2010/12/29

650

درست وسط پراگ، در میدان ونسلاوس مردی ایستاده و دارد استفراغ می‌کند و مرد دیگری می‌آید، نگاهی به او می‌اندازد، سری تکان می‌دهد و می‌گوید: خوب می‌دانم چه منظوری داری.

خنده و فراموشی / میلان کوندرا

649

انفرادی‌های اوین میگویند از روی نمونه امریکایی آن ساخته شده و بقیه انفرادی‌های ایران از روی اوین. اما آدم‌هایی که در این بندها می‌افتند و آنها که در اصطلاح زندان بانند، در همه جای جهان یکی نیستند... در آنجا بیشتر جانیان ستبر بازو و پهن پیکرند و در اینجا اکثرشان موجوداتی نحیف و نازک. هم از این رو در آن زندانها، زندانبانانِ قوی بازو با باتوم و اسلحه گرم، از دور زندانیان را میپایند، اما در اینجا زندانبانان همانند زندانیانند و بعضی  در عمر خود تیری رها نکرده اند و اگر لباسشان نباشد در ظاهر تفاوتی با زندانیان خود ندارند.

در بند اما سبز(یادداشت‌های زندان)/ مسعود بهنود

2010/12/28

648

پاسبانی که روی صندلی جلوی اتوبوس کنار من نشسته بود، چنان غرق در کتاب جبر کلاس دوم بود که به دو افسری که از در جلو بالا آمدند اعتنایی نکرد و سلامی نداد.

برای همین است که از علم، خوشم می‌آید.


یادداشتهای شهر شلوغ / فریدون تنکابنی

2010/12/26

647

گوتز: من همانطور که تو را می‌بینم، راهم را هم می‌بینم. خدا نور هدایت به من عنایت کرده است!
ناستی: وقتی خدا ساکت است، می‌توان هر ادعایی را به او نسبت داد.


شیطان و خدا/ ژان پل سارتر/ ترجمه ابولحسن نجفی

2010/12/24

646

اگر شرکِ مشرک [این قدر] به طبع خداوند عالم ناگوار است، بگذار عزرائیلِ خود را بفرستد و روح او را قبض کند. دیگر چرا شغل شنیع جلادی را به عهده‌ی من حواله می‌سازد؟

نقل از میرزا فتحعلی آخوندزاده / مشروطه‌ی ایرانی / ماشالله آجودانی

2010/12/23

645

دلیل اینکه سعی می‌کنم عشق عمیق را وارد داستان‌هایم نکنم این است که وقتی این سوژه خاص وارد قصه می‌شود، تقریبا امکان ندارد که بتوان درباره چیزی دیگر جز عشق حرف زد. خوانندگان خوش ندارند چیز دیگری جز درباره عشق بشنوند. حرف عشق که پیش می‌آید خواننده خرفت می‌شود، مشاعر خود را از دست می‌دهد. وقتی عاشق قصه به عشق راستین خود می‌رسد، اینجا دیگر پایان قصه است؛ حتی اگر آنی و دمی است که جنگ جهانی سوم شروع شود و آسمان از بشقاب‌پرنده سیاه شده باشد، باز هم قصه به آخر رسیده است.
حرفه‌ای‌ترین لطیفه دنیا(گفتگو با کورت‌وونه‌گات) / همشهری داستان دی‌ماه / علی‌اصغر بهرامی

2010/12/21

644

ويلي : تو اينجا چكار مي كني؟
چارلي : خوابم نمي برد. قلبم داشت آتش مي گرفت.
ويلي : خوب، معلومه غذا خوردن بلد نيستي! بايد يه چيزي راجع به ويتامين و اين حرفها ياد بگيري.
چارلي : اون ويتامين ها چه فايده اي داره؟
ويلي : اونا استخوناتو درس مي كنن.
چارلي : آره، اما قلب آدم كه استخون نيست.

