2010/03/31

463

ما توی موکی‌یائویو عروسی کردیم. مردم آن‌جا خیلی به دیونسیو احترام می‌گذاشتند، چون جوان‌هاشان را از مرض واگیردار شق‌درد نجات داده بود. آره، همین که گفتم. یکی از آن تابستان‌های پر باران بود که گرفتار این مرض شدند. آره، خنده‌دار است، اما طفلک‌ها زار می‌زدند، زله شده بودند. از صبح کله‌ی سحر، دم‌دمای خروس‌خوان که چشم باز می‌کردند می‌دیدند ورم کرده و قرمز شده، انگار که فلفل روش پاشیده باشند می‌سوخت. مانده بودند چه کار کنند. آب سرد روش می‌ریختند، فایده‌ای نداشت، باز همان‌جور می‌ماند. وقتی شیر می‌دوشیدند یا توی مزرعه کار می‌کردند همان‌جور می‌ماند و اسباب زحمت‌شان می‌شد. از صومعه‌ی سن آنتونیو کشیش آوردند. کلی دعا خواندند و بخور سوزاندند. اما هیچ فایده‌ای نداشت. آن بی‌صاحب مانده‌شان همان‌جور بزرگ می‌شد و روز روشن می‌زد بیرون. آن وقت بود که دیونسیو آمد به آن شهر. ماجرا را براش تعریف کردند و او یک جشن با رقص و آواز ترتیب داد. به جای مجسمه‌ی قدیس حامی شهر، این دفعه جماعت یک چیز بزرگ گِلی که بهترین سفالگر شهر ساخته بود توی شهر می‌گرداندند. دسته‌ی موزیک مارش نظامی می‌زد، دخترها حلقه‌های گل به‌اش آویزان می‌کردند. بعد همان‌طور که دیونسیو گفته بود پرتش کردند توی رودخانه‌ی مانتارو. جوان‌هایی هم که از آن مرض داشتند پریدند توی آب. وقتی بیرون آمدند، اصلا انگار نه انگار، کوچک شده بود و برای خودش گرفته بود خوابیده بود.

مرگ در آند/ ماریو بارگاس یوسا/ عبدالله کوثری

2010/03/28

462

غذا توی شکمم به هم پیچید. بالا آمدن خوراکی‌ها را توی گلویم حس کردم. دویدم توی حیاط خلوت و هر چه را که خورده بودم بالا آوردم. مادربزرگ آمد بیرون.
نگاه کن چه کار کرده. اولین صبحانه‌ی عشاء ربانی‌اش را استفراغ کرد. جسم و خون حضرت عیسی را بالا آورد. جسم خداوند توی حیاط خلوت من است. حالا باید چه کار کنم؟ باید ببرمش پیش جزوئیت‌ها* چون آن‌ها بهتر از هر کس حتی گناه پاپ را می‌دانند.
مرا در میان خیابان های لیمریک خِرکش‌کنان برد. به تمام همسایه‌ها و مردم بیگانه درباره‌ی خداوند در حیاط خلوتش گفت. دم اتاقک اعتراف مرا هل داد تو.


*یسوعیون


اجاق سرد آنجلا/فرانک مک‌کورت/گلی امامی

2010/03/26

461

از آمـــــدنم نبود گردون را ســــــــود
وز رفـــتن من جاه و جلالش نفـــزود
وز هیچ کسی نیز دو گوشم نشـنود
کاین آمدن و رفتنم از بهر چــــــه بود

رباعیات خیام/ خیام

2010/03/25

460

پس از لحظه‌اي سكوت باز از كليم نظرش را درباره‌ي مارينا پرسيد، و در اين‌مورد نيز بي آنكه منتظر جواب بماند خودش گفت:
- او به مفهوم زنانه‌ي خوشبختي، زن خوشبختي خواهد شد. عشقبازي زياد خواهد كرد، و سپس وقتي از دوست داشتن مردها خسته شد سگ‌ها و گربه‌ها را دوست خواهد داشت، با همان عشقي كه مثلاً مرا دوست مي‌دارد.

