درست وسط پراگ، در میدان ونسلاوس مردی ایستاده و دارد استفراغ میکند و مرد دیگری میآید، نگاهی به او میاندازد، سری تکان میدهد و میگوید: خوب میدانم چه منظوری داری.
انفرادیهای اوین میگویند از روی نمونه امریکایی آن ساخته شده و بقیه انفرادیهای ایران از روی اوین. اما آدمهایی که در این بندها میافتند و آنها که در اصطلاح زندان بانند، در همه جای جهان یکی نیستند... در آنجا بیشتر جانیان ستبر بازو و پهن پیکرند و در اینجا اکثرشان موجوداتی نحیف و نازک. هم از این رو در آن زندانها، زندانبانانِ قوی بازو با باتوم و اسلحه گرم، از دور زندانیان را میپایند، اما در اینجا زندانبانان همانند زندانیانند و بعضی در عمر خود تیری رها نکرده اند و اگر لباسشان نباشد در ظاهر تفاوتی با زندانیان خود ندارند.
پاسبانی که روی صندلی جلوی اتوبوس کنار من نشسته بود، چنان غرق در کتاب جبر کلاس دوم بود که به دو افسری که از در جلو بالا آمدند اعتنایی نکرد و سلامی نداد.
گوتز: من همانطور که تو را میبینم، راهم را هم میبینم. خدا نور هدایت به من عنایت کرده است! ناستی: وقتی خدا ساکت است، میتوان هر ادعایی را به او نسبت داد.
اگر شرکِ مشرک [این قدر] به طبع خداوند عالم ناگوار است، بگذار عزرائیلِ خود را بفرستد و روح او را قبض کند. دیگر چرا شغل شنیع جلادی را به عهدهی من حواله میسازد؟
نقل از میرزا فتحعلی آخوندزاده / مشروطهی ایرانی / ماشالله آجودانی
دلیل اینکه سعی میکنم عشق عمیق را وارد داستانهایم نکنم این است که وقتی این سوژه خاص وارد قصه میشود، تقریبا امکان ندارد که بتوان درباره چیزی دیگر جز عشق حرف زد. خوانندگان خوش ندارند چیز دیگری جز درباره عشق بشنوند. حرف عشق که پیش میآید خواننده خرفت میشود، مشاعر خود را از دست میدهد. وقتی عاشق قصه به عشق راستین خود میرسد، اینجا دیگر پایان قصه است؛ حتی اگر آنی و دمی است که جنگ جهانی سوم شروع شود و آسمان از بشقابپرنده سیاه شده باشد، باز هم قصه به آخر رسیده است. حرفهایترین لطیفه دنیا(گفتگو با کورتوونهگات) / همشهری داستان دیماه / علیاصغر بهرامی
ويلي : تو اينجا چكار مي كني؟ چارلي : خوابم نمي برد. قلبم داشت آتش مي گرفت. ويلي : خوب، معلومه غذا خوردن بلد نيستي! بايد يه چيزي راجع به ويتامين و اين حرفها ياد بگيري. چارلي : اون ويتامين ها چه فايده اي داره؟ ويلي : اونا استخوناتو درس مي كنن. چارلي : آره، اما قلب آدم كه استخون نيست.
همسایهی دیوار به دیوار مادربزرگ، خانم پورسل، تنها کسی است که در خیابان آنها رادیو دارد. این رادیو را دولت به او داده، چون پیر و کور است. من هم دلم رادیو میخواهد. مادربزرگ من هم پیر است، ولی کور نیست و فایدهی مادربزرگی که کور نمیشود تا از دولت رادیو بگیرد چیست؟
اشک چشمهایش را پر کرد و سرانجام روی چهرهاش راه افتاد. دستههایی از مویش باز شده بود و روی گردن و پشت گوشهایش ریخته بود. پدر به او نگاه کرد. مادر مثل روزهای دختریاش زیبا شده بود. پدر متوجه نبود که از گریه انداختن او دارد چه لذتی میبرد.
