۱۳۸۷/۱۱/۱۲

230

درد عشق همان درد تنهایی است. آمیزش و تنهایی مخالف هم و مکمل هم هستند. نیروی رهایی بخش تنهایی به احساس تقصیر گنگ و در عین حال زندۀ ما روشنی می بخشد: انسان تنها «به دست خدا منزوی شده است» تنهایی هم جرم ما و هم بخشودگی ماست. مجازات ماست اما در عین حال بشارتی است بر این که هجران ما را پایانی است. این دیالکتیک بر همۀ زندگی بشر حکمفرماست.

دیالکتیک تنهایی / اکتاویو پاز/ ترجمه خشایار دیهیمی

۱۳۸۷/۱۱/۱۱

229

-اینجا(بورلی هیلز) واقعا تمیزه!
- آخه اونا آشغال هاشون رو دور نمی ریزن؛ می بَرن تو شوهای تلویزیونی نشون میدن!

آنی هال/ وودی آلن

۱۳۸۷/۱۱/۰۹

228

دنیا هر از گاهی این فرصت را به آدم میدهد، یک زمان کوتاه استراحت و تنفس. زنگ رینگ مشت زنی به صدا در می آید، تو از صحنه به جایگاه استراحت میروی و کسی از روی رحم و مهربانی بر روی زندگی ضرب خورده تو دستی میکشد

زندگی اسرار آمیز زنبورها / سومانک کید / صدیقه ابراهیمی

۱۳۸۷/۱۱/۰۸

227

او هنوز هاریت را دوست داشت. اگر چه در مدتی که زن و شوهر بودند، هاریت به‌طور منظم تلاش می‌کرد با همه‌ی کسانی که در دفتر تلفن منهتن اسمشان با حرف "ر" شروع می‌شود، رابطه‌ی جنصی نامشروع برقرار کند.

واینشتاین او را بخشیده بود. اما وقتی بهترین دوستش و هاریت، باهم خانه‌ای در "ماین" گرفتند، به مدت سه سال، بدون این‌که به او بگویند کجا هستند، بایستی به چیزی شک می‌کرد.

بی بال و پر / وودی آلن

۱۳۸۷/۱۱/۰۵

226

البته عجیب کشته مرده‌ی سیگارم. خدا کند همین‌ها کلکم را بکند. همیشه یک سر سیگار آتش است و سر دیگرش یک احمق.
مرد بی‌وطن / کورت ونه گوت

۱۳۸۷/۱۱/۰۴

225

تاکنون هیچ کس نفهمیده است زن‏ها عاشق چه‏کسی هستند. من اولین کسی هستم که این معما را حل می‏کنم: عاشق شیطان‏اند. شوخی نمی‏کنم. با این‏که دکتر ها مدام چرند می‏بافند که زن‏ها چنین‏اند و چنان‏اند، حقیقت این است که زن‏ها عاشق شیطان هستند و نه هیچ کس دیگر. آن زنک را که در ردیف اول تیاتر نشسته و عینکی به دست دارد، می‏بینید؟ فکر می‏کنید به آن مردک چاق که مدالی روی سینه‏اش دارد نگاه می‏کند؟ نه، به عکس، به شیطانی که پشت سرش ایستاده است نگاه می‏کند. حالا آن شیطان خودش را پشت مدال مرد پنهان کرده و دارد با اشاره و چشمک خانم را دعوت می‏کند! شکی نیست که این خانم با او ازدواج خواهد کرد.

یادداشت های یک دیوانه/ نیکلای گوگول/ خشایار دیهیمی

۱۳۸۷/۱۱/۰۲

224

من می‌خواهم صحنه‌هایی را به تو نشان دهم که مثل سیلی به صورتت بخورد، امنیت تو را خدشه‌دار کند و به خطر بیندازد. می‌توانی نگاه نکنی، می‌توانی خاموش کنی، می توانی هویت خودرا پنهان کنی، مثل قاتل‌ها، اما نمی‌توانی جلوی حقیقت را بگیری، هیچ کس نمی‌تواند.


کاوه گلستان

۱۳۸۷/۱۱/۰۱

223

- خانم اکابری، شاگردی که مشخ داره، سرشب میاد خونه به درس و مشخ‌اش میرسه.

کاغذ بی‌خط/ ناصر تقوایی

۱۳۸۷/۱۰/۲۹

222

اگر تشنگی زور بیاورد یا هوس کشیدن سیگار به کله آدم بزند میشود بلند شد، روی لبه تخت نشست و سیگاری آتش زد. میشود لیوانی آب سرکشید و تلوزیون را روشن کرد و لحظه به لحظه کانال به کانال از جایی به جای دیگر رفت و در هیچ جا نبود. میشود شلوار و ژاکتی به تن کرد و به خیابان رفت.

کافه رنسانس / ساسان قهرمانی

۱۳۸۷/۱۰/۲۸

221

من آدم باهوشی نیستم جنی، ولی می‌دونم عشق چیه.

