2011/02/27

698

از موسیقی بد متنفر باشید، اما مبادا دست کمش بگیرید. از آنجا که موسیقی بد بسیار بیشتر از موسیقی خوب، آنهم با شوری بسیار بیشتر، نواخته و خوانده می‌شود و رفته رفته بسیار بیشتر از موسیقی خوب، آرزو‌ها و رویا‌ها و اشکهای آدمیان را در خود انباشته است. از همین رو باید محترمش بدارید. چه بسیار «انگشتر طلا» و «آه، همچنان خفته بمان» که صفحه‌های تصنیف یا نتشان را هر شب دستهای بسیار با لرزه ورق زده و یا زیبا‌ترین چشمان جهان را با اشکی تر کرده است که غبطه ناب‌ترین هنرمندان را به خاطر چنین ستایس غم آلود و لذتناکی بر می‌انگیزد. دفتری از ترانه‌های سبک که از بس به کار رفته پاره پوره شده است، باید چون گورستانی یا چون روستایی آدم را متاثر کند.

خوشی‌ها و روز‌ها / مارسل پروست / مهدی سحابی

2011/02/26

697

هیچ‌چیز به اندازه‌ی غم مشترک آدم‌ها را به این سرعت و سهولت (گرچه اغلب به گونه‌ای کاذب و فریبنده) به هم نزدیک نمی‌کند. جوّ همدردی بی‌توقعانه انواع حالات بیم و احتیاط را از بین می‌برد، فرزانه و عامی، دانشمند و بی‌سواد به آسانی آن را درک می‌کنند و در حالی که ساده‌ترین وسیله‌ی نزدیک شدن آدم‌ها به یکدیگر است، فوق‌العاده کمیاب هم هست.

شوخی/ میلان کوندرا/ فروغ پوریاوری

2011/02/24

696

دوست داشتم جای حسنک وزیر بودم. حتی سرنوشت حسنک وزیر را هم دوست داشتم و برایم فرقی نمی‌کرد که من را هم دار بزنند و هفت سال به دار آویخته باشم. چه مرگی بهتر از اینک هفت سال مدام جلوی چشم مردم باشی و مدام به یادت باشند و مدام مرگت را به رُخشان بکشی. مثل این می‌ماند که مرگ آدم، هفت سال طول بکشد.

رنگ کلاغ / فرهاد بردبار

2011/02/23

695

Salvador Dalí: when I was small, there was this ruined tower near our house. I would sit in this tower and I draw, draw and draw. I never come down. Just imagine this little shrimp of a child half-starved, covered in piss. And I wouldn’t come down in the winter, in the summer. In the freezing cold, I'd fill this iron tub with water. I'd sit in it for days..its even then I realized that If I'm going to be anything more than average, if anyone's going to remember me, then I need to go further in everything: in art, in life, in everything they think is real: morality, immorality, good, bad, I, we, have to smash that to pieces, we have to go beyond that, Federico. we have to be brave. no limit.

سالوادور دالی- وقتی من کوچیک بودم یه برج مخروبه نزدیک خونه ما بود. من توی این برج می‌نشستم و طرح می‌کشیدم، می‌کشیدم و می‌کشیدم. هیچوقت پایین نمی‌اومدم. فقط تصور کن این بچه فسقلی رو که تقریبا از گرسنگی داره می‌میره و سرتاپا خودشو خیس کرده. و من توی زمستون، توی تابستون، نمی‌خواستم از اونجا پایین بیام. توی سرمای کُشنده مجبور بودم یه وان آهنی رو پر آب کنم و روزها توش می‌نشستم. اونموقع بود که فهمیدم اگر قرار باشه من چیزی بیش از یک آدم متوسط بشم، اگر قرار باشه کسی منو به یاد بیاره، پس من باید در همه‌چیز فراتر از این برم. توی هنر، توی زندگی. توی هرچیزی که اونا فکر می‌کنند واقعیه: اخلاقیات، بی‌بندوباری، خوبی، بدی... من، ما، باید این چیزها رو قطعه‌قطعه کنیم؛ ما باید فراتر از این‌ها بریم، فدریکو. باید شجاع باشیم. هیچ محدودیتی وجود نداره.

