2010/04/24

477

یک لطیفه قدیمی است که می‌گوید، بنده ‌خدایی می‌رود پیش روانکاو می‌گوید: «برادرم دیوانه‌ است، فکر می‌کند مرغ است»‌، روانکاو به او می‌گوید «خوب چرا پیش من نمی‌آوریش». جواب می‌گیرد: «چون تخم‌مرغ‌هایش را نیاز داریم». خوب فکر کنم این خیلی شبیه نظر من درباره روابط انسانی است. این روابط کاملا غیر منطقی و احمقانه‌اند ولی فکر می‌کنم که ما آنها را ادامه می‌دهیم چون به تخم‌مرغ‌ها احتیاج داریم.

آنی هال / وودی آلن

2010/04/22

476

این پیشرفت عظیمی است. میلیاردها نفر به تماشای حمله‌ها، پاس‌ها و حملات انحرافی می‌نشینند، میلیاردها نفر مارادونا را هنگامی که گل را آن قدر هوشمندانه با دست به ثمر می‌رساند که حتی داور متوجه نمی‌شود، و در نتیجه، تیم مارادونا به فینال راه می‌یابد و در دنیا بهترین می‌شود تماشا می‌کنند. به احتمال اکثر تماشاگران این بازی شوکه شدند، و برای یک لحظه عذاب شدید ناشی از تردید، نوعی خاطره‌ی کودکی و دنیای قصه‌های پریان را احساس کردند، که در آن‌ها حقیقت پیروز می‌شود، دروغ برملا می‌شود، و فریب و تقلب به مجازات می‌رسد. اما یک میلیارد انسان این را هم یاد گرفتند که چیزهایی از این قبیل فقط در قصه‌های پریان اتفاق می‌افتند، و دنیایی که در آن زندگی می‌کنیم به مارادونا ارج می‌نهد. و در میان ما دانشجویان سخت‌کوش بیشتری به این نتیجه رسیدند که هر کاری که به پیروزی منجر شود سرانجام توجیه خواهد شد.
... چه سزاوار است که مارادونا گل خود را با دست به ثمر می‌رساند، و ناوراتیلووا هفت تا اتومبیل دارد. هر دوی آن‌ها قهرمان‌های عصر مایند، و هر عصری همان قهرمان‌هایی را دارد که شایسته‌ی آن است.
روح پراگ / ایوان کلیما / فروغ پوریاوری

2010/04/18

475

صورتم را در دست‌هایم گذاشتم و به این فکر کردم که نباید بیش از حد دست و پا بزنم. دانستم که خیلی چیز‌ها به اختیار آدم نیست، زندگی خواب‌های گذشته است که تعبیر می‌شود. زندگی تاب خوردن خیال در روزهایی‌ست که هرگز عمرمان به آن نمی‌رسد. زندگی آغاز ماجراست.
پیکر فرهاد / عباس معروفی

2010/04/17

474

فکر می‌کنم سیستم ایمنی کره‌ی زمین می‌خواهد با کمک ایدز و انواع جدید آنفلوآنزا و سل و این‌جور چیزها از شر ما خلاص شود. حق هم دارد.

مرد بی‌وطن/ کورت ونه گات/ زیبا گنجی - پریسا سلیمان‌زاده

2010/04/14

473

ادبیات، عشق و تمنا و رابطه‌ی جن.صی را عرصه‌ای برای آفرینش هنری کرده است. در غیاب ادبیات اروتیسم وجود نمی‌داشت. عشق و لذت و سرخوشی بی‌مایه می‌شد و از ظرافت و ژرفا و از آن گرمی و شوری که حاصل خیال‌پردازی ادبی است بی‌بهره می‌ماند. به راستی گزافه نیست اگر بگوییم آن زوجی که آثار گارسیلاسو، پترارک، گونگورا یا بودلر را خوانده‌اند، در قیاس با آدم‌های بی‌سوادی که سریال‌های بی‌مایه‌ی تلویزیونی آنان را بدل به موجوداتی ابله کرده، قدر لذت را بیشتر می‌دانند و بیشتر لذت می‌برند.