مرگ فروشنده / آرتور ميلر / ترجمه : ع. نوريان

2010/12/19

643

همسایه‌ی دیوار به دیوار مادربزرگ، خانم پورسل، تنها کسی است که در خیابان آن‌ها رادیو دارد. این رادیو را دولت به او داده، چون پیر و کور است. من هم دلم رادیو می‌خواهد. مادربزرگ من هم پیر است، ولی کور نیست و فایده‌ی مادربزرگی که کور نمی‌شود تا از دولت رادیو بگیرد چیست؟

اجاق سرد آنجلا/ فرانک مک‌کورت/ گلی امامی

2010/12/18

642

اشک چشم‌هایش را پر کرد و سرانجام روی چهره‌اش راه افتاد. دسته‌هایی از مویش باز شده بود و روی گردن و پشت گوش‌هایش ریخته بود. پدر به او نگاه کرد. مادر مثل روزهای دختری‌اش زیبا شده بود. پدر متوجه نبود که از گریه انداختن او دارد چه لذتی می‌برد.

رگتایم/ای.ال.دکتروف/نجف دریابندری

2010/12/13

641

- تیراندازی با همچین اسلحه‌ای[توپ 240 میلی‌متری] باید هیجان‌انگیز باشد.
- نه، اصلا. اول گلوله را درون توپ جا می‌دادیم، بعد چند کیسه ماده منفجره که خیلی باحوصله اما بی‌حال بود توی توپ می‌انداختیم. به نظر من که این کیسه‌ها مثل غذای سگ بود که نم کشیده‌‌باشد. درِ کولاس را می‌بستیم و بعد چکش مخصوص را می‌زدیم؛ جک به یک کلاهک انفجاری از جنس فولمینات جیوه می‌خورد و جرقه‌ی آن غذای نم‌کشیده سگ را آتش می‌زد. گمان می‌کنم هدف اصلی، تولید بخار بود. بعد از مدتی صداهایی مثل صدای غذا پختن بلند می‌شد. خیلی شبیه پختن بوقلمون بود. به گمانم هرازگاهی می‌توانستیم در کولاس را با خیال راحت و با امنیت مطلق بازکنیم و به گلوله بوقلمون داخل توپ کره بمالیم. اما بالاخره همیشه توپ بی‌قرار می‌شد و سرانجام تکانی به خودش می‌داد و روی دستگاهی که جلوی لگد آن را می‌گرفت پس می‌نشست و ناچار می‌شد گلوله را تف کند. گلوله به‌حالت شناور از دهان توپ بیرون می‌آمد عین بالون‌های کوچکی بود که با نقش کلمه گود یر(Goodyear) برای تبلیغ، یواش‌یواش در آسمان حرکت می‌کنند. اگر نردبان می‌داشتیم می‌توانستیم بالا برویم و وقتی گلوله از دهانه توپ بیرون می‌آمد، با رنگ روی آن بنویسیم "برو به هرچه نه‌بدتر هیتلر".
کهنه‌سرباز پیچازی‌پوش(گفتگو با کورت‌وونه‌گات) / همشهری داستان آذرماه / علی‌اصغر بهرامی

2010/12/12

640

در زندگی آدم لحظه ای فرا میرسد، البته محتوم به گمان من، که نمیتوان از آن گریخت. لحظه ای که همه چیز شک برانگیز میشود.

نوشتن همین و تمام / مارگریت دوراس/ قاسم روبین

639

در اين دنيا يك روز بيشتر نيست، همين يك روز است كه هميشه تكرار مي‌شود. صبح آن را به ما مي‌دهند و شب از ما پس مي‌گيرند. شبيه يك ساعت از كار افتاده هستي كه هميشه همان وقت را نشان مي‌دهد.

شیطان و خدا/ ژان پل سارتر/ ترجمه ابولحسن نجفی

2010/12/09

638

نمی‌توانم به کسی که دوستش دارم بگویم: "با این‌که بزرگترین نویسنده‌ی گمنام جهانم، حریفم تو زندگی، یه قوطی خالیه که با نوک پام هی بهش ضربه می‌زنم و نگاهش می‌کنم"
نامه‌ای عاشقانه از تیمارستان ایالتی / ریچارد براتیگان / مهدی نوید

637

در سال‌های دور، داستانی نوشتم و بعد به قصد کار بر موسیقی کلام آن را ضبط کردم. شبی که داشتم به صدای خودم گوش می‌دادم، از لحن صدا دریافتم که راوی داستان عاشق شده است.