Little Ashes / Paul Morrison

2011/02/22

694

Time slow down right before in accident, and I have time to think about things.
I thought about what an undertaker had told me once. That your hair keeps growing for a while, anyway, after you die.
And then it stops.
I thought, "What keeps it growing?" is it like a plant in soil? What goes out of the soil? The soul?
And when does the hair realize that it’s gone?
The Man Who Wasn't There / Joel Coen, Ethan Coen

درست در لحظه‌ی وقوع تصادف زمان به آهستگی می‌گذره، و من وقت داشتم به یه چیزایی فکر کنم. درمورد چیزی که یه‌بار یه مسئول کفن و دفن به من گفته بود فکر کردم. که موهای انسان برای یه‌مدت بعد از مردنش به رشدکردن ادامه می‌ده، و بعد متوقف می‌شه.
فکر می‌کردم که چی باعث رشدشون می‌شه؟ مث یه گیاه توی خاکه؟ چیه که از خاک بیرون می‌ره؟ روح؟ و چه موقعی موها می‌فهمن که اون رفته؟
مردی که آنجا نبود / برادران کوئن

2011/02/20

693

ای تیغتان چو نیزه برای ستم دراز /// این تیزی سنان شما نیز بگذرد
چون داد عادلان به جهان دربقا نکرد /// بیداد ظالمان شما نیز بگذرد
در مملکت چو غُرّش شیران گذشت و رفت /// این عوعو سگان شما نیز بگذرد
آن کس که اسب داشت غُبارش فرونشست /// گرد سُم خران شما نیز بگذرد
بادی که در زمانه بسی شمع ها بکُشت /// هم بر چراغدان شما نیز بگذرد
زین کاروان سرای بسی کاروان گذشت /// ناچار کاروان شما نیز بگذرد
ای مُفتخر به طالعِ مسعود خویشتن /// تاثیر اختران شما نیز بگذرد
این نوبت از کسان به شماناکسان رسید /// نوبت ز ناکسان شما نیز بگذرد
بیش از دو روز بود از آن دگر کسان /// بعداز دوروزاز آن شمانیز بگذرد
بر تیر جورتان ز تحمّل سپر کنیم /// تا سختیِ کمان شما نیز بگذرد

سيف فرغاني (قرن هفتم)

2011/02/19

692

سه روز بعد اعلام شد با آنکه هرچه امکان داشت برای معالجه باکسر کوشش شد، باکسر در مریضخانه ولینگدن مرد. خبر را سکوئیلر اعلام کرد و گفت شخصا در آخرین ساعات حیات باکسر بربالینش حضور داشته است. سکوئیلر یک پا را بلند کرد و اشک چشمانش را خشک کرد و گفت: «تاثرانگیز‌ترین منظره‌ای بود که در عمرم دیده‌ام. من تا دم واپسین کنارش بودم باکسر در آخرین لحظات زندگی با صدای ضعیفی که مشکل شنیده می‌شد در گوشم گفت که تنها غمش این است که قبل از اتمام آسیاب بادی جان می‌دهد». سکوئیلر اضافه کرد، آخرین جملاتش: رفقا به پیش! به نام انقلاب به پیش! زنده باد فلسفه حیوانات! زنده باد رفیق ناپلئون و حق همیشه با ناپلئون است!، بود.

‏در اینجا یک مرتبه رفتار سکوئیلر تغییری کرد. پس از درنگ مختصری و قبل از آنکه به گفتارش ادامه دهد چشمان ریزش را با نگاه مشکوک و با سرعت به اطراف چرخاند و گفت به او گزارش شده که موقع عزیمت باکسر شایعه احمقانه و زننده‌ای در میان بوده و بعضی از حیوانات دیده‌اند که بارکش مال سیموندز گاوکش بوده و نتیجه گرفته‌اند که باکسر پیش سلاخ فرستاده شده است. باور کردنی نیست که حیوانی تا این پایه بی‌شعور باشند. دمش را جنباند و از سمتی به سمتی جهید و با خشم و غضب فریاد کشید: «رفقا شما باید رهبر خود را تا حال شناخته باشید! توضیح مطلب بسیار ساده است. بیمارستان، بارکشی را که قبلا متعلق به سلاخی بوده خریده و هنوز نوشته‌های روی آن را پاک نکرده است و همین امر سبب توهم شما شده است.»
قلعه حيوانات / جرج اورول / امير امير شاهي

2011/02/17

691

  فراق پزنده است.
  مقالات شمس / شمس تبریزی

2011/02/16

690

این طور بارمان آورده‌اند که بترسیم، از همه چیز. از بزرگ‌تر که مبادا بهش بربخورد، از کوچک‌تر که مبادا دلش بشکند، از دوست که مبادا برنجد و تن‌هایمان بگذارد. از دشمن که مبادا برآشوبد و به سراغمان بیاید.

