دیالکتیک تنهایی / اکتاویو پاز/ ترجمه خشایار دیهیمی
۱۳۸۷/۱۱/۱۲
230
دیالکتیک تنهایی / اکتاویو پاز/ ترجمه خشایار دیهیمی
۱۳۸۷/۱۱/۱۱
۱۳۸۷/۱۱/۰۹
228
زندگی اسرار آمیز زنبورها / سومانک کید / صدیقه ابراهیمی
۱۳۸۷/۱۱/۰۸
227
واینشتاین او را بخشیده بود. اما وقتی بهترین دوستش و هاریت، باهم خانهای در "ماین" گرفتند، به مدت سه سال، بدون اینکه به او بگویند کجا هستند، بایستی به چیزی شک میکرد.
بی بال و پر / وودی آلن
۱۳۸۷/۱۱/۰۵
226
مرد بیوطن / کورت ونه گوت
۱۳۸۷/۱۱/۰۴
225
یادداشت های یک دیوانه/ نیکلای گوگول/ خشایار دیهیمی
۱۳۸۷/۱۱/۰۲
224
من میخواهم صحنههایی را به تو نشان دهم که مثل سیلی به صورتت بخورد، امنیت تو را خدشهدار کند و به خطر بیندازد. میتوانی نگاه نکنی، میتوانی خاموش کنی، می توانی هویت خودرا پنهان کنی، مثل قاتلها، اما نمیتوانی جلوی حقیقت را بگیری، هیچ کس نمیتواند.
کاوه گلستان
۱۳۸۷/۱۱/۰۱
۱۳۸۷/۱۰/۲۹
222
کافه رنسانس / ساسان قهرمانی
۱۳۸۷/۱۰/۲۸
۱۳۸۷/۱۰/۲۵
219
در تاریکی تلخی سبیل آلوده به توتون را در حالی که از آن لبخندی بر می خیزد، می توانم بو بکشم. حال معنای واقعی اسمم را می دانم: استالین قدرتی است که دنیایی را می سازد که در آن هیچ چیز و فقط خودش وجود دارد.
بالاخره من به تنهایی بر خداوندغلبه کردم.
شرح حال من / ژوزف استالین / تالیف: ریچارد لوری
218
گفت و گو با حسین علیزاده دربارۀ موسیقی ایران / محسن شهرنازدار
۱۳۸۷/۱۰/۲۴
217
مادرم میگوید که جهان سوم حتی همین خانه خراب هم ندارد و ما نباید ناشکری کنیم؛ جهان سوم از ما هم سومیتر است.
در آفریقا همیشه مرداد است/مارچلو دُ اورتا/ترجمهی حمید زرگرباشی
۱۳۸۷/۱۰/۲۳
215
ها کردن / پیمان هوشمندزاده / نشر چشمه
۱۳۸۷/۱۰/۲۲
۱۳۸۷/۱۰/۲۱
213
"انسان باید تا چه حد خوار و زبون بشود و چقدر باید بیچاره باشد تا بگذارد این شش سرباز مأبون اورا بکشند و او نتواند هیچ کاری بکند" آن قدر با خشم این جمله را تکرار کرد که عاقبت خشمش تبدیل به نوعی شوق شد.
سروان روکه کارنیسرو به تصور این که سرهنگ دارد دعا می خواند به رقت آمده بود .
صد سال تنهایی / گابریل گارسیا مارکز / برگردان: بهمن فرزانه
۱۳۸۷/۱۰/۱۹
212
شکم زندان باد است ای خردمند
ندارد هیچ عاقل باد در بند
چو باد اندر شکم پیچید فروهِل
که باد اندر شکم، بار است بر دل
حریف تُرش رویِ ناسازگار
چو خواهد شدن، دست پیشش مدار
گلستان / آقای سعدی
۱۳۸۷/۱۰/۱۸
210
سالهای سال مردم
تا اینکه یک دم زندگی کردم
تو میتوانی
یک ذره
یک مثقال
مثل من بمیری؟
دستور زبان عشق / قیصر امینپور
۱۳۸۷/۱۰/۱۷
209
دماغ / یادداشت های یک دیوانه / نیکلای گوگول / برگردان: خشایار دیهیمی / نشر نی
۱۳۸۷/۱۰/۱۵
208
خورشید در موجها زنی است چراغ در دست و موجها چون آدمیزاد نفس میکشند. ببینید: ...موج درنگی میکرد و بار دیگر کش میآمد و مانند خفتهای که نفس نادانسته میآید و میرود آه میکشید. رفتهرفته خط تاریک افق روشن شد، گویی دُرد شراب کهنهای در بطری فرو بنشیند و سبزی شیشه را آشکار کند. پشت سرش هم آسمان صاف شده انگار دُرد سپید آنجا تهنشین شدهاست، یا گویی دست زنی غنوده زیر افق چراغی برافراشته و خطهای پهن سفید وسبز و زرد مثل پردههای بادبزنی در آسمان گسترده باشد. بعد زن چراغ را بالاتر برد و هوا انگار تافتهای لرزان و شعلهور شده بود که با الیافسرخ و زرد مانند شعلههای دودناکی که هیاهوکنان از حریقی بر میخیزد، از رویهی سبز پارهاش کرده باشند...
موجها / ویرجینیا وولف / ترجمه مهدی غبرایی / نشر افق
207
پدر سرجیوس/ لئو تولستوی
۱۳۸۷/۱۰/۱۴
206
مرشد و مارگریتا / میخاییل بولگاکف
۱۳۸۷/۱۰/۱۳
205
"گفتم می بینم که به پاهای من زل زدین".
زن گفت: " عذر می خوام. من تصادفا به زمین نگاه می کردم" . و رویش را به درهای آسانسور کرد.
جوان گفت: "اگه دلتون می خواد به پاهای من نگاه کنین، نگاه کنین اما خبر مرگتون، دزدکی این کارو نکنین" .
یک روز خوش برای موز ماهی / سلینجر / برگردان: احمد گلشیری
۱۳۸۷/۱۰/۱۲
204
خب هویج٬ هویج است و همین است که هست.
دلبند عزيزترينم / نامه هاي آنتوان چخوف و اولگا كنيپر/ مترجم: احمد پوري
203
«تصمیمی گرفتم: از حالا به بعد، هرچه را که شروع میکنم...»
کافهی زیر دریا / استفانو بنی / ترجمهی رضا قیصریه