چطور آدم به پسرش بگوید که گاهی آدم به یاد کسی گریه نمیکند، اصلا آدم نمیفهمد چرا گریه میکند، و شاید یک نقطهی عمیق و نرم و ولرم، مثل نور آفتاب بهاری، توی دلش پیدا میشود، که اصلا حس بدی هم نیست. حتی یک احساس شادی است، گریهآور هم نیست، ولی آدم بیاختیار گریهاش میگیرد...
قابلهی سرزمین من/ رضا براهنی
2011/01/31
680
مادام پک محکمی به سیگار زد و گفت: «عشقهای این دوره عشق نیستن، کج و کوله و ناقصن. زنا این رو که میفهمن میان پیش من که براشون فال بگیریم». زن دوتا اسکناس نو روی میز گذاشت و پرسید: «که تو کاملش کنی؟». مادام گفت: «نه جانم، که ته موندهاش رو براشون نگه دارم»
حتی وقتی میخندیم / فریبا وفی
حتی وقتی میخندیم / فریبا وفی
2011/01/30
679
اینها گاهی از عواطف آدم سوء استفاده میکنند، گاهی از عواطف اعضای خانوادهاش و گاهی از عواطف همسایههایش. گاهی تهدید به اعدام میکنند، گاهی از ثواب آخرت حرف میزنند و قسمت میدهند، فحشت میدهند، شکنجهات میکنند و بعد میبوسنت. بهت سیگار، پپسی، ناهار، شام تعارف میکنند و بعد ناگهان بلند میشوند و محکم میزنند توی گوشت یا اینکه پاهاشان را میگذراند رو جای ناخنهای کشیده و آنقدر چکمه را روی زخم فشار میدهند که آدم کنار زانوهاشان مچاله میشود و بعد میگویند: «لطف کن، مثل یک برادر باهات حرف میزنم، بیا مثل یک دوست برای یک دوست دیگر اعتراف کن! فردا آزاد میشوی!» در حالی که جریان اصلی تازه بعد از اعتراف شروع میشود.
چاه به چاه / رضا براهنی
2011/01/29
678
غالباً فکر میکردم که اگر مجبورم میکردند در تنه درخت خشکی زندگی کنم و در آنجا هیچ مشغولیتی جز نگاه کردن به کل آسمان بالای سرم نداشته باشم، آنوقت هم کم کم عادت میکردم. آنجا هم به انتظار گذشتن پرندگان و یا به انتظار ملاقات ابرها، وقت خود را میگذراندم. مثل اینجا در زندان که منتظر دیدن کراوتهای عجیب وکیلم هستم و همانطور که در دنیای آزاد، روز شماری میکردم که شنبه فرا برسد و اندام ماری را در آغوش بکشم. درست که فکر کردم در تنه یک درخت خشک نبودم و بدبختتر از من هم پیدا میشد. وانگهی این یکی از عقاید مادرم بود و آن را غالباً تکرار میکرد که انسان بالاخره به همه چیز عادت میکند.
بیگانه / آلبرکامو / جلال آل احمد
2011/01/26
677
همیشه چیزی شبیه صدای دَر باید باشد تا من در ذهن دیگران وجود داشته باشم. چه چیزی باعث میشد همسایههایم به یاد من بیافتند؟ من که کسی نبودم که بخواهم از آنها پیاز یا نمک قرض بگیرم، بوی کباب به راه بیاندازم یا چیزی که صدا بدهد در خانه روشن کنم یا با خودم بلند بلند حرف بزنم یا با عرقگیر بروم روی تراس. باید برای همسایهها مرده باشم. نه اینکه مرده باشم، اصلا نباشم. برای آن پیرمرد که در ساحل از لبخندم عکس گرفت باید نیم ساعت بعد یا شاید دو دقیقه بعد مرده باشم، نیست شده باشم. برای تمام نانواها، کارمندها و بلیت فروشهای سینما، کسانی که زمانی روبهرویشان ایستادهام، مردهام. روزی صدبار در ذهن دیگران نیست و نابود میشوم.
