2010/06/30

516

به عقیده‌ی من اعضای تناسـلـی یکی از اعضای حسی است. ایرلیوس، فکر نمی‌کنی این‌طور باشد؟ در کتاب‌هایت همواره از امیال نفسانی صحبت می‌کنی. حتی درباره‌ی تمایلات شهـوانی که در سر می‌پرورانی به کرّات سخن می‌گویی. فکر می‌کنی چشمان تو یا گوش‌های من نزد خداوند نسبت به اعضای تناسـلـی‌مان ارزش بیشتری دارد؟ فکر می‌کنی عضوی هم وجود داشته باشد که نزد خداوند ارزش کمتری داشته باشد؟ به عنوان مثال، آیا انگشت سبابه طبیعی‌تر یا برتر از زبان است؟ ایرلیوس تو حتی از انگشتت هم استفاده کرده‌ای!

زندگی کوتاه است/ یوستین گاردر/ مهرداد بازیاری

2010/06/28

515

زندگی داستانی است لبریز از خشم و هیاهو، که از زبان ابلهی حکایت می‌شود، و معنای آن هیچ است.

مکبث / شکسپیر

2010/06/27

514

من یه کثافت رو کشتم و خودم تبدیل به یه کثافت شدم. تعداد کثافت‌ها ثابت باقی موند. همه می‌میریم و بعد از اون بهشتی وجود نداره.

جنایت و مکافات / آکی کوریسماکی

2010/06/26

513

تحمل تنهایی از گداییِ دوست داشتن آسان‌تر است. تحمل اندوه از گداییِ همه‌ی شادی‌ها آسان‌تر است. سهل است که انسان بمیرد تا آنکه به تکّدیِ حیات برخیزد. چه‌چیز مگر هراسی کودکانه در قلب تاریکی، آتش طلب می‌کند؟ مگر پوزش، فرزند فروتنِ انحراف نیست؟ نه هلیا... بگذار که انتظار فرسودگی بیافریند زیرا که تنها مجرمان التماس خواهند کرد.
و ما می‌توانستیم ایمانِ به تقدیر را مغلوب ایمانِ به خویش کنیم. آنگاه ما هرگز نفرین کنندگان امکانات نبودیم.

بار دیگر شهری که دوست می‌داشتم/ نادر ابراهیمی

2010/06/23

512

صدای موتور اتوبوسی از دور می‌آید. حسن آقا از جایش می‌پرد و من خوشحال و نگران به این اتاقک سفید، که لق‌لق‌کنان نزدیک می‌شود نگاه می‌کنم. با خودم می‌گویم: اگر چراغ زد سوار می‌شوم وگرنه صبر می‌کنم تا اتوبوس بعدی حتی اگر حسن آقا از سرما یخ بزند و مادر از نگرانی دیوانه شود و خودم از گرسنگی و خستگی بمیرم. این رازی است که هیچ‌کس از آن خبر ندارد، هیچکس. راز من و عزیز آقاست. حتی حسن آقا هم از آن بی‌خبر است و نمی‌فهمد چرا بعضی وقت‌ها سوار اتوبوس شمیران نمی‌شوم... اتوبوسی که از دور سه بار چراغ بزند مال عزیز آقاست. من هر شب وقت خواب، به جای دعایی که مادر یادم داده سه بار تکرار می‌کنم: ((من سوار اتوبوسی جز اتوبوس عزیز آقا نخواهم شد.)) این عهدی است که با هم بسته‌ام، تا روز قیامت، البته عهدی بدون حرف. چون من با دوست گـُنده‌ام که از پدر هم بلندتر است و پاسبان‌ها هم از قیافه‌ی ترسناکش می‌ترسند حرف نمی‌زنم؛ جرأت نمی‌کنم.
اتوبوس شمیران/ گلی ترقی

2010/06/21

511

یاد پدر افتادم که می‌گفت: "نه با کسی بحث کن، نه از کسی انتقاد کن. هر کی هر چی گفت بگو حق با شماست و خودت را خلاص کن. آدم‌ها که عقیده‌ات را می‌پرسند، نظرت را نمی‌خواهند. می‌خواهند با عقیده‌ی خودشان موافقت کنی. بحث کردن با آدم‌ها بی‌فایده است."
چراغ‌ها را من خاموش می‌کنم/ زویا پیرزاد

2010/06/19

510

از هر بستۀ شربت‌آماده قاعدتاً فقط نصف گالن شربت درست می‌کنند، ولی او همیشه یک گالن درست می‌کرد، این بود که فقط شمه‌ای از اثر مطلوب را به‌جا می‌گذاشت. ضمناً به هر بسته شربت‌آماده قاعدتاً یک فنجان شکر اضافه می‌کنند، ولی او هیچ‌وقت شکر به شربتش نمی‌زد چون شکری در بساط نبود.
او خالق واقعیتِ شربت‌آمادۀ خویش بود.

