2011/05/29

723

دلم نمی‌خواست در جایگاه علمی‌تخیلی‌نویس طبقه بندی‌ام کنند. به همین دلیل از خودم می‌پرسیدم چه قانونی را زیرپا گذاشته‌ام که اعتبار لازم را برای نویسنده‌ی جدی بودن ندارم. به این نتیجه رسیدم: چون از تکنولوژی می‌نوشتم و بیشتر نویسنده‌های خوب امریکایی چیزی از تکنولوژی نمی‌دانند. من را به این دلیل در بین نویسنده‌های علمی‌تخیلی طبقه‌بندی کردند که از شنکتادی در نیویورک می‌نوشتم. کتاب اول من، پیانوی نوازنده، درباره‌ی شنکتادی بود. در شنکتادی کارخانه‌های عظیم هست و نه هیچ‌چیز دیگر. من و همکارانم، مهندس و فیزیکدان و شیمیدان و ریاضیدان بودیم. نوشته‌های من از کمپانی جنرال الکتریک و شنکتادی، به لحاظ منتقدان که هیچ‌وقت آن‌جا را ندیده بودند، داستانی از آینده به نظر می‌رسید.

مرد بی‌وطن/ کورت ونه‌گات/ حسین شهرابی

2011/05/26

722

روزی که او آمد، پیژاما به تن روی کاناپه نشسته بود و داشت با مشت به طرف راست سرش می‌زد. درست قبل از آن‌که مشت دوم را بزند، صداهایی از پاگرد پایین شنید، توانست صدای زنش را بشناسد. صدا مثل همهمه‌ی صداهایی بود که از دور، از جمعیتی بیاید، اما می‌دانست اینز است و یک‌جوری می‌دانست این دیدار دیدار مهمی است. یک بار دیگر با مشت به سرش کوبید، بعد بلند شد.

کلیسای جامع/ داستان مراقب باش/ ریموند کارور/ فرزانه طاهری

2011/05/21

721

نگاه کن چه کسی این‌جاست... از آن پسرهای بسیارلاغر که استخوان زیر گلویش حسابی برجسته است و ریش بزی دارد - ویژگی‌های مورد علاقه‌ی من- از آن‌دست پسرها که فقط جسم دخترها را می‌بینند.
به تنم نزدیک می‌شود و سعی می‌کند با آن ارتباط برقرار کند:
- قبلا جایی همدیگر را ندیده‌ایم؟
تنم: سکوت.
- البته! حالا یادم آمد. شب جشن هالووین تو در گاراژ بودی؟
تنم: سکوت.
هنوز گویی از رو نمی‌رود - تو فرانسوی هستی؟ آیا حرفم را می‌فهمی؟
تنم: سکوت.
ناگهان نگاهش را از تنم برمی‌دارد. اوه، بالاخره دیدی؟ صورتی هم دارم !

دوست داشتم کسی جایی منتظرم باشد/ آنا گاوالدا/ الهام دارچیان

2011/05/20

720

کلمات را دقیقا به خاطر می‌سپرد تا برای دوستانش از او نقل کند: "چه خوش‌رفتار و خونگرم. راست راستی مهربان است. به هیچ وجه خود پسند نیست. آدمی‌ست دانا، فکر نمی‌کنم اغراق به نظر برسد اگر بگویم..."
چه‌قدر برای ما قطعی‌ست که آینده را در قالب کلمات تمرین کنیم.
هرگز شک نکنید که برای ادای آن ها زنده می‌مانید.
هرگز شک نکنید که داستان‌تان را خواهید گفت.

سیاهاب/ جویس کرول اوتس/ مهدی غبرایی

2011/05/19

719

red: They send you here for life, and that's exactly what they take. The part that counts, anyway.
رد: اونا تو رو می‌فرستن زندان برای زندگی، ولی این دقیقاً همون چیزیه که می‌گیرن. قسمتیه که در هرحال به حسابته.

رستگاری از شاوشنگ/ فرانک دارابونت

2011/05/18

718

چشمانم را نصف‌و‌نیمه بستم و با خودم تصور کردم این‌جا همان نقطه‌ای است که هرچه از زمان کودکی از دست داده بودم در آن جمع شده است. من در مقابلش ایستاده بودم و تصور کردم اگر به اندازه‌ی کافی صبر کنم، شکلی کوچک از افق مزرعه ظاهر و به تدریج بزرگ و بزرگتر می‌شود و عاقبت می‌بینم تومی است. و او برایم دست تکان می دهد، و حتی شاید صدایم کند.

هرگز رهایم مکن/ کازئو ایشی گورو/ سهیل سُمی

2011/05/09

717

چگونه ممکن است که آدم‌ها هنگام بحث فقط در پی پیروزی باشند و به حقیقت اعتنا نکنند؟ شوپنهاور می‌گوید: «به سادگی»؛ این «دنائت فطری بشری است.» این امر نتیجه‌ی «نخوت ذاتی» و این واقعیت است که مردم پیش از سخن گفتن، فکر نمی‌کنند بلکه پرحرف و فریبکارند - آنها به سرعت موضعی اختیار می‌کنند، و از آن پس، فارغ از درستی یا نادرستی آن موضع، صرفا به خاطر غرور و خودرأیی به آن می‌چسبند. نخوت همیشه بر حقیقت غلبه می‌کند.

هنر همیشه بر حق بودن / آرتور شوپنهاور / عرفان ثابتی

2011/05/01

716

« وقتی کوچک بودم، دلم می‌خواست بزرگ که شدم بروم توی سیرک کار کنم. دلم نمی‌خواست پرستار یا معلم بشوم. یا نقاش، آن‌وقت دلم نمی‌خواست نقاش بشوم. دلم می‌خواست امیلی هورنر قهرمان بندبازی بشوم. خیلی برایم مهم بود. آن‌وقت‌ها می‌آمدم این‌جا توی انبار تمرین می‌کردم، روی تیرهای زیر شیروانی راه می‌رفتم. آن تیر بزرگه را ببین، صدها بار رویش راه رفته‌ام. » خواست چیز دیگری بگوید، اما دود سیگارش را فوت کرد و آن را روی پاشنه‌ی کفشش خاموش کرد و به دقت توی خاک فرو کرد.

کلیسای جامع/ ریموند کارور/ فرزانه طاهری