گیلاسی غلتیده زیر مبل/ حامد حبیبی
همشهری داستان بهمن 89
گیلاسی غلتیده زیر مبل/ حامد حبیبی
همشهری داستان بهمن 89
676
هر چقدر که دو نفر بیشتر با هم حرف داشته باشند به همان اندازه آهسته تر در کنار هم راه می روند.
مرد داستان فروش / یوستین گاردر / مهوش خرمی پور
2011/01/24
675
برای دوست داشتن وقت لازم است، اما برای نفرت گاهی فقط یک حادثه يا یک ثانیه کافی است.
دل كور / اسماعيل فصيح
2011/01/23
674
بحث کردن و کوشش برای متقاعد کردن مردم دیوانگی است. کسی که میخواهد دیکتاتور بشود نباید به روحیه نقد و استدلال مخاطبانش میدان بدهد، چونکه اولین قربانی چنین حرکتی خواهد شد. یک پیشوا فاشیست باید بداند چطور مخاطبان خودش را بیاختبار به دنبال خودش بکشد، آنها را به هیجان درآورد و از خود بیخود کند و نفرت و انزجار آنها را از کسانی که با بحث و مناظره وقت را تلف میکنند، برانگیزد: «با حرف شکم سیر نمیشود»، بله! با چنین شعاری میتوان به مقابله سیاستمداران سنتی رفت.
مكتب ديكتاتورها / اينياتسيو سيلونه / مهدي سحابي
2011/01/20
2011/01/18
2011/01/17
2011/01/16
669
او به ترور اعضای سرشناس حزب، پخش جزوههای آشوب طلبانه، اختلاس اموال عمومی، فروش اسرار نظامی و همه نوع خرابکاری اعتراف کرد. او اقرار کرد از سال ۱۹۶۸ مزدور و جیرخوار دولت ایستاسیا بوده است. به اصول مذهبی معتقد بوده و طرفدار سرمایه داری و دارای انحراف جنـسی است و با اینکه هم خودش و هم بازجوهایش میدانستند که زنش هنوز زنده است به قتل همسرش اعتراف کرد. اعتراف به همه چیز و به میان آوردن پای همه، کار بسیار راحتی بود. بعلاوه به یک معنی تمام این حرفها درست بود، واقعیت بود که او دشمن حزب بود و از دید حزب بین حرف و عمل تفاوتی وجود نداشت.
1984 / جرج اورول
668
زندگی قدیسها همیشه مبهم مانده چون مدتها بعد از وقایعی که به ظاهر اتفاق افتاده نوشته شده، اما داستان قدیس شدن هنک به خوبی ثبت شده است. یک روز هنک داشت در محوطه بزی را آب میداد- نه اینکه بزها نیاز به آبیاری داشته باشند، اما کتابهای تاریخ به این مورد خیلی واضح اشاره کردهاند پس فکر کردم به آن اشاره کنم- و به ریش فکر میکرد. شاید داشت به ریش فکر میکرد چون بز ریش دارد. شاید به این خاطر که آن دوره تعداد مردهای ریشو خیلی بیشتر بود، چون هنوز کسی یک تیغ ریشتراشی درست و حسابی اختراع نکرده بود( یا اگر هم کرده بود به کس دیگری نگفته بود) . خلاصه بنا به هر دلیلی هنک داشت به ریش فکر میکرد که خم شد تا تکگُلی را از بین علفها بچیند. درست در لحظهای که داشت گل را جلوی دماغش میگرفت تا حسابی آن را بو بکشد یک زنبور ملکه روی آن نشست. زنبور ملکه داشت دنبال خانهای جدید میگشت و اگر دربارهی زنبورهای ملکه چیزی بدانید، میدانید که هرجا او برود بقیه زنبورها هم او را دنبال میکنند. پس قبل از آنکه هنک بداند چه اتفاقی دارد میافتد، دستهای از هزاران زنبور آمدند و روی چانهی او نشستند و همانجا خانه کردند... از فاصلهی دور شبیه یک ریش بلند شده بود.
