2010/10/31

617

در انديشه معتقدان خدا تناقض عجيب و آشكاري به چشم مي خورد :
اگر مردي كودك مرد ديگري را بكشد و قاضي حكم بدهد كه كودك مرد قاتل را بكشند، قاضي را نادان و ستمگر مي شناسند اما همين عمل را به خدا نسبت مي دهند و در عين حال او را دانا و دادگر مي دانند.

يادداشتهاي شهر شلوغ / فريدون تنكابني

616

کشور من تصویر یه پیرمردی رو داره که از صف پناهنده‌ها بیرون می‌آد و برای اینکه خستگیش رو در کنه روی علف‌ها دراز می‌کشه. روی علف‌هایی که توش یه مین ضد نفر خاک شده. کشور من شبیه اون مادریه که می‌بینه اونیفورم پسرش یه دگمه کم داره و با عجله دگمه رو می‌دوزه و بعدش پسرش رو خاک می‌کنه. کشور من تصویر یکی از رایج‌ترین فحش‌ها رو داره: ای لامصب بد مصب سگ مصب!

پیکر زن همچون میدان نبرد در جنگ بوسنی / ماتئی ویسنی یک / تینوش نظم جو

2010/10/30

615

جرج یانگ - اگه بخوای از مرز مواد رد کنی، اصل کار اینه که باید آرامشتو حفظ کنی. روش من اینه که به یه چیز خوشایند فکر می‌کنم؛ یه مهمونی جالب، لحظه‌ی پیروزی‌م، یا یه ماجرای جنسی. در واقع من بودنِ خودم توی اون مکان رو طرح‌ریزی می‌کنم. اگه دقیقتر بخوای، یه‌جور تفکر کوچیک ماورایی. فوت‌وفن‌ش اینه که همه‌ی جزئیات ریز رو تصور کنی. هر چیزی که ذهنتو از این واقعیت دور نگه داره که اگه 15 کیلو مواد توی چمدونت پیدا کنن برای مدت خیلی زیادی به زندان خواهی رفت.

Blow/Ted Demme

2010/10/27

614

تقاضای دایمی پول، هر چه‌قدر هم مرا به زحمت بیاندازد، هر چه‌قدر هم آزار دهنده باشد و آرام آرام به کابوس مبدل شود، باز هم از این‌که مست بوده‌ام پشیمانم نمی‌کند.

و حتا یک کلمه هم نگفت/ هاینریش بل/ حسین افشار

2010/10/23

613

کن- یه زمانی تقریبا همون موقع‌ها که سعی داشتم یه زندگی خوب رو جلو ببرم ، مجبور شدم خودمو به این حقیقت راضی کنم که من آدم ‌کشتم. البته آدمای زیادی که نه ، بیشترشون هم آدمای چندان خوبی نبودن. غیر از یه نفر.
ری- کی بود؟
کن- داداش اون یارو دنی آلیبند بود. اون فقط سعی کرد از برادرش محافظت کنه. کاری که ممکنه من یا تو هم انجام بدیم. اون فقط یه آب‌نبات‌فروش بود. اما خب با یه بطری طرفم اومد. تو بودی چی‌کار می‌کردی؟ منم با یه شلیک کارشو ساختم.
ری- آهان. خب توی قوانین من، فکر کنم اگه یکی با یه بطری سراغت بیاد... شرمنده‌م، اما این یه سلاح مرگباره. اون آدم هم عاقبت‌شو دید.
کن- من اینو ازته قلبم می‌دونم، اما درضمن می‌دونم که اون فقط سعی داشت از برادرش محافظت کنه، می‌فهمی؟
ری- می‌فهمم، اما با یه بطری! این می‌تونه تو رو بکشه. این یه چیزیه تو این مایه‌ها که "یا تو، یا اون". خب اگه دست خالی جلوت در می‌اومد فرق داشت. اون‌وقت زیاد عادلانه نبود.
کن- اما از نظر تکنیکی دستای خالی یه نفر هم می‌تونه بکشتت. اونا هم می‌تونن یه اسلحه مرگبار باشن. اگه کاراته بلد بود چی؟
ری- تو گفتی اون یه آب‌نبات‌فروش بود!
کن- قبلا آب‌نبات‌فروش بود،
ری- یه آب‌نبات‌فروش می‌خواد چه غلطی کنه که کاراته بدونه؟
کن- من فقط گفتم...
ری- چند سالش بود؟
کن- حدود پنجاه سال.
ری- آخه یه مردک پنجاه ساله‌ی آب‌نبات‌فروش چه غلطی می‌خواد کنه که کاراته بلد باشه؟ مگه کی بوده؟ یه آب‌نبات‌فروش چینی؟

