2009/05/30

297

"یک دلقک مست، زودتر از یک شیروانی ساز مست سقوط می کند"

عقاید یک دلقک / هاینریش بل

2009/05/27

296

قربان توی یه کتاب خوندم. توی یه کتاب کوچیک. اون‌جا نوشته بود اگه دریچه‌های دانستن رو مسدود کنیم رستگار می‌شیم. نوشته بود همه‌ی نکبتی که ما دچارش هستیم از توی همین دریچه‌ها می‌آد تو.

دویدن در میدان تاریک مین / مصطفا مستور/ نشر چشمه

295

پیش از کشف عدد صفر، بشر گمان می‌کرد که عدد یک ابتدای هرچیز است، قرن‌ها طول کشید تا بفهمد که صفر هم ابتدای چیزی نیست
و همیشه همه‌چیز خیلی پیش‌تر از آن شروع می‌شود که نقطه‌ی آغار است.

وردی که بره‌ها می‌خوانند / رضا قاسمی

294

یک روز داشتم با کورا صحبت می کردم. کورا برای من دعا کرد، چون خیال می کرد من گناه رو نمی بینم، می خواست من هم زانو بزنم و دعا کنم، چون آدم هایی که گناه به نظرشون فقط چند کلمه است، رستگاری هم به نظرشون فقط چند کلمه است.

گور به گور/ ویلیام فاکنر/ نجف دریابندری

2009/05/25

293

گفتم آق زینال، زن مثل دوچرخه خوب و بد داره. من یکی می‌خوام خوش‌دست و خوش‌رکاب! گفت قاچ زینو بچسب سواری پیشکش!

افرا یا روز می‌گذرد / بهرام بیضایی

2009/05/24

292

در هیچ زبانی از زبان‌های دنیا واژه‌ای پیدا نمی‌شود که بتوان با آن خوکچه هندی‌هایی که از دلیل مرگ خود بی‌خبرند را تسلی داد.

نقل از نامه‌ی یکی از بازماندگان فاجعه‌ی هیروشیما

2009/05/23

291

کنارِ راه وزغی کوچک روی سنگی بزرگ نشسته بود. داوید هفت‌تیرش را از غلاف درآورد و نشانه گرفت.

خوان گفت:"شلیک نکن."

داوید هفت‌تیر را پایین آورد و با تعجب به برادرش نگاه کرد.

خوان گفت:"سر و صدای هفت‌تیر به گوشش می‌رسه."

"دیوونه شدی؟ از این‌جا تا آبشار پنجاه کیلومتر راهه."

خوان با پافشاری جواب داد:" شاید نزدیک غارها باشه نه نزدیک آبشار."

داوید گفت:"فکر نمی‌کنم. تازه اگه هم صدای شلیک رو بشنوه یک لحظه هم به فکرمون نمی‌افته."

وزغ هنوز همان‌جا نشسته بود. دهان بزرگش را باز کرده بود و به آرامی نفس می‌کشید. چشمان ماتش داوید را دنبال می‌کردند. داوید هفت‌تیر را دوباره بالا برد، نشانه گرفت و شلیک کرد.

خوان گفت:"نخورد."

"معلومه که خورد."

به سنگ نزدیک شدند. از وزغ خبری نبود، اما لکه‌ای سبز روی سنگ نقش بسته بود.

"دیدی؟ گفتم که خورد."

خوان جواب داد:"راست می‌گی."

سردسته‌ها / ماریو بارگاس یوسا / آرش سرکوهی

2009/05/20

290

داستانها هرگز به پایان نمیرسند، راوی ست که معمولا صدایش را در نقطه ی جذاب و هنرمندانه ای قطع میکند. کلا همه اش همین است.

نغمه غمگین/ جی. دی. سلینجر

2009/05/18

289

گتسبی به چراغ سبز ایمان داشت، به آینده ی لذتناکی که سال به سال از جلو ما عقب تر می رود. اگر این بار از چنگ ما گریخت چه باک، فردا تندتر خواهیم دوید و دستهایمان را درازتر خواهیم کرد و سر انجام یک بامداد خوش...

گتسبی بزرگ/ اسکات فیتس جرالد/ کریم امامی

288


- «زبانِ باز» طبعاً بسانِ «جامعه‌ی باز» دشمنانی دارد. دشمنانِ زبانِ باز کیستند؟
+همان دشمنان «جامعه باز».

مجله‌ی زبان فارسی / گفت‌وگو با داریوش آشوری درباره‌ی زبان و مدرنیت: هشدار به فارسی‌زبانان / ۲ دی ۱۳۸۷

2009/05/17

287

روی صندلی عرشه کارهای زیادی میشود انجام داد: وقتی یکی با سینی پر اردور داغ از کنارت میگذرد ناخنکی بزنی و مشغول نوش جان کردن شوی، کتاب یا مجله ای بخوانی، عکس فوری نوه هایت را به نمایش بگذاری، میل بافتنی دست بگیری، دلواپس پول باشی، دلواپس مردی باشی، دلواپس زنی باشی، دریا زده شوی، دخترها را سر راهشان به استخر دید بزنی، ... ولی دو نفر که روی این صنلدی ها نشسته باشند هرچند تا جای ممکن هم به سمت هم کش بیایند، خیلی راحت نمیتوانند همدیگر را ببوسند، یا دسته ی صندلی های عرشه زیادی بلند است یا کسانی که در ماجرا نقش دارند زیادی درون آنها فرو رفته اند.