صید قزل‌آلا در آمریکا/ ریچارد براتیگن/ هوشیار انصاری‌فر

2010/06/18

509

ولی تظاهر به بیماری باعث می‌شود که آدم واقعا احساس بیماری کند: مادربزرگ ادای بیماری را تا مرز مرگ پیش برد. آخرین روز، وقتی به یاری فرزندانش از دست تخمیرات روده خلاص می‌شد به نوه‌اش رو کرد و در نهایت سادگی گفت: «می‌بینی، مثل یک خوکچه می‌گوزم.» ساعتی بعد جان به جان‌آفرین تسلیم کرد.

دلهره هستی/ از کتاب پشت و رو/ آلبر کامو/ محمد‌تقی غیاثی

2010/06/17

508

و اگر در پی خواندن زندگی‌نامه‌ها بر می‌آیی، از آن زندگی نامه‌ها پرهیز کن که نام‌شان «فلانی و دوران او» ست، به جای آن‌ها زندگی‌نامه‌ای را برگزین که عنوانش چنین باشد: فلانی، جنگجویی علیه دورانش.

نیچه/ مشاهدات نامدرن/ نقل از معمای مدرنیته/ بابک احمدی

507

من به هیچ چیز اطمینان ندارم. من از بس چیزهای متناقض دیده‌ام و حرف‌های جور به جور شنیده‌ام حالا هیچ چیز را باور نمی‌کنم. به ثقل و ثبوت اشیاء، به حقایق آشکار و روشن همین الان شک دارم. نمی‌دانم اگر انگشت‌هایم را به هاون سنگی گوشه‌ی حیاطمان بزنم و از او بپرسم: آیا ثابت و محکم هستی؟ در صورت جواب مثبت باید حرف او را باور بکنم یا نه...
بوف کور/ صادق هدایت

2010/06/16

506

آیا این مردمی که شبیه من هستند، که ظاهرا احساسات و هوا و هوس مرا دارند برای گول زدن من نیستند؟ آیا یک مشت سایه نیستند که برای مسخره کردن و گول زدن من به وجود آمده‌اند؟ آیا آن‌چه که حس می‌کنم، می‌بینم و می‌سنجم سرتاسر موهوم نیست که با حقیقت خیلی فرق دارد؟
بوف کور/ صادق هدایت

2010/06/15

505

وقتی هوای شهرت، مطلوب نیست، داشتن خانه‌ای که دلتنگ حصارش نشی نعمته.

دلشدگان / علی حاتمی

2010/06/14

504

در طول تاریخ فلسفه، فیلسوفان سعی داشته‌اند ببینند انسان چیست یا طبیعت انسان چیست. ولی سارتر گفت: انسان (طبیعت) جاودانه ندارد که بدان توسل جوید. بنابراین بی‌معناست در پی مفهوم کلی برای زندگی بگردیم. چاره‌ای نداریم جز این که بداهه‌پردازی کنیم. ما مثل هنرپیشه‌ای هستیم که بدون تمرین، بدون نمایشنامه و بدون کسی که پشت پرده در گوشش بخواند چه کار باید کند، به صحنه کشیده شده‌ایم. مجبوریم خود تصمیم بگیریم چگونه زندگی کنیم. این حرف واقعا درستی است. اگر می‌شد با خواندن تورات و انجیل و یا با مراجعه به یک کتاب فلسفه فهمید چگونه باید زیست، زندگی خیلی آسان بود.
دنیای سوفی، داستانی درباره‌ی تاریخ فلسفه/یوستین گاردر/حسن کامشاد

2010/06/13

503

چند وقت پيش يك جلسه‌ای برای تأسيس انجمن يا نمی‌دانم جمعيت ويراستاران در كتاب‌فروشی «كتاب‌سرا» تشكيل می‌شد، مرا هم دعوت كرده بودند. وقتی داشتم برمی‌گشتم يك تاكسی خبر كردم كه مرا به خانه برساند. راننده كه ظاهراً اهل محل بود و با كتاب‌سرا آشنايی داشت از من پرسيد كه آقا، اينجا امروز چه خبر بود، خيلی آدم جمع شده بود. گفتم خبر مهمی نبود، می‌خواستند يك سازمانی برای خودشان تشكيل بدهند. گفت فرموديد چی‌ها بودند؟ گفتم ويراستارها. گفت كه يعنی چه‌ كاره باشند؟ گفتم كاره‌ای نيستند، كتاب‌ها را درست و راست می‌كنند. گفت مگر كتاب‌ را نويسنده نمی‌نويسد؟ گفتم چرا، ولی بعد كه كتاب نوشته يا ترجمه شد اين‌ها هم يك دستی توش می‌برند. گفت پس مقام اين‌هايی كه می‌فرماييد از نويسنده بالاتر است؟ گفتم شايد بعضی‌هاشان اين‌جور خيال می كنند؛ ولی نه، گمان نمی‌كنم. گفت پس به چه حقی توی كار بالاتر از خودشان دست می‌برند؟ خود نويسنده‌ها چه می‌گويند؟ گفتم گاهی اعتراض می‌كنند، ولی اين‌ها گوش نمی‌كنند. راننده عصبانی شد، گفت يعنی چه، چرا توی اين مملكت نويسنده‌ها بايد اين‌قدر حرف زور بشنوند؟ گفتم صحبت نويسنده زياد مطرح نيست، اين‌ها سر و كارشان بيشتر با مترجم‌هاست. گفت چه فرقی می‌كند آقا؟ مترجم هم بنده خداست؛ اين‌ها به نويسنده‌ها و مترجم‌ها زور می‌گويند، حالا می‌خواهند برای خودشان سازمان هم تشكيل هم بدهند؟ گفتم بگذار تشكيل بدهند، طوری نمی‌شود. گفت نه آقا، جلوی زور را بايد همين‌جا گرفت. اين‌ها اگر سازمانشان را تشكيل دادند فردا برای اين مملكت نويسنده و مترجم باقی نمی‌گذارند. بعد يكهو جلو خودش را گرفت. گفت می‌بخشيد آقا، خود شما كه جزو اين جماعت نيستيد؟ گفتم نه، يك‌وقت بودم، ولی در همان ايام جوانی دست از اين كار كشيدم. گفت خوب، در جوانی خيلی اشتباهات ممكن است از آدم سر بزند؛ مهم اين است كه آدم به‌ موقع به اشتباه خودش پی ببرد.

