پول، با شوهر. با این چیزها آدم خوشبخت نمی‌شود. باید درد زندگی را تحمل کرد تا از دور، خوشبختی به‌آدم چشمک بزند.

چشم‌هایش/ بزرگ علوی

2010/05/25

493

آیا شما که صورتتان را
در سایه‌ی نقاب غم‌انگیز زندگی
مخفی نموده‌اید
گاهی به این حقیقت یاس آور
اندیشه می‌کنید
که زنده‌های امروزی
چیزی به جز تفاله‌ی یک زنده نیستند؟
گویی کودکی
در اولین تبسم خود پیر گشته است...


تولدی دیگر/ فروغ فرخزاد

2010/05/22

492

در همین جهان است که دست‌کم می‌توانی امیدوار باشی که یک روز کلک خودت را بکنی. امیدی که در آن جهان نمی‌تواند وجود داشته باشد.

بوف تنهایی من/ گفتارهای کوتاه صادق هدایت

2010/05/21

491

هرکس با قوه‌ی تصور خودش کسی دیگر را دوست دارد و این از قوه‌ی تصورش است که کیف می‌برد، نه آن زنی که روبه‌روی اوست.
آن زن تصور درونی خودمان است. یک موهوم که با حقیقت اصلی فرق دارد.

صورتک‌ها/ صادق هدایت

2010/05/17

490

عشق را از عَشَقه گرفته‌اند و آن گیاهی‌ست که در باغ پدید آید در بُنِ درخت. اول بیخ در زمین سخت کند، پس سَر برآرد و خود را در درخت پیچد و هم‌چنان می‌رود تا جملهْ درخت را فراگیرد، و چنانش در شکنجه کشد که نم در درخت نمانَد و هر غذا که به واسطه‌ی آب و هوا به درخت رسد به تاراج می‌برد تا آنگاه که درخت خشک شود.
درختی وجود آدمی نیز چنان است. و چون این شجره‌ی طیّبه بالیدن آغاز کند و نزدیک کمال رسد، عشق از گوشه‌ای سر برآرد و خود را در او پیچد تا به جایی که هیچ نمِ بشریت در او نگذارد. و چندان که پیچِ عشق بر تن شجره زیادت شود، به یکبارگی علاقه منقطع گردد. پس آن شجره، روانِ مطلق گردد و شایسته آن شود که در باغ الهی جای گیرد.

تمهیدات/ عین القضاة

2010/05/11

489

سراج: نه،نه... این بدتره. شما نابودم می‌کنید.اگر شما رو نبینم دیوانه می‌شم.
لیلا: از دستتون داره خون میاد!
سراج:جوهرقرمز برگشت روی میز! خیال می‌کنید تقصیر منه؟ ما نباید اشتباه پدرهامونو تکرار کنیم. اون هم تو این دنیایی که هرلحظه ممکنه منفجر بشه. خوشحالید که منو دیوونه‌ی خودتون کردید؟
لیلا: من همچین منظوری نداشتم.
سراج: هیچکس منظوری نداره.ولی نتیجه‌ش بچه‌ها هستند. تنها و نگران.بدون اینکه حتی دنیا رو به این شکل انتخاب کرده باشند...
حقایق درباره‌ی لیلا،دختر ادریس / بهرام بیضایی

2010/05/10

488

پشت جبهه، بعضی روستاییان پشت گوششان از این رزهای وحشی می‌زدند و شب‌ها با تورهای سبز رنگ به شکار بلدرچین می‌رفتند. تور را روی علف‌ها پهن می‌کردند و بعد دراز می‌کشیدند و صدایی شبیه بلدرچین ماده در می‌آورند. هر بلدرچین نری که صدا را می‌شنید دوان دوان این‌طرف می‌آمد. وقتی زیر تور قرار می‌گرفت، برای این که بترسد، سنگی به سویش می‌انداختند. بلدرچین هراسان می‌پرید و بلافاصله در تور گیر می‌افتاد. ظاهرن تنها بلدرچین نر به این شیوه گرفتار می‌شد که به نظر من غیر عادلانه بود.

به یاد کاتالونیا/ جورج اورول/ عزت الله فولادوند

2010/05/09

487

چهارشنبه‌های لعنتی... اولین بار تو مدرسه چهارشنبه کچلم کردن...چهارشنبه‌ها جغرافی داشتیم... چهارشنبه ها تصادف می‌کنم...چهارشنبه از دانشگاه اخراجم کردن... چهارشنبه استقلال قهرمان نشد... هرچی آدم گنده اولین بار چهارشنبه‌ها آدم می‌بینتشون... حالم از چهارشنبه‌ها به هم می‌خوره... نه اول هفته‌ست نه وسط هفته نه آخر هفته... منافقه... عین متولدهای بهار و پاییز می‌مونه... نه سرد نه گرم...

چهارشنبه‌های لعنتی / مهناز حق‌شعار

2010/05/08

486

آن شب دیروقت رعد و برق شد. ساعت سه از خواب پریدم و روتی کنارم نبود. از جا پریدم و از پله ها دویدم پایین. ... تو آشپزخانه بود. پیژامه‌ی آبی‌رنگش تنش بود و دمپایی‌های پشمالوش پاش. -خودِ خودِ روتی- و نشسته بود پشت میز آشپزخانه و مجله می‌خواند، البته واقعاً نمی‌خواند، چون بدجور ترسیده بود. تو هیچ‌وقت زنِ من را ندیده‌ای با آن پیژامه‌ی آبی به تنش، یا لباسِ آبی یا حوله‌ی آبی. من تا قبل این‌که با روتی آشنا بشوم حالیم نمی‌شد هر دختری یک رنگ دارد. رنگ روتی آبی‌ست.