درست در همان زمان لشکر بزرگ دشمن از تپه گذشت و فرماندهشان- بعضی کتابهای تاریخ او را سایمون ِ نسبتاً رذل و بعضی دیگر سایمون ِ نه چندان خوب نامیدهاند- چهارنعل به طرف هنک آمد. آن ارتش تازه به آن سرزمین رسیده بود و سایمون اولین کسی بود که آنها را میدید. وقتی سایمون ِ حالا اسمش هر چی بود آن مرد را دید که ریشی بلند و وزوزو داشت که حالت آن مدام تغییر میکرد، برگشت و فرار کرد، ارتشش را هم با خود برد.
میگویند جملهای حکیمانه هم گفته: " اگر رعیتهای عادی این سرزمین چنین ریش جادویی و تهدیدآمیزی دارند، ببین پادشاهشان چه قدرتی دارد! " البته جملهای که واقعاً گفته احتمالاً این بوده: " اَکههی! ما که رفتیم! "
سهگانهی ادی دیکنز- افتضاحآباد/ فیلیپ آردا/ فرزاد فربد
2011/01/14
667
خدای من، یک دقیقهی تمام شادکامی! آیا این نعمت برای سراسر زندگی یک انسان کافی نیست؟
شبهای روشن/ فیودور داستایوفسکی/ سروش حبیبی
شبهای روشن/ فیودور داستایوفسکی/ سروش حبیبی
2011/01/13
666
آدم عاشق این است که خودش را خشن و بد بداند اما آدم نه خشن است و نه بد. فقط كم دل است. بهش بگو ظالم، جانی، دزد، قالتاق تا برایت غش کند و دوستت بدارد و فخر بفروشد به اینکه در رگهایش خون گردن کلفتها و چپاولچیهای تاریخ روان است. بهش بگو دروغگو، دزد، حداکثر از دستت به عنوان توهین به دادگاه شکایت میکند. اما بهش بگو ترسو، آن وقت از خشم دیوانه میشود و برای اینکه این حقیقت گزنده را بپوشاند حتی به مرگ حاضر میشود.
دون ژوان در جهنم / برنارد شاو / ترجمه ابراهیم گلستان
دون ژوان در جهنم / برنارد شاو / ترجمه ابراهیم گلستان
2011/01/12
665
یک نفر چیزی شبیه یک گونی خالی انداخت روی سر او و خودش آمد زیر گونی و چشم بند را برداشت. رحمت سعی میکرد مساله را برای غول زیرگونی روشن کند و در عین حال احساس کرد که لحظهای بعد دچار خفگی خواهد شد. فکر میکرد بازجو هم احساس خفگی کند ولی در لحن صحبت و در حالت نفسهای بازجو کوچکترین اثری از احساس خستگی و خفگی نبود. شاید اگر کسی حاکم باشد، احساس خفگی نمیکند حتی اگر در شرایط مساوی با یک محکوم قرار گرفته باشد.
رضا براهني / بعد از عروسي چه گذشت
664
جملهی «چوپانان گوسفندان را رسانیدند»، از هر جهت کاملاً پذیرفته است و هیچ نوع اشتباه صرفی و نحوی در آن وجود ندارد.
حال بیاییم این جملهها را به کار ببریم. فرض کنیم که هماکنون یکی از همکلاسان از ما بپرسد: «درس امروز را خواندهای؟» و ما در پاسخ بگوییم: «چوپانان گوسفندان را رسانیدند».
آیا چنین کاربردی درست است؟
چرا نمیتوانیم چنین جملههایی را در این موقعیّت یا موقعیّتهای مشابه به کار ببریم؟
زیرا بر اساس شمِّ زبانی میدانیم که به کار بردن این جملههای دستورمند، در چنین موقعیّتی همان اندازه نادرست است که بگوییم: «سیسوساسی».
زبان فارسی(3) / گروه مولفین
حال بیاییم این جملهها را به کار ببریم. فرض کنیم که هماکنون یکی از همکلاسان از ما بپرسد: «درس امروز را خواندهای؟» و ما در پاسخ بگوییم: «چوپانان گوسفندان را رسانیدند».
آیا چنین کاربردی درست است؟
چرا نمیتوانیم چنین جملههایی را در این موقعیّت یا موقعیّتهای مشابه به کار ببریم؟
زیرا بر اساس شمِّ زبانی میدانیم که به کار بردن این جملههای دستورمند، در چنین موقعیّتی همان اندازه نادرست است که بگوییم: «سیسوساسی».
