۱۳۸۸/۰۹/۰۸

429

و در جایی که آدم تک و تنها و دور از یار و یاور در سرزمین بیگانه مانده است و اگر آخرین، آری آخرین گولدنش را به بازی بگذارد دیگر پولی برای خورد و خوراک فردا نمی‌ماند، چنین احساسی، باور کن، طرفه احساسی است! بردم و بیست دقیقه بعد از قمارخانه که بیرون زدم، صد و هفتاد گولدن در جیبم بود. بلی قربان، خلاف نمی‌گویم! گاهی آخرین گولدن یعنی این! ولی اگر آن بار شهامت از دست داده بودم، اگر جرئت نکرده بودم آخرین بخت را بیازمایم؟...

قمارباز/ فیودور داستایفسکی/ صالح حسینی

۱۳۸۸/۰۹/۰۷

428

تا می‌آییم متوجه آن بشویم تراژدی دست‌دوم می‌شود.

خشم و هیاهو/ ویلیام فاکنر/ صالح حسینی

۱۳۸۸/۰۹/۰۵

427

مثل این بود که به سرعت دویده بود، و بعد رسیده بود به جایی و به محض رسیدن شروع کرده بود به خواب دیدن. احساس می‌کرد که توی کوچه‌ی خانه‌ی دوران بچگی‌اش در قزوین است و زمستان است و برف آمده ولی او تب کرده؛ یک تب داغ و شدید و سرسام‌آور. و یک کلاغ گنده با چشمهای عصبی و منقاری خونین دارد به شیشه‌ی پنجره می‌کوبد -انگار دارکوبی به درخت میکوبد- و می‌خواهد شیشه را بشکند و بیاید تو. احساس می‌کرد که شیشه، با صدای بسیار بلند شکسته. و بعد توی رختخواب بود و احساس می‌کرد که از لای پاهایش یک مایع داغ شروع کرده به جوشیدن و سرازیر شدن. و بعد دیگر قزوین نبود، خواب هم نمی‌دید. بیدار بود ولی هنوز تب داشت و هنوز هم مردی دستور می‌داد بزنندش. دستش را می‌گذاشت روی صورت او، لُپهایش را در پایین چشم‌بندش لمس می‌کرد و می‌گفت: "مادر...! مادر...! جلو بچه مدرسه‌ها به شاه مملکت فحش می‌دهی، آن‌وقت اینجا زیر شلاق کمرت شل می‌شود.

بعد از عروسی چه گذشت / رضا براهنی

۱۳۸۸/۰۹/۰۳

426

از دست‌هایمان بیرون رفته‌ایم
از چشم‌هایمان
و همه‌چیزِ این خاك را كاویده‌ایم:
ــ ما به‌همراهِ آب و باد و خاك و آتش
تبعیدِ‌ این سیاره شده‌ایم
و این‌جا
زیباترین جا
برای تنهایي‌ست.
كسی در من همه‌چیز را خواب می‌بیند.


آتشی برای آتشی دیگر / شهرام شیدایی

425

معلم‌های مدرسه‌ام در طول سال‌ها بیهوده با من حرف زدند. از آنچه به من آموختند هیچ یاد نگرفتم شاید به این دلیل که حرف‌های آن‌ها از باوری قاطعانه سرچشمه می‌گرفت و از جهلِ شادابِ روحشان برنمی‌خاست.

اسیر گهواره/ کریستین بوبن/ مهوش قویمی

۱۳۸۸/۰۹/۰۲

424

چیزی متولد می‌شد! مادر، قبلا گفته بود که وقتش است. وقتش بود. سه‌تا از تخم‌ها ترک برداشته بود. ما، من و گلچهره، شکافته شدن یک پوسته را دیدیم و جوجه اردکی که متولد می شد. و پوستهای دیگر و جوجه اردکی دیگر را … مادر مرا واداشته بود به مواظبت اردک‌های کرچ که در مرغدانی نیمه تاریک گوشه‌ی حیاط، روی تخم‌ها خوابیده بودند. حالا من و گلچهره در مرغدانی بودیم. فکرش را هم نمی‌کردم که روزهای زیادی به تنهایی مراقب اردک‌ها بوده‌ام، هیچ احساس مالکیت نمی‌کردم. انگار گلچهره از روز اول سهم داشته است. احساس می‌کردم جوجه‌ها مال هر دوی ماست، اصلا مال اوست و من هم می‌توانم لذتشان را ببرم. هنوز نمی‌دانستم عاشق شده‌ام و این عشق است که آدمی را بخشنده می‌کند.

