2010/11/29

629

وقتی نوبت من شد به راحتی فهرستی از چیزهایی که دوست نداشتم را ارائه دادم و بعد با توجه به فکرهایی که کرده بودم عشقم به ماشین‌های تایپ آی‌بی‌ام، معادل فرانسوی کلمه‌ی کوفتگی و ماشین کف‌ساب برقی‌ام را با کلاس درمیان گذاشتم. فهرست بلندی نبود بااین‌حال موفق شدم آی‌بی‌ام را غلط تلفظ کنم و در تعیین جنسیت ماشین تایپ و کف‌ساب هم دچار اشتباه بشوم. از واکنش معلم فهمیدم که این اشتباهات در کشور فرانسه مجازات مرگ در پی دارد و تحقیرهای او را به قدر فهم و سوادم جذب کردم.
دلم می‌خواست بگویم که به نظرم زنانه- مردانه کردن اشیاء بی‌جانی که عرضه‌ی متلک پراندن هم ندارند احمقانه است. چرا بگوییم "خانم دودکش" یا "آقای پیش‌بند" وقتی این موجودات حتی نمی‌توانند حداقل انتظاراتی را که از یک مرد یا زن می‌رود برآورده کنند؟

زیر آسمان پاریس/ دیوید سدریس
همشهری داستان آذر 89

2010/11/27

628

من وقتی یک صحنه از آن فیلم را که آورده بود خانه دیدم، رفتم دستشویی و هی عق زدم. مهران گفت: "زکی! ما را باش! تو زیبایی‌شناسی نمی‌شناسی. اصلا نمی‌فهمی." من می‌فهمیدم و عق می‌زدم. تا فرداش هم که آمدم پیش تو هنوز داشتم عق می‌زدم... وقتی رسیدم پیش تو دویدم دستشویی و عق زدم. گفتی:" به این زودی حامله شدی؟" از دستشویی داد زدم:" بساط چایت را بچین پروانه جان!"... چای را ریختی و حرف زدم و عین بچه ننه‌ها هی زر زدم. پرسیدم چرا مهران آن فیلم را نشانم داد؟ که بگوید: "ما مردها همه مثل همیم؟" یک چای برای خودت ریختی و آرام گفتی:" نه، فیلم را نشانت داد که بگوید همه شما زنها مثل همید." دویدم دستشویی و دوباره شروع کردم به عق زدن. مهران برای خودش ودکا می‌ریخت و می‌گفت:" بدبخت! می‌خواستم چشم و گوش‌ات را باز کنم. تو فرهنگ رختخواب نمی‌دانی!"
می‌گفتی:" فرهنگ یعنی صاب‌مرده نره خرهای غریبه رو بیاوری خانه و نشان زنت بدهی؟"


آمده بودم با دخترم چای بخورم / شيوا ارسطويي

627

"تو تاریخ انداختمت چون اصلا هیچ‌چی بلد نیستی."
"می‌دونم آقا. پسر، می‌دونم. نمی‌شه کاریش کرد."
دوباره گفت "اصلا هیچی." این خونمو به جوش ‌می‌آره. این‌که مردم بعد از اینکه چیزی رو قبول کردی بازم تکرارش می‌کنن.

ناتور دشت / جی. دی. سلینجر / محمد نجفی

2010/11/24

626

زن چیست؟ اولین و آسان‌ترین پاسخ آن است که زن موجودی است که "مرد" نیست؛ و البته با این پاسخ، تمام سختی‌ها و دشواری‌های زنان آغاز می‌شود.

چند کلمه از مادر شوهر / بنفشه حجازی

2010/11/23

625

علم می گوید ماهی به خاطر دور شدن از آب به دلایل طبیعی می میرد. اما هرکس یک بار بالا و پایین پریدن ماهی را دیده باشد تصدیق می‌کند که ماهی از بی آبی به دلیل طبیعی نمی میرد، ماهی به خاطر آب خودش را می کشد.

ارميا / رضا اميرخاني

2010/11/22

624

مدرسه كه می رفتم، موهایم را همیشه بالای سرم جمع می کردم گوجه ای، شهاب همیشه مسخره ام می کرد اما آن صدای آشنای توی راه مدرسه یواش می گفت: «وقتی موهاتو این جوری جمع می کنی خیلی بهت می یاد، خانم خانما». هیچ وقت ندیدمش هر وقت سرم را بر می گرداندم. نبود، پشت درختی، خم کوچه ای نیست می شد. عهد کرده بودم، برنگردم، نگاهش نکنم. صدایم می کرد «خانم خانمها» بر می گشتم، نبود. به صدایش عادت کرده بودم، دیگر دنبال خودش نمی گشتم.