هفته‌ای یه‌بار آدمو نمی‌کُشه/جی.دی.سلینجر/لیلا نصیری‌ها

2010/05/07

485

احتمالاً برای هر مردی دست‌کم یک شهر وجود دارد که دیر یا زود به یک دختر تبدیل می‌شود. این‌که مرد آن دختر را تا چه‌حد خوب یا بد می‌شناسد لزوماً تأثیری بر این استحاله نمی‌گذارد. دختر آن‌جا بود، و تمامِ شهر بود، و کاری‌ش هم نمی‌شد کرد...

نغمه‌ی غمگین/جی.دی.سلینجر/بابک تبرایی

2010/05/06

484

می‌گویند فراموشی دفاع طبیعی بدن است در برابر رنج. می‌گویند دردی که نوزاد، هنگام عبور از آن دریچه‌ی تنگ متحمل می‌شود، چنان شدید است که کودک ترجیح می‌دهد رنج زاده شدن را برای همیشه از یاد ببرد.

همنوایی شبانه ارکستر چوب‌ها/ رضا قاسمی

483

میگن پول خوشبختی نمی‌آره. اما بی پولی حتما بدبختی می‌آره.


بوتیک/ حمید نعمت‌الله

2010/05/05

482

لجش می‌گرفت که این‌جوری صداش می‌کردیم. اما این اسم را مامانم روش گذاشته بود. در بحبوحه‌ی انقلاب یکبار ازش پرسید:
«تو کجایی هستی، امیر؟»
«خودم اهل تهرانم، اما پدرم همدانی است.»
«موهات بور است و شبیه بچه‌ی آدم نیستی. مسلمانی؟»
امیر که آن روزها کتاب اصول مقدماتی فلسفه‌‌ی ژرژ پلیتسر را تازه خوانده بود گفت:«نخیر، من کمونیستم»
مامان گفت:«ینی به خدا اعتقاد نداری؟»
«نخیر، من...»
« خیلی خوب، برو پی کارت»
و از آن روز اسم امیر براتیانی شد امیر کمونیست.

فریدون سه پسر داشت/ عباس معروفی

481

ما هر روز در مورد بیماری قدیم و جدید دیکتاتور شایعاتی می‌شنیدیم. البته هیچ‌کس باور نمی‌کرد؛ هرچند آدم‌ها با اولین کسی که رو‌به‌رو می‌شدند راجع به آن در‌گوشی پچ‌پچ می‌کردند. ما هم برای دیگران تعریف می‌کردیم. گویی شایعات حامل ویروس کشنده‌ای بود که امکان داشت به صورت خزنده، گریبان دیکتاتور را بگیرد و او را نفله کند.
مردم در‌گوشی به هم می‌گفتند:«مجبوره باز بره فرانسه یا چین، بلژیک یا انگلستان، کره یا سوریه، یا آلمان.» در شایعات مربوط به مسافرت دیکتاتور از کشورهایی نام برده می‌شد که ما می‌خواستیم به آنجا فرار کنیم. فرار به هرکجا می توانست باعث مرگ شود. به همین دلیل بازار شایعات گرم بود.
همه از مرگ قریب الوقوع دیکتاتور احساس شادمانی می‌کردند، اما مرگی در کار نبود. همه می‌خواستند بیشتر از او عمر کنند.

سرزمین گوجه‌های سبز/ هرتا مولر/ غلامحسین میرزا‌صالح

2010/05/04

480

- خسته شده‌ايد آقا؟
- من؟ آه... بله... شايد...
- با من يك ليوان مشروب مي‌خوريد؟
- متشكرم... نميدونم... بله.
- باز هم حرف مي‌زنيد آقا؟
- من؟ من حرف مي‌زنم؟ اشتباه نمي كنيد؟

بار ديگر شهري كه دوست ميداشتم/ نادر ابراهيمي

479

اکثر مردم دوست دارند با آدمهایی که همقد و اندازهی خودشان باشند دوست شوند، چون این طوری گردنشان اذیت نمیشود. البته اگر بحث عشق و عاشقی در میان باشد موضوع فرق میکند چون در آن حالت، تفاوت سایز خیلی هم به نظر طرفین جذاب میرسد. معنیاش این است: من همه جوره با تو کنار میآیم.



هیچ کس مثل تو مال اینجا نیست/ میراندا جولای/ فرزانه سالمی

2010/05/01

478

زیر عنوان کتاب نوشته شده بود: زنده نگه داشتن عشق و دوستی در روابط متعهد و پایدار. من داشتم لغت به لغت روی کتاب کار میکردم. تا آن موقع بحث زنده نگه داشتن را خوانده بودم و تازه داشتم وارد بحث عشق میشدم. از این نگران بودم که وقتی به بحث روابط متعهد و پایدار برسم راههای زنده نگه داشتن را فراموش کرده باشم.

هیچ کس مثل تو مال اینجا نیست/ میراندا جولای/ فرزانه سالمی