In Bruges / Martin McDonagh

2010/10/22

612

وقتی آیزایا هشتاد و پنج ساله بود از او پرسیدم چه چیز در زندگی خودش بیشتر از هر چیز مایه‌ی حیرتش شده. «نفسِ این واقعیت که در هنگامه‌ی این همه وحشت چنین زندگی آرامی داشته‌ام.»
احساس تقصیرِ آدمی نجات‌یافته همیشه بر خوشبختی‌اش سایه می‌افکند. چگونه می‌توانست ظلمت را فراموش کند؟ آن ظلمت همه‌ی هستی او را آماج گرفته بود. قرن او «بدترین قرن در همه‌ی دوران‌ها» بود، به سبب نابودی توجیه‌ناپذیر زندگی انسان‌های بی‌گناه و به سبب جلوه‌ی نابخردی با صورتکِ خِرَد. همین حس ظلمت فراگیر بود که فصاحتی غمبار بر بهترین نوشته‌های او می‌بخشید و شور و شوقی در کار روشنفکرانه‌اش می‌دمید. اما به زمانه رخصت نداد تا خود را بر فطرت او تحمیل کند. [...] او در قرنی ظلمانی نشان داد که زندگی ذهن چگونه باید باشد: شکاک، طنزآمیز، بی‌تعصب و آزاد.

زندگی‌نامه‌ی آیزایا برلین / مایکل ایگناتیف / عبدالله کوثری

2010/10/20

611

زندگی

چیز دیگری‌ست،

البته اگر بگذارند از دوست داشتن خویش نترسیم!

انیس آخر همین هفته می‌آید/ سیدعلی صالحی/ نشر نگاه

2010/10/19

610

مي داني اين افسانه ها را چرا مردم درباره ما مي سازند؟ براي اينكه نمي خواهند بدانند كه نااميد شدند. شماها هم نبايد بگذاريد آنها از نا اميدي تسليمتان شوند چون اين خودش از صدتا آشوب بدتر است. اگر زرنگ بوديد مرا ول مي كرديد تا بروم تو همان كوه. مگر چه كار مي توانستم بكنم با 4 تا ياغي درب و داغان؟ آنها بايد بدانند يكي هست توي كوه كه حقشان را از شما مي گيرد. اين دلشان را خوش مي كند و مي گذارد شماها باشيد. اگر نااميد شوند فاتحه تان خوانده است.

وقت تقصير / محمدرضا كاتب

2010/10/18

609

براي بدست آوردن مهره مار : وقتيكه مارها جفت مي شوند كسيكه داوطلب گرفتن مهره است بايد تنبان آبي پايش باشد، بمحض ديدن مارها تنبان خود را كنده روي آنها بيندازد و آنقدر بدود تا از روي هفت جوي آب بگذرد. سپس برگشته مهره ها را جستجو بكند. براي امتحان آن، هرگاه كسي مهره اصل همراهش باشد و در دكان نانوايي برود نانها از جدار تنور كنده شده و مي ريزد.

نيرنگستان / صادق هدايت

2010/10/16

608

اصلا به فکر [سرودن] رباعی نباشید؛ زیرا از دو حال خارج نیست: یا خوب می‌شود یا بد. اگر خوب شد، چند سال بعد یکجا می‌رود توی رباعیات خیام قاطی می‌شود و کار حضرت فیل است که بتواند آن را خارج کند! اما اگر بد شد - که معمولا بد می‌شود - یکراست می‌رود توی زباله‌دانی تاریخ

مقدمه‌ی "سواران کشتی خواب" (مجموعه شعر علی حسینی) / ابراهیم باستانی پاریزی

2010/10/14

607

مسعود بهنود: آقای گلستان، شما اگه قرار باشه زندگی خودتون رو شروع بکنید، از کجا شروع می‌کنید؟
ابراهیم گلستان: از اینکه پدرم با مادرم بخوابه.

ابراهیم گلستان / گفتگو با شبکه‌ی بی‌بی‌سی فارسی 

606

دستگيريش دلايل سياسي داشت، يعني كسي را مي شناخت كه با كس ديگري آشنا بود و آن كس، زن ِ پسرِ دخترِ پسر عموي دايي نا تني كسي بود كه معلوم نبود با كسي كه در فرستادن اسلحه براي چريكهاي بلوچ دست داشته، هم اتاق بوده است يا نه. در پاكستان از طريق آشناها به همه جا مي شود رسيد، حتي به زندان.