زبان فارسی(3) / گروه مولفین
2011/01/11
663
جنگ است اسماعیل، جنگ
و کوسهها از خلیج فارس عقب نشستهاند
ماهیها کشته شدهاند
و از قشقرق موزون موسیقی نهنگها، خبری نیست
موشک زمین و موج را باهم میدرد
ولی هنوز نفتکشها دست نخورده باقی ماندهاند
اسماعیل / رضا براهنی
و کوسهها از خلیج فارس عقب نشستهاند
ماهیها کشته شدهاند
و از قشقرق موزون موسیقی نهنگها، خبری نیست
موشک زمین و موج را باهم میدرد
ولی هنوز نفتکشها دست نخورده باقی ماندهاند
اسماعیل / رضا براهنی
2011/01/10
662
روزنامه روز گذشته رو برمی دارم و یک بار دیگر نگاه میکنم. چشمم که سنگین میشود، فکری از سرم میگذرد: روزنامه را به جای مرکب، با لجن چاپ کردهاند.
ستارههای شب تیره / فریدون تنکابنی
2011/01/09
661
Homer Simpson: Marge, When I'm with you, I get that feeling like when i got that smart kids report card by mistake, And for a minute, I thought had all As, And that my name was Howard Simberg.
The Simpsons /S20E05 / Matt Groeningهومر سیمپسون: مارج، وقتی با توام، حس وقتی رو دارم که اشتباهی کارنامه اون بچه زرنگه رو گرفته بودم و یه دقیقه فکر میکردم همه اون 20ها مال منه و اسمم هم هاوارد سیمبرگه.
سیمپسونها / فصل20قسمت5/ مت گرونینگ
سیمپسونها / فصل20قسمت5/ مت گرونینگ
660
آدم باید جلوتر برود، آدم باید جلوتر برود. انگیزهٔ جلوتر رفتن در جهان، چیز قدیمی است. هراکلیتوس پیچیده گو گفته است: آدم دو بار از یک رودخانه عبور نمیکند. هراکلیتوس پیچیده گو شاگردی داشت که به این گفته بسنده نکرد، جلوتر رفت و افزود: آدم حتی یک بار هم نمیتواند این کار را بکند.
ترس و لرز / سورن کی یر که گور
2011/01/08
659
خواهرت به من گفت مطالعه نكردهاي كه اينقدر زمخت شدهاي. عيناً همين حرف را زد. البته به من برنخورد. زمختي كه ديگر عصباني شدن ندارد. گفتم چه چيز مطالعه كنم عزيزم؟ ادبيات، تو چيزي از ادبيات نميداني و الان وقتش را داري. بايد دقيقاً برعكس اين را ميگفت چون تنها روش مناسب براي جلب توجه من بود. اما عدم شناخت او از من به قدري عميق است كه برميگردد به من ميگويد تو الان وقت داري، به جاي اينكه بگويد تو ديگر وقت نداري.
حرمان/ یاسمینا رضا/ ترجمهی داوود دهقان658
صرفنظر از اینکه حکومت ما چقدر فاسد و بیرحم و حریص است یا شرکتها و رسانهها و نهادهای خیریه و مذهبی ما ممکن است اینطور شوند، موسیقی کماکان شگفت انگیز است.
مرد بی وطن/ کورت ونهگات/ ترجمهی حسین شهرابی
مرد بی وطن/ کورت ونهگات/ ترجمهی حسین شهرابی
2011/01/06
657
Neil: how was dinner?
Knox: terrible, awful.
Neil: why? what happened?
Knox: terrible, awful.
Neil: why? what happened?
Knox: tonight, I met the most beautiful girl I have ever seen in my entire life.
Neil: are you crazy? what's wrong with that?
Neil: are you crazy? what's wrong with that?
Knox: she's practically engaged to Chet danburry.
Pitts: too bad.
Knox: too bad? it's worse than too bad Pittsie. it's a tragedy. a girl this beautiful, in love with such a jerk.