فارست گامپ / رابرت زمکیس

220

- تو می‌خوای چی‌کاره بشی؟
- مهندس کمیته
- که چی‌کار کنی؟
- مثلا اونایی که تریاک می‌کشنُ بگیرم؛ اونایی که بدن بگیرم؛ اونایی که به کسی تهمت بزنن یا دزدی کنن بگیرم.

مشق شب / عباس کیارستمی / 1366

۱۳۸۷/۱۰/۲۵

219

من چیزی حس نمی کنم. زیرا هیچ چیز برای حس کردن وجود ندارد. همان هیچ چیزی که همه بر آن می روند. پدرم، مادرم، همسرم، تروتسکیم، لنینم.هیچ چیزی که من همیشه به آن اعتقاد داشتم.
در تاریکی تلخی سبیل آلوده به توتون را در حالی که از آن لبخندی بر می خیزد، می توانم بو بکشم. حال معنای واقعی اسمم را می دانم: استالین قدرتی است که دنیایی را می سازد که در آن هیچ چیز و فقط خودش وجود دارد.
بالاخره من به تنهایی بر خداوندغلبه کردم.

شرح حال من / ژوزف استالین / تالیف: ریچارد لوری

218

حسین علیزاده: در اوایل انقلاب، ساز از آلات جرم محسوب میشد، مثلا اگر در خانه ای فشنگ و اسلحه پیدا میکردند و اگر سازی هم آنجا بود، در صورت جلسه ثبت میشد: «کشف یک فقره ساز!»
گفت و گو با حسین علیزاده دربارۀ موسیقی ایران / محسن شهرنازدار

۱۳۸۷/۱۰/۲۴

217

خانه‌ی من درب‌ و داغون است. سقف خراب است، مبل‌ها خرابند، صندلی‌ها خرابند، کف اتاق خراب است، دیوارها خرابند، مستراح خراب است. با این‌حال در آن زندگی می‌کنیم، چون خانه‌ی من است و از پول هم خبری نیست.
مادرم می‌گوید که جهان سوم حتی همین خانه خراب هم ندارد و ما نباید ناشکری کنیم؛ جهان سوم از ما هم سومی‌تر است.

در آفریقا همیشه مرداد است/مارچلو دُ اورتا/ترجمه‌ی حمید زرگرباشی

216

نظرت راجع به حافظ چیه؟ خیلی فال‌های خوبی داره!

کافه ستاره / سامان مقدم

۱۳۸۷/۱۰/۲۳

215

این که دایم عاشق منشی‌ها می‌شوم مشکل کمی‌ست؟ می‌دانید چه‌قدر منشی توی عالم هست؟ این که دائم عاشق منشی‌ها می‌شوم، به خاطر این است که، به خاطر این است که... باید دلیل قانع کننده‌ای پیدا کنم. منشی‌ها، منشی‌ها، منشی‌ها، این که دائم عاشق منشی‌ها می‌شوم به خاطر این است که منشی‌ها از دم خوش‌گل‌اند. به همین راحتی، چه دلیلی بهتر از این؟

ها کردن / پیمان هوشمندزاده / نشر چشمه

۱۳۸۷/۱۰/۲۲

214

حالا به نتیجه‌ی دیگری رسیده‌ام، دیگر داستان نمی‌نویسم که داستان نویس بمانم؛ می‌نویسم تا تنهایی تو را برای خودم آسان کنم، ولی مگر ممکن است؟
از نامه‌های رومن گاری به جین سیبرگ

۱۳۸۷/۱۰/۲۱

213

سرهنگ آئورلیانو بوئندیا با خود زمزمه می کرد:
"انسان باید تا چه حد خوار و زبون بشود و چقدر باید بیچاره باشد تا بگذارد این شش سرباز مأبون اورا بکشند و او نتواند هیچ کاری بکند" آن قدر با خشم این جمله را تکرار کرد که عاقبت خشمش تبدیل به نوعی شوق شد.
سروان روکه کارنیسرو به تصور این که سرهنگ دارد دعا می خواند به رقت آمده بود .

صد سال تنهایی / گابریل گارسیا مارکز / برگردان: بهمن فرزانه

۱۳۸۷/۱۰/۱۹

212

یکی را از بزرگان، بادی مخالف در شکم پیچیدن گرفت و طاقت ضبط آن نداشت و بی‏اختیار از او صادر شد. گفت: ای دوستان! مرا در آن‏چه کردم اختیاری نبود و بزهی بر من ننوشتند و راحتی به وجود من رسید، شما هم به کرَم معذور دارید.