شرم /سلمـان رشـدی / ترجمه مهدي سحابي

605

دختره که هَمراش بود خیلی خوشگل بود. پسر، واقعاً خوشگل بود. ولی باید می‌شنیدی چی می‌گفتن. اولاً که هر دو پاتیل بودن. پسره داشت زیرمیزی انگولک می‌کرد و همون موقعَم داستانِ هم‌اتاقی‌شو تعریف می‌کرد که یه شیشه آسپیرین خورده بوده و می‌خواسته خودکشی کنه. دختره همه‌ش می‌گفت: «چه وحشتناک... نکن عزیزم. خواهش می‌کنم. نکن... این‌جا خوب نیس» فکرشو بکن، آدم یکی رو زیرِ میز انگولک کنه، همون‌موقعَم داستانِ خودکشی یکی دیگه رو براش تعریف کنه! حرف نداره.

ناتور دشت/ جی.دی.سلینجر/ محمد نجفی

2010/10/11

604


  گفته بود: «خیال می‌کنم حالا پاهات می‌پیچند به هم و می‌خوری زمین.»
  من گفته بودم: «آلبالو.» امّا دقیقاً قصدم این بود که لب‌هام را غنچه کنم.
 
  سمفونی مردگان/ عباس معروفی

2010/10/10

603

وقتی بچه شما توی خانه آتش گرفته ای، گیر افتاده باشد، بی درنگ خودتان را به معرکه می اندازید. فکر سوختن و زیرآوارماندن را اصلاً نمی کنید. این فکرها مال وقتی است که بچه همسایه توی آتش مانده باشد. همه عذر و بهانه ها و اما و اگرها و احتیاطها و دوراندیشی ها مربوط به اوست.

برای برخی «آزادی» و «حقیقت»، بچه همسایه است.

فریدون تنکابنی / یادداشتهای شهر شلوغ

2010/10/07

602

هنگامی که آدمی تنها و تک‌رو زندگی می‌کند، فقط یک جنبه‌ی انسان های دیگر را می‌بیند. جنبه‌ای که آدمی را وا می‌دارد همواره به هوش باشد و حالت دفاعی به خود بگیرد.

بارون درخت نشین/ ایتالو کالوینو/ مهدی سحابی

2010/10/05

601

بابی گفت:" قبل از اینکه مادرم بمیره، هرچندوقت‌یه‌بار به‌اش زنگ می‌زدم. مادرم خیلی طولش می‌داد که از رختخواب بیاد بیرون. تلفن همین‌جور زنگ می‌خورد، من هم منتظر می‌موندم، می‌موندم، می‌موندم. گاهی وقت‌ها می‌دونستم اصلا جواب نمی‌ده چون نمی‌تونه از جاش بلند شه. تلفن هم همین‌جوری یه‌بند انگار تا ابد زنگ می‌خورد، چون من بودم، دلم هم می‌خواست منتظر بمونم. گاهی وقت‌ها فقط می‌ذاشتم همین‌جوری زنگ بخوره، اون هم همین‌جور. اصلا هم نمی‌دونستم اون‌ور چه خبره. ممکن بود اصلا مرده باشه، می‌فهمی؟". سرش را تکان داد.
گفتم:" حتم دارم که می‌فهمیده تویی. زنگ‌هات حالش رو بهتر می‌کرده".
بابی گفت:" این‌جوری فکر می‌کنی؟"
"آره، امکان داره. می‌شه این‌جوری باشه."
بابی گفت:" ولی تو بودی چی‌کار می‌کردی؟". لب پایینش را گاز گرفت و رفت تو فکر " کی گوشی را می‌ذاشتی؟ می‌ذاشتی 25 تا زنگ بخوره یا 50 تا؟ من می‌خواستم وقت داشته باشه خوب فکرهاشو بکنه، ولی نمی‌خواستم دیوونه‌ش کنم. می‌گیری چی می‌خوام بگم؟"
گفتم:" 25 تا بد نیست".
بابی سر تکان داد "جالبه. فکر کنم هر کدوم از ما یه کار می‌کنیم. من همیشه می‌ذاشتم 50 تا بخوره".
"اینم خوبه".
"50 تا زیاده، گمونم".
گفتم:" حرف همه‌س. حرف اینکه گذشته چی و الان چی".
بابی گفت:" ما به بهشت نرسیدیم، نه، راسل؟"
گفتم" آره، نرسیدیم".
با من دعوا کن/ ریچارد فورد/ امیرمهدی حقیقت/ همشهری داستان تیر 1389