کودکی نیمه‌تمام / کیومرث پوراحمد

۱۳۸۸/۰۹/۰۱

423

امروز باید یا باران بیاید٬ یا کسی.

روایت عاشقانه‌ای از مرگ در ماه اردی‌بهشت/ محمد چرم‌شیر

۱۳۸۸/۰۸/۲۷

422

تنها خوبانند که نسبت به خوبی خود تردید دارند، و همین است که باعث می‌شود خوب بمانند. بدها هرگاه خوبی می‌کنند، از آن آگاه می‌شوند، ولی خوب‌ها هیچ نمی‌دانند. زندگی را صرف بخشیدن دیگران می‌کنند، اما نمی‌توانند خود را ببخشند.

مردی در تاریکی/ پل استر/ ترجمه‌ی خجسته کیهان

۱۳۸۸/۰۸/۲۶

421

آدم باید دنبال جفت خودش بگردد و هر کسی یک جفت دارد. باید جفت خودش را پیدا کند، با او هم‌خوابه شود و بمیرد.

فروغ فرخزاد/ مجله‌ی فردوسی/ مرداد ١٣٤٧

۱۳۸۸/۰۸/۲۲

420

از صور گوناگون شیدایی یکی هم صلا زدن گم‌گشته است، آن‌قدر که بازآید.

گونترگراس/ نقل شده در کتاب کاشیگری کاخ کاتبان/ صالح حسینی و پویا رفوئی

۱۳۸۸/۰۸/۲۱

419

(مادر به کودک) – بیا زرشک پلو‌ت رو بخور.
(کودک) –گفتم که؛ من از اون غذاها نمی‌خورم. همه‌شون زرشکی شدن.
-اینقدر از نعمت‌های خدا ایراد نگیر پسرم. گناه داره‌ها!
-نخیرم! گناه خودت داری که نعمت‌های خدا رو زرشکی کردی.

به همین سادگی/ رضا میرکریمی

۱۳۸۸/۰۸/۱۷

418

شنبه بدترکیب و تلخ و موذی است و شبیه به دختر ترشیده توبا خانم است ،دراز ،‌لاغر ، با چشم‌های ریز بدجنس ،‌یکشنبه ساده و خر است و برای خودش ، الکی ،آن وسط می‌چرخد. دوشنبه شکل آقای حشمت‌الممالک است : متین ، موقر ، با کت و شلوارخاکستری و عصا. سه‌شنبه خجالتی و آرام است و رنگش سبز روشن یا زرد لیمویی است.چهارشنبه خل است. چاق و چله و بگوبخند است. بوی عدس پلوی خوشمزه حسن آقا را میدهد.پنجشنبه بهشت است و جمعه دو قسمت دارد : صبح تا ظهرش شنده و پر جنب و جوش ، مثل پدر پر از کار و ورزش و پول و سلامتی. رو به غروب ، سنگین . دلگیر می‌شود ، پر ازدلهره‌های پراکنده و غصه‌های بی‌دلیل و یک‌جور احساس گناه و درد دل از پرخوری ظهر "چلوکباب تا خرخره " و نوشتن مشق‌های لعنتی و گوش دادن به دلی‌دلی غم‌انگیز آوازی که از رادیو پخش می‌شود و دقیقه‌شماری برای برگشتن مادر از مهمانی و همه جا قهوه‌ای تیره ، حتی آسمان ، درخت ها و هوا.

خاطرات پراکنده / گلی ترقی

۱۳۸۸/۰۸/۱۴

417

هر کس بخاطر ظلمی که بهت کرده، مستحق مجازاته. اگه ببخشیش، اونو از حقش محروم کردی.

داگویل / لارس فون‌تریه

۱۳۸۸/۰۸/۱۱

416

به جای «هميشه اين‌جا خواهم ماند» بس بود بنويسی «اين‌جا خواهم ماند» و خودت را با هميشه اسير نکنی. هميشه هرگز وجود ندارد. به‌زودی می‌بينی که هميشه آن‌جا نمانده‌ای. آن‌وقت شايد از خودت بدت بيايد.

شب یک شب دو/بهمن فُرسی