شيوا ارسطويي / او را كه ديدم، زيبا شدم

623

روزی از من پرسید: دوست داشتی تا ابد زنده می‌ماندی؟... در جوابش گفتم این فکر به هراسم می‌اندازد... و بعد گفت همه‌ی دوستان من همین فکر را دارند. اما من نه. دلم می‌خواست تا ابد ادامه داشت. مگر چه عیبی دارد؟

زندگی‌نامه‌ی آیزایا برلین/ مایکل ایگناتیف/ عبدالله کوثری

2010/11/20

622

از دردهای کوچک است که آدم می‌نالد، وقتی ضربه سهمگین باشد، لال می‌شود آدم.


چاه بابل / رضا قاسمی

2010/11/16

621

یکی از دردناک‌ترین موقعیت‌هایی که پیشرفت‌های اخیر در علم به وجود آورده این است که هر یک از این علوم به ما می‌فهماند که کمتر از آن چه فکر می‌کردیم، می‌دانیم...امروزه دیگر آن ساده‌انگاری‌های قدیمی رنگ باخته‌اند؛ فیزیکدان‌ها به ما اطمینان می‌دهند که چیزی به عنوان ماده وجود ندارد و روانشناسان به ما اطمینان می‌دهند که چیزی به عنوان ذهن وجود ندارد. این رویداد بی‌سابقه‌ای است؛ تا کنون چه کسی شنیده که پینه‌دوز بگوید چیزی به عنوان چکمه وجود ندارد؟

مقاله‌ی "روح چیست؟" / برتراند راسل / علیرضا نجمی

2010/11/14

620

در یک صبح زیبای ماه آوریل، در یکی از خیابان‌های فرعی محله‎ی معروف هارویوکوی توکیو، دختر صددرصد دل‌خواهم را دیدم. راستش را بخواهید آن‌قدرها هم زیبا نیست. آدم خیلی مهمی هم نیست. لباس پوشیدن‌اش هم چیز خاصی ندارد. پشت موهایش هم در خواب شکسته و بی‌ریخت شده. راستش جوان هم نیست؛ باید سی سالی داشته باشد. درست‌ترش این است که بگویم اصلاً شبیه دخترها نیست. اما باز هم از پنجاه قدمی می‌توانم بفهمم او دختر صددرصد دل‌خواه من است...

دیدن دختر صددرصد دل‌خواه در صبح زیبای ماه آوریل/ هاروکی موراکامی/ محمود مرادی

2010/11/08

619

مردي را ديدم كه دم مرگ بود، يك بناي لندني كه هفت بچه داشت و فقط هفده پوند پول داشت. زنش همه آنرا خرج تشيع جنازه او كرد و بعد دست بچه هايش را گرفت و به گداخانه رفت. حاضر نبود هفت شاهي خرج درس بچه هايش كند و قانون بايد به زور او را وادار مي كرد تا بچه ها را به مدرسه كه مجاني هم هست بفرستد اما براي مرگ دار و ندارش را خرج مي كرد. اين آدمها شيفته مرگند و هرچه هم كه وحشتناك تر باشد بيشتر ازش كيف مي برند.

دون ژوان در جهنم / برنارد شاو / ابراهيم گلستان

2010/11/06

618

نگاه می‌کنم به شاخ و برگ درختان، به حاشیه‌ی آسفالت باغ بیمارستان، به ردیف ماشین‌هایی که خاموش و غم‌زده پارک شده‌اند. انگار به فکرهای این‌ها هم اهمیت داده شده. انگار این‌ها هم منتظرند. مثل من که حالا منتظرم. این هشتمین بار است. هر بار یک جای تنم را بریده‌اند. بار اول تکه‌ای از پوست شومبولم را. بار دوم لوزه‌هایم را. بار سوم آپاندیسم را. بار چهارم تکه‌ای از استخوان بینی را. بار پنجم تکه‌ای از زبان ِ کوچک را...آخرین بار هم تکه‌ای از چشم راستم را. دلم می‌خواست عکسی می‌گرفتم از داخل گلو. چه شکلی شده است حالا بعد از این همه بریدن و تراشیدن؟ فقط مانده است یک روز خود حنجره را هم بردارند تا شبیه شود به ماتحت ِ الاغ. کجا رفته‌اند این چیزهای اضافی که هی در آورده‌اند و دور ریخته‌اند؟
اضافی؟ اگر اضافی بودند که حال و روزم این نبود که حالا هست.


وردی که بره‌ها می‌خوانند/ رضا قاسمی