2009/06/28

307

عشق و دانش، این دو شوق نخست، بدان قدر که از آنها بهره یافتم، مرا به سوی آسمان سوق داده اند، اما احساس شفقت و همدردی با رنجهای آدمیان پیوسته مرا به زمین باز گردانده است. پژواک فریادهای دردآلود در قلبم به اهتزاز در می آید. کودکان قحطی زده، قربانیان شکنجه های جلادان ستمکار، کهنسالان ناتوان و بیچاره ای که خود را بار منفوری بر دوش فرزندان احساس می کنند و تمامی دنیای تنهایی و فقر و رنج طنز تلخی است که آرمان های بلند انسانی را ریشخند می کند. در دلم بوده است که از شدت رنجها و کثرت شرور در جهان بکاهم. اما توفیقی نیافته ام و خود نیز از این شرور و بدی ها رنج برده ام.

برتراند راسل/ حسین محی الدین الهی قمشه‌ای

2009/06/27

306

آقای کیسی بازوهایش را از دست آن دو نفر که نگاهش داشته بودند بیرون کشید، ناگهان سرش را با هق هقی از روی درد روی دستهایش خم کرد و با صدای بلند زد زیر گریه و گفت:
_ پارنل بیچاره! پادشاه مرده ی من!
با صدای بلند و به تلخی هق هق می کرد.
استیون صورت وحشتزده ی خود را بالا کرد و دید که چشمان پدرش پر از اشک است.

چهره مرد هنر آفرین در جوانی/ جیمز جویس/ منوچهر بدیعی

305

نمیتوان به آنچه قانونش اراده ی یک نفر است نام حکومت داد. چه یک نفر ذاتا به بدی گرایش دارد و در سرپنجه شهوات بیشمار نفس گرفتار است. نه! هر گونه حاکمیتی باید حاکمیت عقل باشد.

زندگی میکل آنژ/ رومن رولان

2009/06/26

304


با کسانی که حرمت بازی را نگه نمی‌دارند، بهترین رفتار بازی نکردن است.

با دُر در صدف / ناصر زراعتی / انتشارات نیلوفر

2009/06/24

303

موش گفت:
-افسوس! دنيا روز به روز تنگ‌تر مي‌شود.سابق جهان چنان دنگال بود که ترسم گرفت. دويدم و دويدم تا دست آخر هنگامي که ديدم از هر نقطه‌ي افق ديوارهايي سر به آسمان مي‌کشد آسوده خاطر شدم.اما اين ديوارهاي بلند با چنان سرعتي به هم نزديک مي‌شود که من از هم اکنون خودم را در آخر خط مي‌بينم و تله‌يي که بايد در آن افتم پيش چشمم است.
-چاره‌ات در اين است که جهتت را عوض کني
گربه در حالي که او را مي‌دريد چنين گفت.

A little fable / Franz Kafka

2009/06/22

302

چماق بالاخره صاحبش را خسته می کند، در حالیکه آرزوی قدرت و ثروت، یعنی چیزی که وجود سفیدپوست تا خرخره از آن لبریز است، نه زحمتی دارد نه خرجی، اصلا و ابدا. بهتر است دیگر از فراعنه ی مصر و خان های تاتار پیش ما قمپز در نکنند! این آماتورهای باستانی در هنر والای به کار واداشتن جانور دوپا، ناشی های ناواردی بودند که فقط ادعاشان گوش فلک را کر می کرد. این بدوی ها بلد نبودند برده شان را «آقا» صدا بزنند، گاهی هم او را پای صندوق رای بکشند، براش روزنامه بخرند، یا، در درجه ی اول راهی میدان جنگ کنند تا آتش شور و حرارتش بخوابد.

سفر به انتهای شب / لویی فردینان سلین/ ترجمه: فرهاد غبرایی

2009/06/09

301

آدم ها بعد از مرگشان به آنجا می رفتند. وقتی روح آدم از بدنش جدا می شود، جسمش را خاک می کنند و روحش به آنجا می رود. هفته های گذشته ویلی مدام از این موضوع حرف می زد و حالا سگه دیگر شک نداشت که سرای باقی وجود داشت. اسمش تیمبوکتو بود و مستر بونز از همه ای این حرفها اینطور دستگیرش شد که در صحرایی، جایی خیلی دورتر از نیویورک یا بالتیمور یا لهستان یا هر شهری است که در سفرهایشان دیده اند.

تیمبوکتو/ پل استر/ شهرزاد لولاچی

2009/06/07

300

از همه ی شیوه های پرورش عشق، از همه ابزارهای پارکنش این بلای مقدس، یکی، از جمله کاراترین ها، همین تند باد آشفتگی است که گاهی ما را فرا میگیرد. آنگاه کار از کار گذشته است. به کسی که در آن هنگام با او خوشیم ، دل میبازیم. حتا نیازی نیست که تا آن زمان از او بیشتر از دیگران یا حتی به همان اندازه خوشمان بیاید. تنها لازم است که گرایشمان به او منحصر شود و این شرط زمانی تحقق می یابد که هنگامی که از او محرومیم به جای جستجو خوشی هایی که لطف او به ما ارزانی میداشت، یک باره نیازی بی تابانه به خود آن فرد حس کنیم. نیازی شگرف که قونین این جهان، برآوردنش را محال و شفایش را دشوار میکند. نیاز بی معنی و دردناک تصاحب او.

در جستجوی زمان از دست رفته، طرف خانه‌ی سوان/ مارسل پروست/ مهدی سحابی

2009/06/02

299

«اصلاً به این فکر نباش که در جایگاهی برابر با آنها قرار گیری. همان که می‌گذارند در کنارشان باشی از لطف آنها است. ثروت همیشه از آن آنها است و از آن تو هیچ. جایگاه تو فروتنی و تواضع می‌طلبد و تلاشی سخت که از نگاه آنها قابل قبول به نظر برسی»

جین ایر/ شارلوت برونته

2009/06/01

298

استیون گفت: ببین، کرانلی، تو از من پرسیدی که چه کاری حاضرم بکنم و چه کاری حاضر نیستم بکنم. حالا من به تو می گویم که چه کاری خواهم کرد و چه کاری نخواهم کرد. من چیزی را بندگی نخواهم نمود که دیگر به آن اعتقاد ندارم چه اسمش خانواده ام باشد چه وطنم و چه کلیسایم؛ و سعی خواهم نمود با نوعی شیوه ی زندگی یا شیوه ی هنری هر قدر که می توانم به آزادی و به تمامی ضمیر خود را بیان کنم و برای دفاع از خود فقط سلاح هایی را به کار برم که خود را در استفاده از آنها مجاز می دانم _ سکوت، جلای وطن و زیرکی.

چهره ی مرد هنرمند در جوانی/ جیمز جویس/ منوچهر بدیعی