Pitts: all the good ones go for jerks. you know that.
Dead Poets Society/ Peter Weir
نیل: شام چطور بود؟
ناکس: خیلی بد، افتضاح
نیل: چرا؟ چه اتفاقی افتاد؟
ناکس: امشب، من با زیباترین دختری که تو تمام زندگیم دیده بودم ملاقات کردم
نیل: دیوونه شدی؟ مگه این چه اشکالی داره؟
ناکس: درواقع اون با چِت دنبری نامزد کرده
پیتس: خیلی بد شد
ناکس: خیلی بد؟ این خیلی بد تر از «خیلی بد»ه پیتسی. این یه تراژدیه. دختر به این خوشگلی، شده عاشق یه آدم به این آشغالی
پیتس: خب، همهی آدمخوبا نصیب آشغالا میشن. خودت میدونی.
انجمن شاعران مرده/ پیتر ویر
2011/01/05
656
به دنبال زنم رفتم. با چهل قدم فاصله از ريل تراموا كه به طرف ميدان بيلدنر كشيده شده بود، گذشتم. كته مقابل دكهي زن گلفروشي ايستاد. دستانش را ديدم. او را به دقت نگاه كردم. كسي را كه بيش از هر انسان ديگري در دنيا به او وابسته هستم. نه فقط به اين دليل كه ده سال طولاني بيوقفه با او خوابيدهام، غذا خوردهام . حرف زدهام. بل به دليل ديگري كه بيشتر از خوابيدن آدمها با يكديگر اهميت دارد؛ لحظاتي بوده است كه با هم دعا كردهايم.
و حتي يك كلمه هم نگفت/ هاينريش بل/ حسين افشار
2011/01/04
655
اگه پسر باشی باید یه جورِ دیگه از ستمها رو تحمل کنی! خیال نکن زندگی واسه مردا خیلی آسونه! اگه قوی باشی یه سری مسولیتِ سنگین رو سرت آوار میشه! چون ریش داری اگه نوازش بخوای یا گریه کنی همه بهت میخندن! بهت دستور میدن تو جنگا آدم بکشی یا کشته بشی! چه بخوای و چه نخوای تو رو تو ظلمای عتیقهشون شریک میکنن! ولی شاید واسه تموم اینا مرد بودن یه ماجرای دوست داشتنی باشه!
نامه به کودکی که هرگز زاده نشد/ اوریانا فالاچی/ یغما گلرویی
654
يه چيزي كه من توي اين كتاب خوندم و بهَمَم ريخت اين بود كه همهي ما فكر ميكرديم ابراهيم و بر و بكس پا شدن با لندكروزي چيزي، فرتي رفتن بالاي كوه و خوش و خرم كاردو كشيدن و گوسفنده فوري گفته بع و همهچي ختم به خير شده و ابراهيم اسحاقو پس گرفته و اينا .. در حاليكه قضيه اصلا يه جور ديگه بوده .. يعني از منزل ابراهيم تا وادي موريه حتي با اسب طي نشده .. چهار روز طول كشيده .. اونم درحاليكه ابراهيم لام تا كام چيزي به كسي نگفته .. يعني ميخوام بگم يه چيزي _ حالا هر چي، جنون يا عشق يا رنج يا درد بيدرمون _ مدتي طول كشيده .. اونم نه يه صب تا ظهر؛ بلكه چهار شبانه روز.