یک گفت‌وگو: ناصر حریری با نجف دریابندری/ نجف دریابندری

2010/06/11

502

کتاب‌های بی‌شماری وجود دارند که هنوز نوشته نشده‌اند و دیگر این‌که، آن چه در این بیست و شش حرف الفبا وجود دارد، بسیار بیش از آنی است که در سر آدم‌ها و در گوشه و کنار این دنیا نهفته است. و این حس زیبایی است. کسی چه می‌داند.
کتاب‌خانه‌ی سحرآمیز بی‌بی بوکن / یوستین گاردر / مهوش خرمی‌پور

501

فخرالنسا می‌گفت: "این‌ها که نشد کار،خودت را داری فریب می‌دهی. باید کاری بکنی که کار باشد،کاری که اقلا یک صفحه از تاریخ را سیاه کند. تفنگ را بردار و برو کنار نرده‌های باغ و یکی را که از آن طرف رد می‌شود نشانه بگیر و بزن. بعد هم بایست و جان کندنش را نگاه کن. اما اگر از کسی بدت آمد،اگر دیدی طرف دارد یک بیت شعر غلط می‌خواند و یا بینی‌اش را می‌گیرد و یا حتی پایش را گذاشته است روی سکوی خانه‌ی تو تا بند کفشش را ببندد، ماذون نیستی سرش را نشانه بگیری. انتخاب طرف هرچه بی‌دلیل‌تر باشد بهتر است. کسی که برای کشتن یک آدم دنبال بهانه می‌گردد هم قاتل است هم دروغگو،تازه دروغگویی که می‌خواهد سر خودش را کلاه بگذارد. اگر خواستی بکشی دلیل نمی‌خواهد. باید سر طرف،سینه‌ی طرف را هدف بگیری و ماشه را بچکانی. همین. از اجداد والاتبار یاد بگیر.وقتی شکار پیدا نمی‌کردند آدم می‌زدند. بچه‌ها را حتی. می‌ایستادند و نگاه می‌کردند. به دست و پاهایش که جمع می‌شد و تکان می‌خورد و به آن چشم‌ها که خیره به آدم نگاه می‌کرد..."
شازده احتجاب / هوشنگ گلشیری

2010/06/10

500

تکامل خیلی خلاق است. به همین دلیل ما زرافه‌دار شدیم.

مرد بی وطن / کورت ونه‌گوت / زیبا گنجی، پریسا سلیمان‌زاده

2010/06/09

499

بايد تپيدن هر قلب اينک سرود،
بايد سرخی هر خون اينک پرچم،
بايد كه قلب ما،
سرود ما و پرچم ما باشد.

بايد در هر سپيده‌ی البرز
نزديكتر شويم.
بايد يكی شويم،
اينان هراسشان ز يگانگی ماست...

ای سرزمين من/ خسرو گلسرخی

2010/06/08

498

انگار یه نفر که لب پنجره‌ی یه آسمون خراش نشسته و پاهاش رو پایین آویزون کرده باشه، بهت اشاره کنه بیایی نزدیک‌تر و سیگارش رو روشن کنی.

اَبر صورتی/ علیرضا محمودی ایرانمهر

2010/06/07

497

هنوز آدمهايي را نديده اي كه بعد از بيست و پنج شش سال عمر لعنتي نميدانند پاهايشان قابليت دور زدن را از يك مانع متحرك دارد و چشمانشان ميتواند به جايي جز به صورت روبه رويشان خيره شود و زبانشان ميشود كه گاهي سكوت كند.

اتوبوس نامه / نسیم داوری

2010/06/02

496

امید بدترین بدهاست. چرا که موجب تداوم رنج و عذاب انسان میشود.
نیچه

2010/06/01

495

دیکتاتورها بلایای طبیعی نیستند، آن‌ها با هم‌دستی خود مردم رشد می‌کنند و اتفاقا قربانیان خود را از میان همان مردم برمی‌گزینند.

مجله‌ی نافه، شماره‌ی اول/ ماریو بارگاس یوسا/ علی‌رضا کیوانی‌نژاد