2011/08/31

734

    در این‌جا باید اعتراف کنم که اگر شرح این جزئیات صفت خاصی را برملا نمی‌کرد و نوعی خصوصیت عمده را در شخصیت قهرمان داستان ما نشان نمی‌داد، اصلاً به ذهنم خطور نمی‌کرد که از چنین جزئیات بی‌ارزش و بی‌اهمیت و عذاب‌دهنده‌ای صحبت کنم که به مذاق بعضی از طرفداران سبک‌های ادبی خوش نمی‌آید.

   رویای آدم مضحک/ فیودور داستایفسکی/ رضا رضایی

2011/08/24

733

من اشتباه می­کردم. از هیچ مرزی نمی­شود راحت گذشت. پشت سر حتما باید از چیزی دل کند. فکر کردیم می­شود بدون دردسر عبور کرد، ولی برای ترک وطن باید از پوست خود جدا شد.

الدورادو - لوران گوده - ترجمه حسین سلیمانی نژاد

2011/08/08

732

در سال‌های ۱۳۳۵ تا ۱۳۳۸ که دانشجوی رشته‌ی «فلسفه و علوم تربیتی» در دانشسرای عالی تهران بودم، درسی داشتیم به نام «بهداشت آموزشگاه‌ها». تدریس این درس را پزشکی به عهده داشت که دشمن عرب و عربیت بود و شیفته‌ی ایرانیت. این استاد عزیز درس خودش را در کتابی به ما تدریس می‌کرد که هیچ واژه‌ای نداشت که ریشه‌ی عربی داشته باشد. حتی واژه‌های معمولی مثل «صابون»، در فرهنگ آن استاد، «پرهون» نامیده می‌شد یا مثلا «فیزیولوژی» را می‌گفت «فزایشلاگی»، یا «فیزیک» را می‌گفت «گیتیاک» و مانند اینها. دانشجو بودیم و به ناچار، برای نمره باید این درس را می‌آموختیم. آن سال‌ها، در دانشگاه‌های ایران هر اعتراضی ممنوع بود. استاد که اعتراضی نمی‌دید، در سال دوم، رویش زیاد شد و از دانشجویان می‌خواست همان زبان را سر کلاس، به هنگام حرف‌زدن‌های معمولی به کار گیرند و با الفبایی بنویسند که از حروف عربی تهی باشد؛ مثلا، اگر کسی نامش «محمد حقوقی» بود، باید روی ورقه‌ی امتحان می‌نوشت: «مهمد هغوغی» وگرنه، نمره نمی‌گرفت. چنان‌که همین بلا به سر شاعر و محقق ارجمند ادبیات معاصر ما، محمد حقوقی،‌ آمد. خود حقوقی در این باره داستانی نقل می‌کند که هر کس بشنود از خنده روده بر خواهد شد. دانشجویان این استاد، برای نشان دادن سبک نثر و بر اساس اصطلاحات خود او، تعریفی از دایره ساخته بودند که بد نیست خوانندگان بشنوند:
«اگر از بی‌همه‌چیزی (=نقطه‌ای) سیخکی (=خط راستی) را خمیده‌وار چنان کش دهیم که به همان بی‌همه‌چیز (=نقطه) برسد، این را گِرده (=دایره) گویند.»

ترجمه و نقش آن در گسترش زبان (۲) / باقر پرهام / (با اندکی تغییر)

731

آلیس هرروز رایموند را می‌دید. هرروز. همه‌جا. تعجب‌آور بود، رایموند می‌بایست چند صورت، چند قالب وجودی می‌داشته. همه می‌توانستند رایموند باشند. رایموند روی پله‌های برقی ایستگاه راه‌آهن ایستاده بود، شناور در میان آن سقف بلند، چمدانی کوچک در دست و صورتش نیم‌رخ. آلیس کسی را کنار زد، طول سالن را دوید، رفت به طرف خروجی. رایموند نبود، کس دیگری بود. قلب آلیس از عصبانیت می‌تپید چون رایموند را در آخرین واگن تراموای در حال حرکت می‌دید، کنار چراغ راهنمایی، در صف سوپرمارکت. همه رایموند بودند. رایموند راه می‌رفت، می‌ایستاد، دستش را می‌برد پشت گردنش، کتش را درمی‌آورد. آلیس به خودش می‌گفت «آلیس، اون دیگه نیست». خودش را به اسم صدا می‌زد، انگار که بچه‌اش باشد «آلیس، رایموند دیگه نیست. باید یادش رو حفظ کنی، اما دیوونه نشی. بهش فکر کنی، اما دیوونه نشی، حرصت نگیره.» تکرار می‌کرد، مدام و مدام.

آلیس/ یودیت هرمان/ محمود حسینی‌زاد