- تیراندازی با همچین اسلحهای[توپ 240 میلیمتری] باید هیجانانگیز باشد. - نه، اصلا. اول گلوله را درون توپ جا میدادیم، بعد چند کیسه ماده منفجره که خیلی باحوصله اما بیحال بود توی توپ میانداختیم. به نظر من که این کیسهها مثل غذای سگ بود که نم کشیدهباشد. درِ کولاس را میبستیم و بعد چکش مخصوص را میزدیم؛ جک به یک کلاهک انفجاری از جنس فولمینات جیوه میخورد و جرقهی آن غذای نمکشیده سگ را آتش میزد. گمان میکنم هدف اصلی، تولید بخار بود. بعد از مدتی صداهایی مثل صدای غذا پختن بلند میشد. خیلی شبیه پختن بوقلمون بود. به گمانم هرازگاهی میتوانستیم در کولاس را با خیال راحت و با امنیت مطلق بازکنیم و به گلوله بوقلمون داخل توپ کره بمالیم. اما بالاخره همیشه توپ بیقرار میشد و سرانجام تکانی به خودش میداد و روی دستگاهی که جلوی لگد آن را میگرفت پس مینشست و ناچار میشد گلوله را تف کند. گلوله بهحالت شناور از دهان توپ بیرون میآمد عین بالونهای کوچکی بود که با نقش کلمه گود یر(Goodyear) برای تبلیغ، یواشیواش در آسمان حرکت میکنند. اگر نردبان میداشتیم میتوانستیم بالا برویم و وقتی گلوله از دهانه توپ بیرون میآمد، با رنگ روی آن بنویسیم "برو به هرچه نهبدتر هیتلر". کهنهسرباز پیچازیپوش(گفتگو با کورتوونهگات) / همشهری داستان آذرماه / علیاصغر بهرامی
در اين دنيا يك روز بيشتر نيست، همين يك روز است كه هميشه تكرار ميشود. صبح آن را به ما ميدهند و شب از ما پس ميگيرند. شبيه يك ساعت از كار افتاده هستي كه هميشه همان وقت را نشان ميدهد.
نمیتوانم به کسی که دوستش دارم بگویم: "با اینکه بزرگترین نویسندهی گمنام جهانم، حریفم تو زندگی، یه قوطی خالیه که با نوک پام هی بهش ضربه میزنم و نگاهش میکنم" نامهای عاشقانه از تیمارستان ایالتی / ریچارد براتیگان / مهدی نوید
در سالهای دور، داستانی نوشتم و بعد به قصد کار بر موسیقی کلام آن را ضبط کردم. شبی که داشتم به صدای خودم گوش میدادم، از لحن صدا دریافتم که راوی داستان عاشق شده است.
چرا داستان مینویسیم/ مجلهی کارنامه، شمارهی بیست و هفت/ هوشنگ گلشیری
سال هزار و سیصد و دوازدهِ شمسی. البته آن سال، سالِ شمسی نبود. گمان میکنم سالِ هزار و سیصد و بیست، سالِ شمسی بود. تازه آن هم برای کریم، نه برای من. من تو نخِ اینجور کارها نبودم. سرم به کارِ خودم بود. کریم بود که از وقتی شاشش کف کرد، یا حتا قبل از آن، هر سالش سالِ کسی شد. سال هزار و سیصد و پانزده، سالِ اکرم بود. بهقول بچهها «دختر سوسنشتری». خیلی دیلاق بود. کریم بهزور به شانههایش میرسید. سالِ هزار و سیصد و شانزده، سالِ لیلا کوری بود که میگفتند شوهر داشته، اما شوهرش بهخاطر چشمهای چپش طلاقش داده بوده... سالِ بعد هم سالِ یکی دیگر بود. هر سالش اسم داشت. نه هر سال، که وقتی شهرِ نو راه افتاد، یا وقتی زنهای کولی از جنوب به تهران آمدند، هر ماهش، بلکه هر شبش اسم داشت؛ اما سالِ شمسی، بهگمانم سال هزار و سیصد و بیست بود.
مردها فكر ميكردند دختر بايد اينجوري باشد : خوشگل، عزيز دردانه، ننر، خودخواه، با مغزي به اندازه نخود. دختر بايد اينجوري باشد تا بشود عاشقش شد. بعد مادر ميشد و خودش را با سوز و گداز وقف بچه هايش ميكرد. ديگر خودخواه نبود، فقط مغزش همچنان به قد نخود بود تا ابد.
کسانی که در ایران هستند در آرزوی آن چیزهایی هستند که فکر میکنند میتوانند درخارج به دست آورند، و آن هایی که در خارج اند در حسرت آنچه که از دست دادهاند.
من معمولاً شرط بندي نمي كنم اما با اين اطمينان كه اين اسب برنده مي شود، ده شلينگ روي آن شرط بستم. سهم من هفده پوند شد و با نوعي غريزه كه كمي هم عجيب به نظر مي رسيد و نشانه ديگري از تشخص من بود، پول را در بانك گذاشتم و به كسي هم چيزي نگفتم. من قبلاً از اين كارها نمي كردم، يك همسر و پدر خوب براي زن و بچه هايش لباس و كفش مي خرد اما من هفده سال است كه همسر و پدرخوبي هستم و ديگر از خوب بودن خسته شده ام.
از یه راهپلهی دیگه اومدم پایین و یه «دهنِتو...»ی دیگه رو دیوار دیدم. سعی کردم با دست پاکش کنم، ولی اینیکي رو با چاقويی چیزی رو دیوار کنده بودن. پاک نمیشد. بههرحال فایدهای هم نداشت. اگه آدم یهمیلیون سالَم وقت داشته باشه، نمیتونه حتّا نصفِ «دهنِتو...»های دنیا رو پاک کنه.