همنوایی شبانه ارکستر چوبها / رضا قاسمی

2011/02/13

689

زندگی واقعی ما در آینده خلاصه می‌شود. ما با گوشت و پوست خود در ساختن آن شرکت می‌کنیم ولی هیچکس نمی‌داند چقدر طول می‌کشد تا این آینده فرا برسد. ممکن است هزارسال طول بکشد. در حال حاضر کاری نمی‌شود کرد جز اینکه آگاهی و شعور را ذره ذره افزایش دهیم. ما نمی‌توانیم به صورت جمعی عمل کنیم فقط می‌توانیم دانسته‌هایمان را از فردی به فرد دیگر و از نسلی به نسل دیگر انتقال دهیم. در برابر پلیس افکار جز این راهی نیست.
1984 / جرج اورول

2011/02/10

688

ننه بزرگ دنبال حرفش را گرفت: «اما این پستانک را دور می‌اندازیم. برای اینکه آن را زن بابا برای اولدوز خریده بود که همیشه آن را بمکد و مجال نداشته باشد که حرف بزند و درد دلش را به کسی بگوید». اولدوز پستانک خود را شناخت.‌‌ همان که داده بود به ننه کلاغه. ننه بزرگ پستانک را انداخت پایین. کلاغ‌ها هلهله کردند. ننه بزرگ گفت: «زن بابا، ننه کلاغه را کشت. آقا کلاغه را ناکام کرد، اما یاشار و اولدوز آن‌ها را فراموش نکردند. پس، زنده باد بچه‌هایی که هرگز دوستان ناکام و شهید خود را فراموش نمی‌کنند».

اولدوز و کلاغ‌ها / صمد بهرنگی

2011/02/09

687

از این‌ها گذشته مستر بونز فقط یک سگ بود. از فرق سر تا نوک پا. نمونه بارزی بود از‌نژاد اسفل و حضور روح الهی در زندگی‌اش. این مهم‌ترین و اولین چیزی بود که در جسمش به چشم می‌آمد. همانطور که آدم بذله گویی، چهار پنج تابستان پیش در شیکاگو موضوع را اینطور برای ویلی تشریح کرد که: «داداش می‌خوای بدونی فلسفه زندگی یه سگ چیه؟ بهت می‌گم. فقط یه جمله است: اگه نمی‌تونی بخوریش یا ترتیبش رو بدی، بشاش روش.»

تیمبوکتو / پل استر

2011/02/08

686

سر و کله زدن با فلان راننده و شاگرد راننده اتوبوس و فلان مستخدم شیره‌ای یا فلان کارمند از زیر کار در رویِ فلان وزارت خانه سودی ندارد. خشم و کینه‌ات را یکجا جمع کن و از آن بمبی بساز و با آن «ستمگری» را منفجر کن.


یادداشتهای شهر شلوغ / فریدون تنکابنی

2011/02/06

685

در واقع اغلب، زمانی که عشقی را آغاز می‌کنیم، تجربه و عقلمان به ما می‌گویند که روزی به دلداری که امروز فقط به اندیشه او زنده‌ایم‌‌ همان اندازه بی‌اعتنا می‌شویم که امروزه به هر زنی جز او هستیم... روزی نامش را می‌شنویم و دیگر دچار هیچ لذت دردآلودی نمی‌شویم، خطش را می‌خوانیم و دیگر نمی‌لرزیم، در خیابان راه‌مان را کج نمی‌کنیم تا او را ببینیم، به او بر می‌خوریم و دست و پا گم نمی‌کنیم، به او دست می‌یابیم و از خود بی‌خود نمی‌شویم. آنگاه این آگاهی بی‌تردیدِ آینده، برغم این حس بی‌اساس اما نیرومند که شاید او را همواره دوست داشته باشیم، ما را به گریه می‌اندازد.

خوشی‌ها و روز‌ها / مارسل پروست / مهدی سحابی

2011/02/05

684

آنی: دیشب کجا بودی؟
ریک: اون مال خیلی وقت قبله، یادم نمی‌اد.
آنی: امشب چی؟ می‌بینمت؟
ریک: من هیچوقت واسه آینده اینقدر دور، برنامه ریزی نمی‌کنم


كازابلانكا / مایکل کورتیز

683

خودش، مثل بیشتر آدم‌ها یک پا دیکتاتور بود و باز دشمن دیکتاتور‌ها بود. دشمنی‌اش هم مثل باقی مردم دشمنی عمومی بود و نه خصوصی. کینه‌ای همگانی بود، از آن کینه‌ها که به انزوا ختم می‌شود و نه به بخشش یا انتقام. نمی‌گفت: «باید نابودشان کرد» یا «باید بخشیدشان»، می‌گفت: «حذر کن، پسر!»


آبی‌تر از گناه / محمد حسینی

2011/02/03

682

روز اول بازداشتم، اول مرا به اتاقی بردند که چند زندانی دیگر از پیش در آن‌جا بودند. بیش‌ترشان عرب بودند. وقتی مرا دیدند خندیدند. بعد پرسیدند چرا به زندان افتاده‌ام. گفتم یک عرب را کشته‌ام. همه‌شان ساکت شدند.

بیگانه/ آلبر کامو/ خشایار دیهیمی