كليم سامگين (كتاب اول)/ ماكسيم گوركي/ محمد قاضي

2010/03/24

459

راستش زندگی زن‌ها سخته. بعضی زن‌ها. مادر خودم هفتاد و خورده‌ای عمر کرد. هر روز خدا هم کار می‌کرد. بعد از زاییدن پسر آخرش یک روز هم ناخوش نشد، تا یک روز نگاهی به دور بر خودش انداخت، رفت اون پیرهن خواب دانِتِلش رو که از چهل و پنج سال پیش داشت هیچ وقت هم تنش نمی‌کرد از صندوق درآورد تنش کرد، بعد رو تخت دراز کشید پتو رو کشید روش چشم‌هاش رو بست گفت «بابا رو سپردم دست همه‌ی شما. من خسته‌ام.»

گور به گور/ ویلیام فاکنر/ نجف دریابندری

2010/03/22

458

کسی که در آسمان دنبال چیزی می‌گردد بهتر است به سراغ خودِ خدا برود!

باباگوریو / اونوره دو بالزاک/ مهدی سحابی

2010/03/19

457

آنان که آثار نبوغ‌آمیزی می‌آفرینند کسانی نیستند که در فرهیخته‌ترین محیط‌ها زندگی می‌کنند، و از درخشان‌ترین گفتگوها برخوردارند، و دارای گسترده‌ترین فرهنگ‌اند، بل کسانی که توانسته‌اند یکباره از زندگی کردن برای خودشان دست بردارند و شخصیتشان را به صورت آینه‌ای درآورند، به گونه‌ای که زندگی‌شان، هر چقدر هم که می‌توانست از نظر اجتماعی و حتی به تعبیری، از نظر فکری، پیش‌پاافتاده باشد، در آن آینه بازبتابد، چه نبوغ در توانایی بازتابانیدن نهفته است و نه در کیفیت ذاتی نمایشی که بازتابانده می‌شود.

در جستجوی زمان از دست رفته، در سایه‌ی دوشیزگان شکوفا/ مارسل پروست/ مهدی سحابی

2010/03/16

456

زنم با لباس‌هایش غیب شده
فقط دو جوراب به‌جا گذاشته و
بُرسی که پشت تخت افتاده
باید جوراب‌های خوشگلش را نشانتان دهم
و این موی سیاه سفت را که لای دندانه‌های برس گیر کرده
جوراب‌ها را در کیسه زباله می‌اندازم، برس را
نگه می‌دارم و استفاده می‌کنم
فقط تخت است
که غریب افتاده و نمی‌شود بی‌خیالش بود
تو مشغول مردنت بودی / ... ریموند کارور / محمدرضا فرزاد

2010/03/12

455

سلین برادر ما است، برادری که دنیای نامهربان روزگارش به او مدیون خواهد بود. این پزشک تنها، نویسنده‌ی خشمگین و انسان خسته را می‌توان بر اساس یکی از جملات مشهورش به خوبی درک کرد: " من همان طوری می‌نویسم که حس می‌کنم... ازم خرده می‌گیرند که بد‌دهنم، زبان بی‌ادبانه دارم... از بی‌رحمی دایمی [کتاب‌هایم] انتقاد می‌کنند... چه کنم؟ این دنیا ذاتش را عوض کند، من هم سبکم را عوض می‌کنم. "

مهدی یزدانی خرم/ گفت‌وگو با مهدی سحابی/ روزنامه‌ی شرق مورخ 21/خرداد/84

2010/03/08

454

در زندگي چي داريم به همديگر بگوييم، جز روز به خير، شب به خير، دوستت دارم!

