2010/09/29

596

لیزا- فکر می‌کنم روی ماشینت استفراغ کردم.
ژیل- به هر حال از رنگش بیزار بودم. همیشه دلم می‌خواست منحصر به فرد باشه.
لیزا- حالا دیگه کاملا تکه! عجب روزگار بی‌مروتیه.
ژیل- هر کاری بخواد می‌کنه.
لیزا- چه جور مردی هستین شما؟
ژیل- باب طبع شما؟
لیزا- درسته. با هر جمله تمام پشتم عرق می‌کنه. احساس می‌کنم مغزم به خواب رفته. تمام عوارضی که بهش خاطرخواهی می‌گن به سراغم اومده.
ژیل- متاسفم ولی علاجش دست من نیست.
لیزا- شما خودِ علاجین.
ژیل- کسی توی زندگی شماست؟
لیزا- آره. فعلا شما.

خرده جنایت‌های زناشوهری/ اریک امانوئل اشمیت/ شهلا حائری

2010/09/28

595

میک جگر زمانی با تفاخر گفته بود: «ترجیح می‌دهم بمیرم تا آن که در چهل‌و‌پنج سالگی هنوز ترانه‌ی "رضایت" را بخوانم.» البته می‌دانم که او الان شصت‌سالگی را رد کرده و هنوز دارد همان ترانه را می‌خواند، ولی در آن زمان هم اگر عده‌ای به این حرف او خندیدند من جزو آن‌ها نبودم. میک جگر در جوانی تصوری از چهل‌و‌پنج سالگی خود نداشته است و من هم مثل او بودم. آیا حالا من باید به او بخندم؟ حق ندارم. تنها شانسی که من آورده‌ام این بوده که خواننده جوان راک نبوده‌ام. حرف‌های احمقانه‌ی مرا در جوانی کسی به یاد ندارد تا آن‌ها را دوباره تحویلم دهد.

از دو که حرف می‌‍‌زنم از چه حرف می‌زنم؟/ هاروکی موراکامی/ مجتبی ویسی

2010/09/27

594

این وظیفه‌ی نویسنده است که اگر نمی‌تواند شاهکار بنویسد، دست کم از نوشتن آشغال خودداری کند و به طریق اولی، این وظیفه‌ی ناشر است که اگر نمی‌تواند شاهکاری برای چاپ پیدا کند، حداقل از چاپ آشغال خودداری کند.

رویای نوشتن / رابرت ژیرو / مژده دقیقی

2010/09/26

593

شرزین که دو دست بسته اش نمی گذارد از تیرک کنده شود،‌ سر به تیر می کوبد و بر خویش می خمد. با خون و منگی غش لرزه، فریادی در نمی آید و فراش سطل آب را می پاشد. ایلک خان دست فرود می آورد بدین معنا که کافیست. شرزین نیم مرده چشم می گشاید و در برابر خود جلاد را می بیند که لبخند زنان دست پیش می آورد که : انعام ما!

طومار شیخ شرزین / بهرام بیضایی

2010/09/22

592

ديكتاتوري رژيمي است كه در آن، مردم به جاي فكر كردن نقل قول مي كنند و همه هم از يك كتاب نقل قول مي كنند.

اينياتسيو سيلونه / مكتب ديكتاورها

2010/09/21

591

از نامه‌هایی که برای دوستانمان می‌فرستیم جالب‌تر، نامه‌هایی هستند که می‌نویسیم و دست آخر تصمیم می‌گیریم نفرستیم!

پروست چگونه می‌تواند زندگی شما را دگرگون کند/ آلن دوباتن / گلی امامی

2010/09/19

590


  «حضرت اشرف، پول چیست قربان، من به این مرد می‌توانم بگویم حتی جانم را می‌دهم. گرچه نمی‌خواهم مبالغه کنم. جانم را شاید ندهم ولی اگر مثلاً خیلی احتیاج داشته باشد حاضرم برایش تب کنم یا مثلاً اگر انواع کورک یا حتی سرفه، کارش را راه اندازد، خدا شاهد است حاضرم همۀ این‌ها را برایش تحمل کنم، چون او را شخصیت بزرگی می‌دانم، مرد بزرگی است. حیف که ضایع شده است. بله، قربان، پول چه قابل دارد!»

ابله/ فیودور داستایوسکی/ سروش حبیبی

2010/09/15

589

یک روز داشتم با کورا صحبت می‌کردم. کورا برای من دعا کرد، چون خیال می‌کرد من گناه رو نمی‌بینم، می‌خواست من هم زانو بزنم دعا کنم، چون آدم‌هایی که گناه به نظرشون فقط چند کلمه است، رستگاری هم به نظرشون فقط چند کلمه است.

گوربه‌گور/ویلیام فاکنر/نجف دریابندری

588

سونیا: خب اگه خدایی وجود نداشته باشه، زندگی دیگه هیچ مفهومی نداره، پس چرا به زندگی ادامه می‌دی؟ چرا خودکشی نمی‌کنی؟
بوریس: خب لازم نیست عصبانی بشی، شاید من اشتباه می‌کنم ولی من از این که مغز خودمو متلاشی کنم و سوژه‌ی روزنامه‌ها بشم متنفرم

عشق و مرگ / وودی آلن

2010/09/11

587

تو کلیسا هیچ‌کس نبود، غیر از یکی دو تا خوک، چون که در قفل نداشت و خوک‌ها تابستان از کف تخته‌ای خوششان می‌آید، چون خنک است. اگر دقت کرده باشید بیشتر مردم به کلیسا نمی‌روند، مگر وقتی که ناچار باشند، ولی خوک‌ها این‌طور نیستند.

