کن- یه زمانی تقریبا همون موقعها که سعی داشتم یه زندگی خوب رو جلو ببرم ، مجبور شدم خودمو به این حقیقت راضی کنم که من آدم کشتم. البته آدمای زیادی که نه ، بیشترشون هم آدمای چندان خوبی نبودن. غیر از یه نفر.
ری- کی بود؟
کن- داداش اون یارو دنی آلیبند بود. اون فقط سعی کرد از برادرش محافظت کنه. کاری که ممکنه من یا تو هم انجام بدیم. اون فقط یه آبنباتفروش بود. اما خب با یه بطری طرفم اومد. تو بودی چیکار میکردی؟ منم با یه شلیک کارشو ساختم.
ری- آهان. خب توی قوانین من، فکر کنم اگه یکی با یه بطری سراغت بیاد... شرمندهم، اما این یه سلاح مرگباره. اون آدم هم عاقبتشو دید.
کن- من اینو ازته قلبم میدونم، اما درضمن میدونم که اون فقط سعی داشت از برادرش محافظت کنه، میفهمی؟
ری- میفهمم، اما با یه بطری! این میتونه تو رو بکشه. این یه چیزیه تو این مایهها که "یا تو، یا اون". خب اگه دست خالی جلوت در میاومد فرق داشت. اونوقت زیاد عادلانه نبود.
کن- اما از نظر تکنیکی دستای خالی یه نفر هم میتونه بکشتت. اونا هم میتونن یه اسلحه مرگبار باشن. اگه کاراته بلد بود چی؟
ری- تو گفتی اون یه آبنباتفروش بود!
کن- قبلا آبنباتفروش بود،
ری- یه آبنباتفروش میخواد چه غلطی کنه که کاراته بدونه؟
کن- من فقط گفتم...
ری- چند سالش بود؟
کن- حدود پنجاه سال.
ری- آخه یه مردک پنجاه سالهی آبنباتفروش چه غلطی میخواد کنه که کاراته بلد باشه؟ مگه کی بوده؟ یه آبنباتفروش چینی؟