2010/10/04

600

سلطه وحشت از زمانی شروع می شود که در سرکوب دیگر هیچ خشونتی ناروا نباشد و هیچ قاعده، مقررات یا قانونی رعایت نشود. دیگر هیچکس نداند که چه به سرش خواهد آمد : مخالفان سیاسی شبانه به خانه تان هجوم می آورند و نمی دانید چه چیزی در انتظارتان است : دستگیری؟ تیرباران؟ کتک؟ خانه تان را به آتش می کشند؟ همسر و فرزندانتان را می دزدند؟ از پنجره به بیرون پرتابتان می کنند؟ یا اینکه فقط یکی از بازوهایتان را قطع می کنند؟ نمی دانید، نمی توانید بدانید. کاربرد آن کاملاً خودسرانه است و هدفی جز ارعاب ندارد. هدفش این نیست که عده ای از مخالفان را از میان بردارد،‌ بلکه بیشتر این است که عده هرچه گسترده تری را از نظر روانی از پا درآورد و آنها را دیوانه و سرگشته و بزدل کند.


اينياتسيو سيلونه / مكتب ديكتاتورها / ترجمه مهدی سحابی

2010/10/03

599

نگذاریم شعله بمیرد، فریب حرارت را نخوریم.
اصل، رقصِ شعله‌هاست. نه گُل‌های سرخی زیرِ قبایِ خاکستر .

یک عاشقانه‌ی آرام/ نادر ابراهیمی

2010/10/01

598

Jesse: People don't want to admit it, but its like we have these innate set points, and nothing much that happens to us changes our disposition.
Celine: You believe that?
Jesse: I think so.
I read this study where they followed people who'd won the lottery and people who'd become paraplegics.
you'd think one extreme is gonna make you euphoric and the other suicidal.
but the study shows that after six months, as soon as people had gotten used to their new situation, they were more or less, the same.
Celine: the same?
Jesse: yeah. like, if they were basically an optimistic jovial person, they're now an optimistic, jovial person in a wheelchair.
if they're a petty, miserable as*hole, they're a petty, miserable as*hole with a new Cadillac, a house and a boat



جسی: مردم نمی‌خوان قبول کنن، ولی ما ذاتمون یکیه و هیچ اتفاقی نمی‌افته که موقعیت ما رو تغییر بده.
سلین: تو اینو قبول داری؟
جسی: فک کنم؛
یه چیزی می‌خوندم درباره مردمی که توی بخت آزمایی برنده می‌شن و مردمی که از پا فج می‌شن. تو فکر می‌کنی یکی در نهایت شادیه و اون یکی می‌خواد خودکشی کنه. ولی اون نوشته نشون می‌داد که بعد از شش ماه، به محض اینکه مردم شرایط جدید اونا رو فراموش کردن، اونا کم و بیش همون جوری شدن.
سلین: همون جوری؟
جسی: آره. مثلا اگه اونا از اول آدمای خوشبین و خوش گذرانی بودن، حالا هم آدمای خوشبین و خوشگذرانی روی ویلچر هستند و اگر خیلی بدبخت و بیچاره و حقیرند، با یه کادیلاک جدید و خونه و قایق هم، همون بدبخت و بیچاره و حقیرند.
Before Sunset / Richard Linklater

597

زندگی کردن روی کلک خیلی کیف دارد. آسمان بالای سرمان بود، پر از ستاره، و ما طاق‎واز می‎خوابیدیم و ستاره‎ها را تماشا می‎کردیم و بحث می‎کردیم که آیا این‎ها را کسی ساخته یا خودشان پیدا شده‎اند. جیم می‎گفت این‎ها را ساخته‎اند، من می‎گفتم خودشان پیدا شده‎اند، چون به نظر من ساختن این همه ستاره خیلی زیاد وقت می‎خواهد. جیم می‎گفت شاید ماه این‎ها را ریخته، دیدم حرف حسابی است، چیزی نگفتم، چون دیده بودم که قورباغه همین قدر تخم می‎ریزد؛ گفتم پس لابد ماه هم تخم می‎ریزد. پریدن ستاره‎ها را هم تماشا می‎کردیم و می‎دیدیم چه‎جور شره می‎کنند و می‎ریزند. جیم می‎گفت لابد این تخم‎ها خراب شده‎اند، از لانه می‎اندازندشان بیرون.
سرگذشت هکلبری فین/ مارک توین/ نجف دریابندری