جامعه يكي از معجونهاي داغي است كه كدبانوي ماهر هنگام كريسمس به شما ميدهد، كه طعم آن به نحوه درست مخلوط كردن و تركيب ده ها عنصر مختلف ارتباط دارد. يكي از آنها را انتخاب كن،به خودي خود بي مزه ميشود! ارلاندو / ويرجينيا ولف
صدبار نامه نوشته بودم برای همهجا، به غیر از خواجه حافظ شیرازی و به قول این جنازه برنامهی کودکان عزیز رادیو، که بابا این وضع درست نیست و اینجا همه رقم را درهم ریختهایم روی هم؛ از متهم شکایت خانوادگی بگیر تا قالپاقدزد و راهزن مسلح و قاتل بالفطره. آنوقت اینها برداشتهاند زاپاتا را دادهاند وسط آن بازار شام. اعجوبهای اصلاحناپذیر که تنش مثل قالی کرمان پر از نقش و نگار است. حتا کف پایش خال کوبیده "بزن پفیوز"
سحرگاه همان شب بود که شایع شد پنجرهها کوچ کردهاند.میگفتند که اولین پنجرههایی که به پرواز درآمد،مال خانهی کشیش بود. این پنجرهها بر فراز میدان پرواز میکردند تا برادران خود را دعوت کنند گرد آیند.پنجرههای دهکده یکیک خود را از دیوارها واکندند و به دعوت پیشوایان خود، در پروازی مرتعش متحد شدند. [...] به زودی از آنها جز خط باریکی باقی نماند که در آسمان دریا ناپدید شد.خانهها با کاسههای چشم خالی ماندهشان پرچم تسلیم برافراشتند.
اگر با آن همه خلافی که انجام داده بودم موفق میشدم به بهشت بروم، آرزو داشتم فقط چند دقیقه جلسه خصوصی با پروردگار داشته باشم. دلم میخواست بگویم ببین، من میدانم منظور تو این بود که دنیا و همه چیز را خوب بیافرینی. اما چطور توانستی اجازه دهی همه چیز این گونه از دست تو خارج شود؟ چه طور توانستی روی نظریه اولیه خودت درباره بهشت ایستادگی کنی؟ زندگی همه آدمها به هم ریخته است!
زندگی اسرار آمیز زنبورها / سومانک کید / صدیقه ابراهیمی
هیچگاه دوستانی خیلی صمیمی نداشتم، و اندک کسانی هم که کمی با آنها خودمانی شدم در نیویورک هستند: یعنی مردهاند، چون تصور میکنم ارواح معذب به آنجا میروند تا ناگزیر نباشند حقیقت زندگی گذشتهشان را بپذیرند. خاطرهی دلبرکان غمگین من / گابریل گارسیا مارکز / کاوه میرعباسی
من حدود سه ساله که اینجا زندگی میکنم؛ حالا در عرض این سه روز حس میکنم همه رو میشناسم. تو خیابون از کنار هرکی رد میشم دلم میخواد وایسم و بهش بگم: گوش کن! منم یه دوست دارم.
- بیا، هرچی خورده بالا آورده روم! سوراخ دماغشو گرفتم! کشتمش! - پس بیست سالی افتادی! - کثافت می خواس منو بکشه! - لارسی، حسابی مست کردیا! - من مست کردم؟ با چی مست کردم؟ مست بودم که این کارا رو کردم، آره، ببخشید.
شنيدنِ موسيقی را دوست میدارم اما تنها موسيقیاي كه مطلق را بيان میكند. موسيقیاي كه در آن حس میشود كه كسي بهشت و دوزخ را تكان میدهد. من موسيقی را بینهايت دوست میدارم، بهويژه از آنرو كه به گمانام چندان پایبندِ اخلاق نيست.
انسان مساوی است با حاصل جمع بدبختیهایش، ممکن است گمان بری که عاقبت روزی بدبختی خسته و بیاثر میشود، اما آن وقت خود زمان است که مایهی بدبختیات خواهد شد این را پدر میگفت.