نغمه غمگین/ جی. دی. سلینجر

2009/05/13

286

تي بگ درحاليكه اسلحه رو به طرف مايكل گرفته ميگه:

"من لازم نيست فكر كنم، اين خوبيه اسلحه داشتنه"

Prison Break / Paul Scheuring

2009/05/11

285

یک‌بار با سرهنگ توپخانه و زنش رفته بود دکتر.هیچ‌کدام بلد نبودند درست حرف بزنند و دردهای سرهنگ با هیچ کلامی قابل بیان نبود.می‌گفت معده‌اش عصبانی است و کف پاهایش ویزویز می‌کند.زن سرهنگی ناراحتی قلبی داشت و از آقای "الف"میخواست که برای دکتر شرح دهد که قلب او مدام ولو می‌شود.نه این که درد می‌کند یا تند می‌زند یا می‌ایستد،نه،ولو می‌شود. آقای "الف" کلمه‌ی ولو را بلد نبود و زن سرهنگ خودش توضیح می‌داد که قلبش،گه‌گاهی، کش می‌آید،مثل موم یا آدامس داغ، و آقای دکتر،گیج و مبهوت،تند تند،نام داروهائی روی نسخه نوشته بود.

خاطره‌های پراکنده/گلی ترقی
از داستانِ عادت‌های غریب آقای«الف» در غربت

2009/05/10

284

ژنرال‌ها علیه ژنرال‌ها کودتا می‌کنند

سرتیپ‌ها و سرلشکرها علیه خودشان

شما

علیه یک سرباز کودتا کرده‌اید

که هیچ ستاره‌ای روی شانه‌اش

یا توی آسمان نداشته

و ندارد

او مسلح نبود. نیست

و جز یک دست لباس و یک جفت کفش

تنها یک دل داشت

که شما ازش گرفته

و سرش کلاه گذاشته‌اید

شعرهایی که تو گفتی / شهرام رفیع‌زاده

2009/05/08

283

وینشتاین برای مدت‌زمان کوتاهی سعی کرد خارج از کانون گرم خانواده سرش را گرم کند. با زنی به‌نام لوان دوست شد؛ قیافه و هیکل بدی نداشت. تنها مشکل اینجا بود که در مقایسه با هریت[زنش] باید شبی پنجاه دلار بیشتر به لوان پرداخت می‌کرد(در حقیقت هریت پولش را شبانه دریافت نمی‌کرد)

مرگ در می‌زند / وودی آلن / حسین یعقوبی

2009/05/05

282

بهتر است خیال برت ندارد، آدمها چیزی برای گفتن ندارند. واقعیت این است که هر کس فقط از دردهای شخصی خودش با دیگری حرف میزند. هر کس برای خودش و دنیا برای همه. عشق که به میدان می آید، هرکدام از طرفین سعی میکنند دردشان را روی دوش دیگری بیندازند، ولی هر کاری که بکنند بی نتیجه است و دردهاشان را دست نخورده نگه میدارند و دوباره از سر میگیرند، با ز هم سعی میکنند جایی برایش پیدا کنند. میگویند: شما دختر قشنگی هستید. و زندگی دوباره آنها را به چنگ میگیرد تا وقتی که دوباره همان حقه را سوار کنند و بگویند: شما دختر خیلی قشنگی هسید. وسط این دو ماجرا به خودت مینازی که توانسته ای از شر دردت خلاص بشوی، ولی عالم و آدم میدانند که ابدا حقیقت ندارد و دربست و تمام و کمال نگهش داشته ای . مگر نه؟
سفر به انتهای شب/ لویی فردینان سلین

2009/05/01

281

اندوه عمیق نهفته در ترانه‏های شکسپیر و به طور کلی شعر غنایی آن‏زمان از آنجاست که در آن روزها عشق همیشه با سیفلیس متداعی بود. هفتاد درصد مردم به آن مبتلا بودند. زنگ عمیق اندوه اشعار عاشقانه به همین دلیل بود. چون عاقبتش دیوانگی بود یا کوری و هیچ علاجی هم نداشت. بنابر این عشق چیزی بود فوق‏العاده مهم، درست مسألۀ مرگ و زندگی. امروز در ادبیات مدرن اثری از عشق نمی‏بینید، اهمیت و رنگ تراژیک خود را از دست داده است چون حسابش از کوفت جدا شده است.

خداحافظ گاری کوپر / رومن گاری