چرا ادبیات/ ماریو بارگاس یوسا/ عبدالله کوثری

2010/04/13

472

وقتی چند ماه پیش به ماری گفتم می‌خواهم یک گیتار بخرم و اشعاری را که خودم خواهم گفت و خودم آهنگ آن را خواهم ساخت، با آن بزنم، از جا در رفت و گفت: این کار دون شأن توست. و من گفتم: دون شأن ِ جوی آب، کانال است. ولی او حرف مرا نفهمید و من از تشریح یک تصویر تنفر دارم.یا حرف مرا می‌فهمند یا نمی‌فهمند. من که مفسر نیستم.


عقاید یک دلقک/هاینریش بل/شریف لنکرانی


2010/04/10

471

برایم توضیح داد که هر فرد میلیاردها سال زندگی می‌کند، ولی ضمیر ما تصاویر مختصر و آشفته‌ای از این بی‌نهایت دارد که زندگی کوتاه ما مجموعه‌ای‌ است از این تصاویر. چیزهای بسیار موشکافانه‌تری هم گفت که من زیاد ازشان سر درنیاوردم. راستش فکر جای دیگری بود. باید فردا الیزا را ببینم.

دیوارگذر/ مارسل امه/ اصغر نوری

2010/04/08

470

نبودی تو، رفته بودی نان بگیری یا نمی‌دانم سبزی. صبح، اول وقت، یکی تلفن کرد، گفت:
- دو تا جوان قرار گذاشته‌اند، سر پنج عصر وسط میدان ونک برقصند.
من اول زنگ زدم، به دو سه جا. همین‌طور شماره می‌گرفتم و همین را می‌گفتم. یکی هم به خودم زنگ زد و گفت. من هم غلتیدم و خودم را انداختم پایین و همین‌طور سینه خیز رفتم تا کنار پنجره و بالاخره بلند شدم. دلم گرفت والله. پشت این همه پنجره یکی نبود. مرده‌اند مگر این مردم؟ بعد هم که دست دراز کردم و به هر والزّاریاتی بود پنجره را باز کردم و روی این دو تا آرنجم خودم را کشیدم بالا که مثلن این نیمکت پایین ساختمان را ببینم، دیدم که خالی است. آن یکی هم که جلو ورودی سه هست، خالی بود. کجا هستند این جوان‌ها که دو تاشان نمی‌آیند روی این نیمکت، زیر این پنجره‌ی ما، بنشینند، دخترک آن سر و پسر این سر و بعد هی یکی روی چوب نیمکت به ناخن خط بکشد و بپرسد:
خوب، چطوری؟

نیمه‌ی تاریک ماه/ انفجار بزرگ/ هوشنگ گلشیری

2010/04/07

469

همه چیز می‌گذرد. اصلاً دنیا محل گذر است؛ گذرِ پامنار، گذرِ خان‌نائب، گذرِ قلی، گذرِ مستوفی، گذرِ لوطی‌صالح، گذرِ کریم‌رود! این یکی را از خودمان درآورده بودیم. کریم کنار بازارچه تنگش گرفته بود، به ما گفت آن طرف را نگاه کنید. تا ما سرمان را برگرداندیم، بی‌رودربایستی شلوارش را کشید پایین. لنگ و پاچه‌ی نی‌قلیانی‌اش را بیرون انداخت و کنار راسته‌ی ماست‌فروش‌های شاه‌پور شاشید. بعد هم گفت: «به قاعده‌ی یک رودخانه راحت شدم!» از آن به بعد به آن‌جا می‌گفتیم گذرِ کریم‌رود! نمی‌دانم، اما شنیده‌ام بعدها این قضیه زبان به زبان گشته و بقیه هم بدون این‌که بدانند، به آن‌جا می‌گویند کریم‌رود! خدا را چه دیده‌ای، شاید هم فرداروز یک هیأتِ بلندپایه از محققین ثابت کنند که قدیم‌ها از این‌جا رودخانه‌ای می‌گذشته به‌نام «کریم‌رود». خیلی‌ها هستند که سرشان درد می‌کند برای همین حرف‌ها. بگردند و از میان تاریخ، حرف در بیاورند، انگار نمی‌دانند که همه چیز در گذر است...