پري جان! يه چيزايي هس كه شما در مورد موسيقي درست و حسابي نميدوني. يكيش اينه كه اون موزيسينايي كه آدم حسابين، توي آلبومشون يه اينترو ميذارن كه تم كلي آلبومو تعيين ميكنه. اين اينترو جوري به ترانهي اول وصل ميشه كه شنونده نميفهمه كِي اينترو قطع شد و كي قطعهي اول شروع شد .. بعد از اينكه ترانهها تموم شد يك اوترو مياد كه اغلب بيكلامه و اون قدر خستهس كه دلت ميخواد به پشت بخوابي و زير سيگاري يه زنو بذاري روي سينهت و اونقدر آروم نفس بكشي كه حتي به فكر طرف خطور نكنه كه پيشنهاد بده زير سيگاريشو بذاره يه جا ديگه .. حالا اينا كه گفتم ربطش به اينجا كه لامپاش نورشون زرده چيه؟ ربطش اينه كه ما سي و هشت ميليون سال از خدا عمر گرفتيم اما هنو نفهميديم كه بالاخره داريم اينتروي آلبوم حياتمونو گوش ميديم يا قطعهي اول شروع شده يا اينكه آلبوم تموم شده و الان وقتشه كه واسه زير سيگاري زن زندگيمون، ميز پاتختي بشيم .. اما ابراهيم .. هفتاد سال اينترو گوش ميكرد و ميدونست .. چهار شبانه روز قطعهي اول گوش ميكرد و ميدونست .. از وادي موريه برگشت به خونهش پيش سارا و هيچ قصه ي بزرگي نداشت كه براي زنش تعريف كنه .. پا شد رفت بيرون تا يه كار معمولي انجام بده .. مث آب آوردن از چاه .. آخه ابراهيم قهرمان تراژدي نبود كه .. پدر ايمان بود.
پلاك هفت قديم/ محمد كيا
پلاك هفت قديم/ محمد كيا
2011/01/03
653
كتونيم به نيمهي عمرش رسيده بود. اين بهترين دوران كتونيهاست. احساس ميكردم واقعا بخشي از وجودمه. چيزي شبيه به ادامهي پاشنهي پام. كتونيم اون پايين مايينها كاملا زنده بود.
پس باد همهچيز را با خود نخواهد برد/ ريچارد براتيگان/ حسين نوش آذر
پس باد همهچيز را با خود نخواهد برد/ ريچارد براتيگان/ حسين نوش آذر
652
بن را خيلي بيشتر از فاني ميديدم و هر وقت كه فاني را ميديدم، بن هم بود. ولي كم كم دوستي من و فاني شكل مستقلتري پيدا كرد. بعضي وقتها شيدايي من اين صميميت را اجتنابناپذير ميكرد. اما همين شيفتگي مانند مانعي بينمان بود و ماهها گذشت تا من قادر باشم بدون خجالت نگاهش كنم. فاني يك آرزوي قديمي بود. شبحي از تمناي مخفي من كه در گذشتهام دفن شده بود و حالا غير منتظره در نقش جديدي عينيت پيدا كرده بود. به عنوان زني از گوشت و خون، به عنوان همسر دوستم. مي پذيرم كه تعادلم را از دست داده بودم. اولين بار كه ديدمش درعالم گيج و ويجي چيزهاي احمقانهاي به او گفتم و دريوريهايي كه گفتم فقط احساس گناه و دستپاچگيام را وخيمتر كرد. يكبار كه سر شب آن جا بودم، به او گفتم: " هر هفته تمام ساعت كلاس به تو خيره ميشدم. تمرين، مهمتر تئوري است. با خودم حساب ميكردم چرا وقتم را با گوش كردن به درس زيباييشناسي حرام كنم وقتي كه خود زيبايي درست مقابلم نشسته است. " فكر ميكنم با اين حرفها سعي ميكردم از رفتارهاي قبليام عذرخواهي كنم. اما چيز وحشتناكي از آب در آمد. اين جور چيزها هيچوقت تحت هيچ شرايطي نبايد به زبان بيايند، با لحن شوخي و لودگي هم كه ديگر اصلا و ابدا. گفتنشان بار وحشتناكي روي شانههاي مخاطب ميگذارد. هيچ مخاطبي توان خلاصي ازشان را ندارد.
هيولاي دريايي/ پل آستر/ ماندانا مشايخي/ نشر ماهي
هيولاي دريايي/ پل آستر/ ماندانا مشايخي/ نشر ماهي
2011/01/02
651
- بیا بریم صبحونه بخوریم به حساب من
+ من صبحونه نمیخورم
- پس بریم ناهارت رو زودتر بخور
فرار نیمه شب / مارتین برست
+ من صبحونه نمیخورم
- پس بریم ناهارت رو زودتر بخور
فرار نیمه شب / مارتین برست
اشتراک در:
پیامها (Atom)