سرگذشت هکلبری فین/ مارک توین/ نجف دریابندری

2010/09/10

586

از نظر کامو "احساس بی‌معنایی جهان" ناشی از مواجه میان وجدان انسان، ذهن او و عطش وی نسبت به عقلانیت با جهان ناشناخته، غیرعقلانی و ساکن است. اما، برخلاف عقاید متداول، تحقق چنین تفکیک علاج‌ناپذیری به یاس منفعلانه یا خودکشی روشنفکرانه منتهی نمی‌شود. انسان با دریافت نهایت بی‌معنایی زندگی، برای وضوح بیشتر و زندگی کامل‌تر در جهت ضرورتی اخلاقی تلاش می‌کند، چون زندگی، در هز صورت، تنها واقعیت ملموس انسان است.

تاتر ابزورد / کلود شوماخر / علی‌اکبر علیزاد

2010/09/08

585

اين شناخت يا آگاهي كه شخصي كه هم اكنون با او صحبت مي‌كني، ممكن است همين فردا كشته شود، آدمي كه بسيار دوستش مي‌داري، باعث مي‌شود كه هميشه از دوست شدن با آدم‌ها هراس داشته باشي. آدم در اين شرايط، در درون خودش نوعي ديوار درست مي‌كند تا پشت آن، هرآنچه را شكننده است پنهان كند: عميق‌ترين احساساتش، عميق‌ترين روابطش با ديگران،... خصوصا با آن كساني كه بيش از همه به آدم نزديكند. [در نظام‌های توتاليتر] اين تنها راه برای تحمل كردن جدايي‌های مكرر، ناگزير و از پا درآورنده است.

روح پراگ / ايوان كليما / خشایار دیهیمی

584

و در مورد این‌که در کتب مدارس داستان‌هایم را تدریس می‌کنند باید بگویم که من معلمان را می‌شناسم. من خودم معلم بوده‌ام، یا این‌که به عنوان معلم، معلمان را شناخته‌ام. و تصور این‌که در جایی در ژاپن دانشجویان را با داستان‌های من زجر بدهند برایم وحشتناک است. بله معلمان تمایل به زجر دادن شاگردان دارند و از این کار لذت می‌برند.

روزنامه‌ی شرق/ گفت‌ و ‌گو با پیتر بیکسل/ ۱۷ شهریور ۸۹

2010/09/07

583

مسأله اینه که بیشتر مواقع وقتی آدم می‌خواد این کارو بکنه _منظورم با دختریه که خراب نیست_ همه‌ش به آدم می‌گه نکن. مشکلِ من اینه که نمی‌کنم. اکثر پسرا تا آخرش می‌رن. آدم هیچ‌وقت نمی‌فهمه که دختره واقعاً دلش می‌خواد نری، یا بد جوری ترسیده، یا فقط می‌گه تا اگرم رفتی و تا آخرش رفتی بیُفته گردن تو، نه اون. به هرحال، من همیشه نمی‌رفتم... به من می‌گن نکن، منم نمی‌کنم. همیشه‌م بعدش پشیمون می‌شم، بعدِ این‌که می‌رسونم‌شون؛ ولی دفه‌ی بعد بازَم نمی‌کنم.

ناتور دشت / جی.دی.سلینجر / محمد نجفی

2010/09/06

582

یک جای قوزک پای من بنا کرد به خاریدن؛ بعد گوشم بناکرد به خاریدن؛ بعد پشتم، درست وسط شانه‌ها. دیدم اگر خودم را نخارانم الآن است که می‌میرم. من این را بارها امتحان کرده‌ام. پیش آدم‌های جاسنگین، توی تشییع جنازه، یا وقتی که خوابت نمی‌آید و می‌خواهی خودت را بخوابانی، خلاصه هرجا که نباید خودت را بخارانی- درست همان وقت هزار جای آدم بنا می‌کند به خاریدن.

سرگذشت هکلبری فین/ مارک توین/ نجف دریابندری

2010/09/04

581

اسم خودمانی به آدم یادآوری می‌کند که زندگی، همیشه آنقدرها جدی و رسمی و پیچیده نبوده و نیست. به جز این، گوشزد می‌کند که همه‌ی مردم یک جور به آدم نگاه نمی‌کنند.

هم‌نام / جومپا لاهیری / امیرمهدی حقیقت

2010/09/03

580

ما اهل ایران قطعا عقل‌مان از عقل فرنگی‌ها کمتر نیست ولیکن این تقصیر بزرگ را داریم که هنوز فرق عقل و علم را نفهمیده‌ایم...

نامه‌های میرزا ملکم‌خان ناظم‌الدوله/ به اهتمام علی‌اصغر حقدار/ نشر چشمه

2010/09/01

579

قدرت هاضمه‌ی مردم بیش از این‌هاست و سرانجام همه‌ی زورمداران را در خود هضم خواهد کرد تا زیستن در شکل عادی ادامه یابد.
این ابرها خواهند بارید/ خشایار دیهیمی