منِ او/رضا امیرخانی/نشر سوره مهر

468

جهان‌شاه می‌گفت:
"دم دم‌های آمدن مشتی قربانعلی معنی خیلی چیزها برایت عوض می‌شود. یکمرتبه می‌بینی چیزی که سی سال یک قیافه‌ای بوده حالا یک قیافه‌ی دیگر شده، یک رنگ دیگر شده. کلید خیلی از رازهای این جهان دست مشتی قربانعلی است."
به مرگ می‌گفت مَشتی قربانعلی.

هیس/ محمدرضا کاتب

2010/04/04

467

نانسی سرشار از انرژی است. به من می‌گوید تو دایم غر می‌زنی، نمی‌فهمد مردی که غر نزند مرد نرمالی نیست. می‌گوید تو هرگز به من کمک نمی‌کنی، هر وقت با هم سفر می‌کنیم به من غر می‌زند که چرا وقتی من دارم چمدان ها را باز می‌کنم، تو برای خودت روی تخت ولو می‌شوی، نمی‌تواند درک کند که من همیشه از او خسته‌تر هستم. خودش هر چه قدر هم که خسته باشد، دراز نمی‌کشد اما من از نسل خزندگان هستم و مثلا از کمربند متنفرم. نانسی نمی‌فهمد ناتوانی جسمی یعنی چه. به همان اندازه هم از وجه تراژیک زندگی کلا غافل است. وانگهی، مگر توفیری هم می‌کند؟ نانسی از وقتی که به شورش‌های اجتماعی علاقه‌مند شده‌است و تمام زندگی‌اش شده مادام داچیمنتو و امثال او، احساس خوشبختی می‌کند. دنیا پر شده است از آدم‌های خوشبخت! وقتی زن من شد جذاب بود و این قدر شور و شوق از سر و رویش نمی‌بارید. در رفتارش می‌شد آثاری از ضعف اعصاب یافت. نیز اندکی ضعف وجودی. خیلی جذاب ضعف اراده برای زن نه تنها عیب نیست بلکه حسنی است ظریف. حتی می‌توانم بگویم آن وقت‌ها نانسی از من سرتر بود.


حرمان/یاسمینا رضا/داود دهقان

2010/04/03

466

شازده اسدالله: از دست دادن لیلی خیلی مهم نیست، مهم اینه که تو عشق رو شناختی!

دایی جان ناپلئون / ایرج پزشکزاد

465

"خود را عادت بده كه از مرگ نترسي، چه آن را با ما سروكاري نيست، زيرا كه خيروشر در احساس وجود دارد و مرگ احساس را از بين مي‌برد (پس چون مرگ آيد احساس و خير و شري وجود نخواهد داشت) حالا كه قبول كرديم كه مرگ با ما سروكاري ندارد ما از اين زندگي زودگذر بدون اينكه تصوري از ازليت داشته باشيم بهره‌مند مي‌شويم و هيچگونه ميلي به جاودان بودن نداريم. در واقع كسي كه مي‌فهمد كه در زندگاني امر وحشتناكي وجود ندارد از مرگ نمي‌هراسد.. وحشتناك‌ترين ترور (مرگ) را با ما سروكاري نيست، زيرا ما تا زماني كه زندگاني مي‌كنيم (هستيم) مرگ نيست و چون مرگ آيد ما نيستيم. بنابراين مرگ نيست نه براي زندگان، چون هستند و نه براي مردگان، چون نيستند."

فلسفه اپيكور (وصيت اپيكور به منه‌سه)/ ‍‍‍‍ژان برن/ ابوالقاسم پورحسيني

2010/04/02

464

در آنجا با هیچ‌کس حرف نمی‌زدم. آنقدر خجالتی بودم که به یک کافه هم نمی‌توانستم بروم. تنها کاری که انجام می‌دادم فقط راه‌رفتن بود و راه‌رفتن و راه‌رفتن. در آنجا شهر دوبلین در مغز من حک شد. پس از آن تا سال‌ها هرشب وقتی داشتم می‌خوابیدم، در تصورم می‌دیدم که دارم در دوبلین قدم می‌زنم.
پل استر / آیریش تایمز / فرشید عطایی / همشهری 88/12/15