شکم زندان باد است ای خردمند
ندارد هیچ عاقل باد در بند
چو باد اندر شکم پیچید فرو‏هِل
که باد اندر شکم، بار است بر دل
حریف تُرش رویِ نا‏سازگار
چو خواهد شدن، دست پیشش مدار

گلستان / آقای سعدی

211

کوه با نخستین سنگها آغاز می شود
و انسان با نخستین درد
من با نخستین نگاه تو آغاز شدم


احمد شاملو

۱۳۸۷/۱۰/۱۸

210

من
سالهای سال مردم
تا اینکه یک دم زندگی کردم

تو می‌توانی
یک ذره
یک مثقال
مثل من بمیری؟

دستور زبان عشق / قیصر امین‌پور

۱۳۸۷/۱۰/۱۷

209

دنیا پر است از اتفاقات عجیب و مضحک. گاهی اوقات اتفاقاتی رخ می‏دهد که به سختی می‏توان باور‏شان کرد؛ همان دماغی که خودش را به‏جای مدیر‏کل جا ‏زده بود و چنان آشوبی در شهر برپا کرده بود، ناگهان انگار که هیچ اتفاقی نیفتاده باشد، دوباره در محل اصلی‏اش یعنی درست در‏میان دو گونه ی سرگرد کاوالیوف ظاهر شد.

دماغ / یادداشت های یک دیوانه / نیکلای گوگول / برگردان: خشایار دیهیمی / نشر نی

۱۳۸۷/۱۰/۱۵

208

خورشید در موج‌ها زنی است چراغ در دست و موج‌ها چون آدمی‌زاد نفس می‌کشند. ببینید: ...موج درنگی می‌کرد و بار دیگر کش می‌آمد و مانند خفته‌ای که نفس نادانسته می‌آید و می‌رود آه می‌کشید. رفته‌رفته خط تاریک افق روشن شد، گویی دُرد شراب کهنه‌ای در بطری فرو بنشیند و سبزی شیشه را آشکار کند. پشت سرش هم آسمان صاف شده انگار دُرد سپید آن‌جا ته‌نشین شده‌است، یا گویی دست زنی غنوده زیر افق چراغی برافراشته و خط‌های پهن سفید وسبز و زرد مثل پرده‌های بادبزنی در آسمان گسترده باشد. بعد زن چراغ را بالاتر برد و هوا انگار تافته‌ای لرزان و شعله‌ور شده بود که با الیاف‌سرخ و زرد مانند شعله‌های دودناکی که هیاهوکنان از حریقی بر می‌خیزد، از رویه‌ی سبز پاره‌اش کرده باشند...


موج‌ها / ویرجینیا وولف / ترجمه مهدی غبرایی / نشر افق

207

چرا دنیا باید با آن همه زیبائی ها وجود داشته باشد و این همه به گناه آلوده باشد که انسان مجبور شود آن را ترک گوید؟ این وسوسه ها را برای چه آفریده ای؟ آیا این خود یک نیرنگ و وسوسه ی شیطانی نیست که مرا وامی دارد تا از تمام خوشی ها و لذات این جهان دست بشویم و برای جایی توشه بیندوزم که شاید وجود خارجی نداشته باشد؟

پدر سرجیوس/ لئو تولستوی

۱۳۸۷/۱۰/۱۴

206

چه اندوهبار است، ای خدایان، جهان به شب هنگامان، و چه واژه گونه است مهی که مردابها را می پوشاند. اگر پیش از مرگ رنجی فراوان برده باشی و اگر در این وادی مه گرفته به درماندگی پرسه ای زده باشی و اگر بار گران جانکاهی بر دوش، گرد جهان می گشتی، می فهمیدی. و اگر خسته باشی و بی هیچ بیم و دریغی به ترک جهان و ترک مه و مرداب و رودخانه هایش رضا داده باشی، می فهمیدی. اگر حاضر بودی با قلبی سبک به کام مرگ فرو روی و می دانستی که تنها مرگ مرهم زخم تو است، می فهمیدی.

مرشد و مارگریتا / میخاییل بولگاکف

۱۳۸۷/۱۰/۱۳

205

وقتی آسانسور به راه افتاد، جوان به زن گفت: "می بینم که به پاهای من زل زدین." زن گفت:"چی فرمودین؟"
"گفتم می بینم که به پاهای من زل زدین".
زن گفت: " عذر می خوام. من تصادفا به زمین نگاه می کردم" . و رویش را به درهای آسانسور کرد.
جوان گفت: "اگه دلتون می خواد به پاهای من نگاه کنین، نگاه کنین اما خبر مرگتون، دزدکی این کارو نکنین" .

یک روز خوش برای موز ماهی / سلینجر / برگردان: احمد گلشیری

۱۳۸۷/۱۰/۱۲

204

از من پرسیده ای زندگی چیست. مثل این که بپرسی هویج چیست؟
خب هویج٬ هویج است و همین است که هست.

دلبند عزيزترينم / نامه هاي آنتوان چخوف و اولگا كنيپر‎/ مترجم: احمد پوري‎

203

مردی بود که هیچ وقت نمیتوانست چیزهایی را که شروع کرده بود، تمام کند. فهمید که این جوری کاری پیش نمیرود. بنابراین یک روز صبح از جایش بلند شد و گفت:
«تصمیمی گرفتم: از حالا به بعد، هرچه را که شروع میکنم...»

کافه‌ی زیر دریا / استفانو بنی / ترجمه‌ی رضا قیصریه