۱۳۸۸/۰۸/۰۷

415

مُرد دیگر٬ آدم‌ها می‌میرند سکته می‌کنند یا زیر ماشین می‌روند٬ گاهی حتی کسی عمداً از بالای صخره‌ای پرتشان می‌کند پایین. این‌ها٬ البته مهم است٬ ولی مهم‌تر همان نبودن آن‌هاست. این که آدم بیدار شود و ببیند که نیستش٬ کنار تو خالی است. بعد دیگر جای خالیشان می‌ماند٬ روی بالش٬ حتی روی صندلی که آدم بعد از مردنشان خریده است. آن وقت است که آدم حسابی گریه‌اش می‌گیرد. بیش‌تر برای خودش که چرا باید این چیزها را تحمل کند.
آینه‌های دردار/هوشنگ گلشیری

۱۳۸۸/۰۸/۰۳

414

در ظریف ترین آبی زار جهان گم شده بودیم. من او را گم کرده بودم. فریاد زدم: گلچهره!صدایم به سقف بلند و مدور زیر گنبد مسجد شیخ لطف الله خورد و پژواک نام او مانند موجی معطر برگشت و خورد به صورتم، نه یک بار، نه دوبار، …. وقتی امواج پژواک نام او همه ی وسعت آبی زار را عطرآگین کرد، از پشت ستونی حجیم سرک کشید. بعد آمد کنار من و رو به بلندای سقف، با صدای بلند گفت: “من اینجام!”

و او آن جا بود، کنار من. باز نوبت من شد، فریاد زدم: گلچهره!

…. و هنوز نمی دانستم این پژواک عشق است.

کودکی نیمه تمام / کیومرث پوراحمد

۱۳۸۸/۰۷/۲۹

413

آنارشیسم لغو استثمار و ستم انسان بر انسان است، یعنی لغو مالکیت خصوصی و حکومت. آنارشیسم نابودی نگون بختی، خرافات و نفرت است. هر ضربه‌ای به نهادهای مالکیت خصوصی و حکومت، هر ستایشی از آگاهیِ انسان، هر گسستی در شرایط کنونی، افشای هر دروغی، هر بخشی از فعالیت انسان که از کنترل مقتدرین خارج شود، هر تقویت روح اتحاد و ابتکار، گامی است به سوی آنارشیسم.
به سوی آنارشیسم/ اریکو مالاتستا/ نسیم روشنایی

۱۳۸۸/۰۷/۲۸

412

به نظر من وقتی خداوند در صبح اولین دوشنبه,آفرینش زمین را آغاز کرد, می‌شد لب پنجره ایستاد و صدای تکه‌های گل را شنید که شلپ شلپ از روی بیلچه‌ی خداوند می‌افتند تا تپه‌های ازلی و ابدی ساخته شوند. راستی پرسروصدا‌ترین کار دنیا چه بوده؟ خب معلوم است. ساخته شدن برج بابل.خب نتیجه‌اش چه شد؟ یک صفحه‌ ونیم گزارش از زبان اسپرانتو در مجله‌ی نورث آمریکن ریویو.
نان زنان افسونگر/ اُ.هنری/ علی فامیلیان

۱۳۸۸/۰۷/۲۷

411

خیلی از دستگاه‌ها تغییر می‌کنند یا از رواج می‌افتند، حتی خیلی از آداب و روسوم هم از بین می‌روند؛ اما ساعت تغییر ناپذیر و جاودانی است. آخرین انسان، وقتی با خورشید سرد و فرسوده وداع می‌کند ، برای دانستن زمان دقیق مرگ خودش، نگاهی به ساعتش می‌اندازد.

خاطرات پس از مرگ براس کوباس/ ماشادو دِ آسیس/ عبدالله کوثری

410

مامان نمی‌داند به خاطر چه چیزی زن آقاجان شد.
«یک روز من را به پدرت دادند. فکر کردم لابد بابای دومم است و من باید این دفعه دختر او باشم. یک نفر یک مشت به پهلویم زد و گفت پدرت نیست، شوهرت است. ازآن به بعد هر وقت مشت می‌خوردم می‌فهمیدم اتفاق مهمی افتاده.»

پرنده‌ی من/فریبا وفی

۱۳۸۸/۰۷/۲۳

409

نشسته‌م اینجا و گوشم رو چسبونده‌م به گذشته، انگار که گذشته دیوار خونه‌یی باشه که داره ویران می‌شه.

پس باد همه چیز را با خود نخواهد برد/ریچارد براتیگان/ حسین نوش‌آذر

۱۳۸۸/۰۷/۱۹

408

خودستایان تکیه بر اریکه‌ها زده‌اند؛ کتاب خدا را چنان می‌خوانند که سود ایشان است. آنان که طیلسان زهد پوشیده‌اند تک پیرهنان را پیرهن بر تن می‌درند؛ آنان که دستار بر سر نهاده‌اند سر از گردن خداترسان می‌اندازند... اینان سپاه آز می‌آرایند و دیوار غرور می‌افرازند و کوشک‌های خودپرستی می‌سازند و انبانشان را از انباشتن پایانی نیست.

روز واقعه / بهرام بیضایی

۱۳۸۸/۰۷/۱۸

407

حالا بازهم سکوت و سکوت و سکوت...
کاج‌ها، ابر‌ها و گذر بال یک کلاغ بر متن جاودانه‌ی خاکستری. او را خواسته‌ام تا بیاید کنارم بنشیند. آمده و نشسته است مثل ده‌ها و صد‌ها بار که خواسته‌ام و آمده است با اشتیاق تمام،با تمام اشتیاق. اما این‌بار نه او صورت دارد و نه من صدا،و سکوت عمیقاً خاکستری ست. نه، تو و من یکی هستیم، یکی. بی تو من نبودم،اینکه هستم نمی‌بودم، از زبان من حرف می‌زنی،بی‌تو شاید،من نمی‌بودم...
سلوک/ محمود دولت آبادی

۱۳۸۸/۰۷/۱۴

406

و ندامت آخرین گریز روسپیان مستهلک

بی‌که تن را به بستر سپرده باشند

خیانت را با نگاهشان حتی، روزمرگی می‌کنند.

افسوس که توبه را ریشه در چروک پیشانی است و آماس شکم!


کافه نادری / شاهکار بینش پژوه


۱۳۸۸/۰۷/۱۲

405

Chiyo: At the temple, there is a poem called "LOST", carved into the stone.
it has three words.
but the poet has scratched them out.
You can not read "lost"; only feel it.
Memories of a geisha / Rob Marshall

چیو: توی معبد، یه شعری هست به‌نام "گم‌شده" که روی سنگ حک شده.
سه‌تا عبارت داره.
ولی شاعرش اونا رو از بین برده.
نمی‌تونی "گم‌شده" رو بخونی؛ فقط می‌تونی احساسش کنی.
خاطرات یک گیشا / راب مارشال

۱۳۸۸/۰۷/۱۱

404

مادرم گفت چیزهای مهم یادمه، یادمه که دوستت دارم. اسمم سرضرب یادش نمی‌اومد اما وقتی می‌گفتم نیکول، سرشو تکون می‌داد.

اشتیاق/ ملانی ری تون/ آذر عالی‌پور

۱۳۸۸/۰۷/۱۰

403

خوشمزه‌ترین جماعتی که تو عمرم دیدم، سرخپوست‌ها و جهودها هستند. فکر کنم این به آدم نشان می‌دهد تو ذات نسل‌کشی، اساساً یک‌جور خوشمزگی خوابیده.

خوبیِ خدا/ شرمن الکسی/ امیرمهدی حقیقت