2009/03/27

266

تنها چیزی که قابل دیدن می دانست خرید و فروش و جنس و بده بستانِ گرویی بود، نه پرنده، نه گل، نخیر!... جلوی طبیعت می رفت توی موضع دفاعی، تف می کرد به طبیعت دیوانه!... فقط، خودمانیم، یک چیز بود که به هیجان می آوردش، خنگش می کرد، از خود بیخود و نرم می کردش، آن هم موسیقی بود... همچو آدم خشکی که از زور خسّت حاضر بود گوشت تن خودش را بخورد، همچو مردک نکبت ملعون رباخوار بدجهودی را فقط یک چیز نرم می کرد، واقعا نرم ها! آن هم آهنگ بود و ترانه!... نرمش می کرد کامل!... آدمی بود کاملا مخالف پروپاچه، مخالف دود و دم، مخالف خانم، مخالف ویسکی، البته بدون اینکه اُبنه ای باشدها، به هیچ وجه، خلاصه آدمی بود به کلی بی احساس، بجُز در مقابل موسیقی و پیانو، تفنن خنیایی!...
دسته ی دلقک ها/ لویی فردینان سلین/ ترجمه: مهدی سحابی

2009/03/26

265

روزی که تاریکی شروع می کند همه جا را گرفتن، روزی که دیگر باید بزودی گذاشت و رفت، هنوز یک خرده یاد پوچی های این دنیا می افتیم...

دسته‌ی دلقک ها / لویی فردینان سلین/ ترجمه: مهدی سحابی

264

...
ارباب: آفرین ژاک! اما مهلت برای چه؟
ژاک: برای چه؟ راستش خودم هم نمی دانم.
ارباب: پس اگر دنبال مهلت هستی، چرا اینقدر آهسته راه می روی؟
ژاک: برای اینکه، چون کسی نمی داند آن بالا چه نوشته اند، پس نمی داند چه می خواهد یا چه باید بکند، درنتیجه دنبال هوسش می رود و اسمش را می گذارد عقل، در صورتی که عقل همیشه چیزی نیست جز هوس خطرناکی که گاهی به خیر می کشد و گاهی به شر.
ارباب: می توانی بگویی فرق عاقل با دیوانه چیست؟
ژاک: چرا نمی توانم؟... دیوانه... اجازه بدهید... یک آدم بدبخت است؛ پس نتیجه اینکه آدم خوشبخت عاقل است.
ارباب: پس حالا آدم خوشبخت کیست، آدم بدبخت کیست؟
ژاک: خیلی ساده است. خوشبخت کسی است که خوشبختی اش آن بالا نوشته شده باشد؛ پس در نتیجه کسی که بدبختی اش را آن بالا نوشته اند آدم بدبختی است.
ارباب : حالا آن بالا چه کسی خوشبختی و بدبختی را رقم زده؟
...

ژاکِ قضاوقدری و اربابش / دنی دیدرو/ ترجمه: مینو مشیری

2009/03/25

263

كت هاي او را از پشت محكم بستند و كشان كشان بردند توي يك غار دراز تاريك انداختند.
احمدك هر چه عز و چز كرد به‌خرجشان نرفت و يك تخته سنگ بزرگ هم آوردند ودر د هنه غار انداختند . بعد هم به پيرهن احمدك خون كفتر زدند دادند به يك كاروان كه از آنجا مي‌گذشت و نشاني دادند كه آنرا به پينه دوز بدهد و بگويد كه احمدك را گرگ پاره كرده و راه‌شان را كشيدند و رفتند سر سه راهه و پشك انداختند، يكي از آنها به‌طرف مشرق رفت و يكي هم به‌طرف مغرب.

آب زندگی / صادق هدایت

2009/03/18

262

هر کسی به یک نوع توهم توطئه دچاره.

راز داوینچی / دن براون

2009/03/17

261

ماجرا از این‌جا شروع شد که ماروین گارسون سردبیر " سان فرانسیسکو اکسپرس تایمز " پیشنهاد کرد که فعالان هیپی در فستیوال زندگی، برای نشان دادن اعتراض‌شان به جنگ ویتنام یک خوک را به عنوان کاندیدای انتخابات معرفی کنند. یک خوک با پلاکارد و کت و شلوار و پاپیون و هر آن‌چه که یک کاندیدای ریاست جمهوری در آمریکا نیاز دارد!
ایده‌ی جالبی بود! چرا مردمی که به خوک‌های بزرگ رای می‌دهند، این بار به یک خوک تازه بالغ رای ندهند؟!

جنبش دانشجویی در آمریکا / گرد آوری و ترجمه: نادر فتوره چی / نشر فرهنگ صبا

260

خداوندا، ما را از شر کسانی که دوست‌مان دارند، محفوظ بدار.

ابله محله / کریستین بوبن / برگردان: مهوش قویمی / نشر آشیان

259

دو دشمن از دو سو ریسمانی به گردن کسی انداختند که او را خفه کنند. هریک سر ریسمان را گرفته می کشید و آن بدبخت در میانه تقلا می کرد. آنگاه یکی از آن دو خصم سر ریسمان را رها کرد و گفت "ای بیچاره! من با تو برادرم"، و آن مرد بدبخت نجات یافت. آن مرد که ریسمانِ گلوی ما را رها کرده لنین است.

تاریخ مختصر احزاب سیاسی / ملک الشعرای بهار

2009/03/14

258

اگه تو کالج با یه دختر خنگ هم‌ا‌تاق شدی، سعی کن کاری کنی بیشتر بفهمه. اگه بیرون سینما واسادی و یه پیرزن می‌آد بهت آدامس بفروشه، اگه یه دلار داری همه‌شو بهش بده، ولی فقط یه طوری این کارو بکن که بهش برنخوره. درستش اینه، بچه جون. خیلی چیزا می‌تونم بهت بگم مَت، ولی نمی‌دونم حرفام درسته یا نه. تو خیلی کوچولویی، ولی حرفمو می‌فهمی. بزرگ که بشی دختر باهوشی می‌شی. اگه دختر باهوش و باحالی نشی می‌خوام اصلن بزرگ نشی.

هفته ای یه بار آدمو نمی کشه / جی. دی. سلینجر / برگردان: امید نیک فرجام / نشر نیلا

2009/03/12

257

ای لنین ای فرشته ی رحمت / قدمی رنجه کن تو بی زحمت
تخم چشم من آشیانه ی توست / پس کرم کن که خانه خانه ی توست
یا خرابش کن یا آباد / رحمت حق به امتحان تو باد
بلشویک است راه خضر نجات / بر محمد و آل او صلوات

عارف قزوینی

2009/03/09

256

جان لاک: هرگز به من نگو چه کاری رو نمی‌تونم انجام بدم.


Lost / j.j Abrams

2009/03/07

255

آن همه سال تهی‌دستی، زندگی‌اش را به مبارزه‌ای روزمره برای بقا تبدیل کرده بود. من این نکته را به‌خوبی می‌دانستم و با این همه تنها کمکی که ازدستم برمی‌آمد، تظاهر به نادانی بود.
میعاد در سپیده‌دم / رومن گاری

2009/03/04

254

برای دیدن ناامیدی، شجاعت لازمه.

Revolutionary Road / Sam Mendes

2009/03/02

253

یه یارو می‌ره پیشه روانپزشک و میگه:
دکتر برادر من دیونست، اون فکر می‌کنه مرغه.
دکتر میگه: خوب چرا نمی‌فرستیش تیمارستان؟
اون‌وقت مَرده میگه: می‌خواستم بفرستمش، ولی تخم مرغاش رو لازم دارم.

آنی هال / وودی آلن