ديوانه بازي / كريستين بوبن

453

آقای لوئیس اجازه بدهید صریح بگویم؛ به نظر بیشتر ما در انگلستان، روش فرانسوی‌ها خیلی زشت می‌آید. ممکن است شما اسم‌اش را تفاوت خلق‌وخو بگذارید، ولی من می‌خواهم بگویم موضوع بیش از این‌هاست؛ وقتی جنگ تمام شد، ادامه‌ی تنفر از دشمن کار قشنگی نیست. وقتی پشتِ طرف به خاک آمد، کار تمام است. دیگر لگد زدن به او معنی ندارد.

بازماندهء روز/کازوئو ایشی‌گورو/نجف دریابندری/نشر کارنامه

2010/03/07

452

کسی که مایل است شهر و دیار خود را ترک گوید، انسان خوشبختی نیست.

بار هستی/ میلان کوندرا/ پرویز همایون‌پور

2010/03/05

451

بعضی‌ها -که من هم یکی از آن‌ها هستم- از قصه‌هایی که پایان خوش دارند بدشان می‌آید. احساس می‌کنیم گول خورده‌ایم. روال بر ضرر است. تقدیر نباید متوقف شود. بهمنی که در مسیرش درست در چند متری بالای سر یک روستای چندک‌زده متوقف می‌شود نه فقط غیرطبیعی بلکه غیراخلاقی عمل می‌کند.

پنین/ ولادیمیر نابوکوف/ رضا رضایی

2010/03/03

450

فقط پدر من این‌طوری نیست؛ اصلاً این یک خصلت عمومی است؛ البته در پیرها بیش‌تر. می‌نشینند و ساعت‌ها از رستم و فریدون و داریوش و نادر می‌گویند. بعد هم افسوس می‌خورند که چه بوده‌ایم و چه شده‌ایم. خنده‌دار است اگر آن‌طوری بوده که می‌گویند، آن سرزمین پیشرفته که همۀ دنیا پیشرفتش را مدیون آن است، آن قهرمانان و سپاه را هم داشته، پادشاهانش هم همه عادل و دادگر و فرزانه بوده‌اند، چطور رسیده است به این‌جا؟ چطور هرکس دلش خواسته به این سرزمین تاخته و دست پر برگشته یا تا مدت‌ها مانده و چپاولش را ادامه داده. از اسکندر بگیرید تا مغول‌ها و عرب‌ها و حتی افغان‌ها.

آبی‌تر از گناه/ محمد حسینی

2010/03/02

449

دو سه ماه پیش در کوچه‌ی بوناپارت، نیکولا همراه ژاک و آن‌ماری است، هر سه با عجله می‌روند، و ناگهان نیکولا به آن آدمکی که هیچ‌کس هیچ‌وقت اسم‌اش را نپرسیده است بر می‌خورد، که دلال تابلوهای نقاشی است، همان مردِ ریز کوتوله‌ای که شبیه ستاره‌ای دریایی است که روی ساحل افتاده باشد و یک عینک شاخی به چشم زده باشد تا ببیند کجاست و چه خبر شده است. نیکولا از او می‌پرسد: « حال‌تان چه‌طور است؟ » و ستاره‌ی دریایی برای او شرح می‌دهد که حال‌اش خوب نیست، از آپارتمان‌اش بیرون‌اش کرده‌اند، زن‌اش در درمانگاه است، شش ماه است که از «این‌ها» نفروخته است، و غیره... نیکولا خود را به ژاک و آن‌ماری که در پیاده‌روِ کوچه‌ی آبئی منتظرش ایستاده‌اند می‌رساند و به آن‌ها می‌گوید که وقتی از کسی می‌پرسیم: « حال‌تان چه‌طور است؟ » غرض این است که او جواب بدهد: « بد نیستم، شما چه‌طورید؟ » و دیگر هیچ.

بیست و یک داستان از نویسندگان معاصر فرانسه/ کلود روا/ بد نیستم، شما چه‌طورید؟/ ابوالحسن نجفی