چرا داستان می‌نویسیم/ مجله‌ی کارنامه، شماره‌ی بیست و هفت/ هوشنگ گلشیری

2010/12/08

636

سال هزار و سیصد و دوازدهِ شمسی. البته آن سال، سالِ شمسی نبود. گمان می‌کنم سالِ هزار و سیصد و بیست، سالِ شمسی بود. تازه آن هم برای کریم، نه برای من. من تو نخِ این‌جور کارها نبودم. سرم به کارِ خودم بود. کریم بود که از وقتی شاشش کف کرد، یا حتا قبل از آن، هر سالش سالِ کسی شد. سال هزار و سیصد و پانزده، سالِ اکرم بود. به‌قول بچه‌ها «دختر سوسن‌شتری». خیلی دیلاق بود. کریم به‌زور به شانه‌هایش می‌رسید. سالِ هزار و سیصد و شانزده، سالِ لیلا کوری بود که می‌گفتند شوهر داشته، اما شوهرش به‌خاطر چشم‌های چپش طلاقش داده بوده... سالِ بعد هم سالِ یکی دیگر بود. هر سالش اسم داشت. نه هر سال، که وقتی شهرِ نو راه افتاد، یا وقتی زن‌های کولی از جنوب به تهران آمدند، هر ماهش، بلکه هر شبش اسم داشت؛ اما سالِ شمسی، به‌گمانم سال هزار و سیصد و بیست بود.

منِ او/ رضا امیرخانی

2010/12/07

635

دنياي ِ بي عدالتي است : اگر قبولش كني شريك جرم مي‌شوي و اگر بخواهي عوضش كني جلاد مي‌شوي


شیطان و خدا/ ژان پل سارتر/ ترجمه ابولحسن نجفی

2010/12/06

634

مردها فكر مي‌كردند دختر بايد اينجوري باشد : خوشگل، عزيز دردانه، ننر، خودخواه، با مغزي به اندازه نخود. دختر بايد اينجوري باشد تا بشود عاشقش شد. بعد مادر مي‌شد و خودش را با سوز و گداز وقف بچه هايش مي‌كرد. ديگر خودخواه نبود، فقط مغزش همچنان به قد نخود بود تا ابد.

فرار/ الیس مونرو/ ترجمه مژده دقیقی

2010/12/05

633

کسانی که در ایران هستند در آرزوی آن چیزهایی هستند که فکر می‌کنند می‌توانند درخارج به دست آورند، و آن هایی که در خارج اند در حسرت آنچه که از دست داده‌اند.

چه كسی باور می‌كند رستم / روح انگیز شریفیان

2010/12/04

632

من معمولاً شرط بندي نمي كنم اما با اين اطمينان كه اين اسب برنده مي شود، ده شلينگ روي آن شرط بستم. سهم من هفده پوند شد و با نوعي غريزه كه كمي هم عجيب به نظر مي رسيد و نشانه ديگري از تشخص من بود، پول را در بانك گذاشتم و به كسي هم چيزي نگفتم. من قبلاً از اين كارها نمي كردم، يك همسر و پدر خوب براي زن و بچه هايش لباس و كفش مي خرد اما من هفده سال است كه همسر و پدرخوبي هستم و ديگر از خوب بودن خسته شده ام.

تنفس / جرج اورول

2010/12/02

631

از یه راه‌پله‌ی دیگه اومدم پایین و یه «دهنِتو...»‌ی دیگه رو دیوار دیدم. سعی کردم با دست پاکش کنم، ولی این‌یکي رو با چاقويی چیزی رو دیوار کنده بودن. پاک نمی‌شد. به‌هرحال فایده‌ای هم نداشت. اگه آدم یه‌میلیون سالَم وقت داشته باشه، نمی‌تونه حتّا نصفِ «دهنِتو...»های دنیا رو پاک کنه.

ناتور دشت/ جی. دی. سلینجر/ محمد نجفی

2010/12/01

630

به مادر طاهر، مارجان می‌گفتند و این در دهکده‌هایی پر از درخت زیتون یعنی مادری عزیزتر از زمین و زیتون.

یوزپلنگانی که با من دویده‌اند/ بیژن نجدی