۱۳۸۸/۰۶/۰۹

366

اينترنت نمي‌گذارد شما چيزي را فراموش كنيد. اين بدون محدوديت بودنِ اطلاعات همانقدر كه براي شما باعث آگاهي مي‌شود، آرامش شما را هم مي‌گيرد.


از مصاحبه با بهمن فرمان آرا - همشهري جوان شماره 226

۱۳۸۸/۰۶/۰۸

365

آدم درختهايي را مي‌بيند كه بلنداند، راستند، انبوه‌اند، شاخه‌هاي كشيده و بلند دارند و برگهاي فراوان! ‌درختهايي را مي‌بيند كه كم رشداند، ‌گره‌دار و كج و كوله‌اند، ‌ظاهرشان توي ذوق مي‌زند! مگر جنگل براي خاطر اين جور درختها زندگي را به خودش حرام مي‌كند؟

پابرهنه‌ها/ زاهاريا استانكو

۱۳۸۸/۰۶/۰۶

364

من جنون دارم. صبح ساعت چهار با تو دور پارک فرح می‌‌دوم و منتظر می‌شوم تا بیایند و من و تو را ببرند در سال ٣٣ اعدام کنند. گاهی هم به جلو می‌دوم، می‌بینم آن‌هایی که در سال ٣٣ ما را اعدام کردند در سال ٥٨ اعدام می‌شوند.

آزاده خانم و نویسنده‌اش/ رضا براهنی/ انتشارات کاروان

363

زندگی _ یا آنچه زندگی می‌نامیم _ ما را به دنیا وابسته می‌کند و در صف فشرده‌ی انتظار رو به جلو می‌راند. دست خویشاوند یا شاید هیولایی روی شانه‌مان قرار می‌گیرد. تحت فشارمان می‌گذارد تا هر سانتی‌متر مربع از جای خالی نفر قبل از خود را تصاحب کنیم. اما مرگ شوم و لعنت شده وقتی بسیار نزدیک به ما ناگهان رخ می‌نمایاند ما را از صف بیرون می‌کشد. دلمان را به درد می‌آورد و همه چیزهایی که در قلبمان جایی اشغال می‌کردند بیرون می‌راند. آنگاه آرام می‌گیریم گویی پس از رگباری سیل‌آسا جوان‌تر می‌شویم. در کنار گوری می‌ایستیم و نگاه می‌کنیم که چگونه دنیا بدون وجود ما روند معمولی‌اش را دنبال می‌کند...

دلباختگی /کریستین بوبن/ مهوش قویمی

362

"خوشبخت کسانی که عقلشان پاره‌سنگ می‌برد، چون ملکوت آسمان مال آنهاست"
انجیل ماتئوس 5-3
"آسمان که معلوم نیست، ولی روی زمینش حتما مال آنهاست"
س.گ.ل.ل / صادق هدایت

۱۳۸۸/۰۶/۰۴

361

آدم را در تقسیم بندی‌های مرزی ناپایدار سیاسی به چشم نیاور. پرسپکتیو باید داشت. تاریخ را به یاد بیاور نه تیک تاک ساعت را. انسانیت که مطرح است عمرش درازتر است از عمر یک انسان. میزان وقت آدمی برابر نیست با میزان وقت یک آدم، یک قطعه از یک راه، راه رسیدن نیست؛ جزئی از این راه است. در تاریخ یا در تاریکی‌های سنت جستجو کردن تنها راهی برای حذر از کثافت و گمراهی باید باشد، تنها به خاطر پرهیز از تکرار نادرستی‌ها، و نه ستودن و دل‌بستن به یک قدیس یا قلدر، یا قالتاق و جستن یک چاله به ظاهر دنج تا خود را به آسودگی در آن بیندازی برگردی به امن کاهل بطن و رحم تا بگویی به خانه خاطر خود رسیده‌ام دیگر. خانه این دنیاست. هرکجای این دنیا. تمام این دنيا



ابراهيم گلستان

۱۳۸۸/۰۶/۰۳

360

راستش، اگر زنده‌ام هنوز، اگر گه‌گاه به نظر می‌رسد که حتا پُرم از جنبشِ حيات، فقط و فقط مال بی‌جربزهگی‌ست. می‌دانم کسی که تا اين سن خودش را نکشته بعد از اين هم نخواهد کشت. به همين قناعت خواهد کرد که، برای بقاء، به طور روزمره نابود کند خود را: با افراط در سيگار؛ با بی‌نظمی در خواب و خوراک؛ با هر چيز که بکشد اما در درازای ايام؛ در مرگ بی‌صدا.

وردي كه بره ها مي‌خوانند/ رضا قاسمی

359

بیست سال نتونستم چیز خاصی رو از خوشبختی تجربه کنم. این زندگی رو که من رو می‌بلعه کامل نشناخته بودم، و چیزی که من رو از مرگ می‌ترسونه اینه که یقین دارم زندگی، بدون من سپری خواهد شد.

مرگ خوش/ آلبر کامو/ احسان لامع

۱۳۸۸/۰۶/۰۲

358

_ به تو یاد خواهند داد که هر وقت تنها شدی از ترس فریاد بکشی. یاد خواهند داد که مثل بدبختها به دیوار بچسبی. یاد خواهند داد که به پای رفقایت بیفتی و کمی گرمای بشری گدایی کنی.یادت خواهند داد که بخواهی دوستت بدارند.بخواهی قبولت داشته باشند.بخواهی شریکت باشند.مجبورت خواهند کرد که با دخترها بخوابی. با چاق ها با لاغر ها با پیرها با جوان ها...همه چیز را در سرت به هم می ریزند برای اینکه مشمئز شوی...برای اینکه از امیال شخصی ات بترسی.برای اینکه از چیزهای مورد علاقه ات استفراغت بگیرد.و بعد با زنهای زشت خواهی رفت و از ترحم آنها بهره مند خواهی شد و همچنین از لذت آنها...برای انها کار خواهی کرد و در میانشان خودت را قوی حس خواهی کرد و گله وار به دشت خواهی دوید.با دوستانت...با دوستان بی شمارت.و وقتی مردی را میبینید که تنها راه می رود کینه ای بس بزرگ در دل گروهیتان به وجود خواهی آمد و با پای گروهیتان آنقدر بر صورت او خواهی زد تا دیگر خنده اش را نبینید چون او میخندیده است...تو تمام اینها را میدانی؟
_ میدانم.

میرا/ کریستوفر فرانک/ ترجمه لیلی گلستان

357

تو يا می‌توانی عاشقش بشوی يا اگر مثل من جای عشق‌ات ساب رفته است فقط می‌توانی خيره ‌شوی به آن بناگوش ظريف؛ به خواب موها پشت لاله‌ی گوش؛ و آرام، با صدايی که انگار از تهِ يک سردابِِ ظلمانی می‌آيد، بگويی: «تو فشار را اندازه نگير جيگر، خسته می‌شی» و اين را طوری بگويی که انگار داری يکی از اوراد قديمی را مي‌خوانی. همان وردی که بره‌ها می‌خوانند وقتی به پيشاني‌شان حنا می‌بندند تا بعد ببرندشان به قربانگاه. همان وردی که من هميشه می‌خوانم. چون هميشه هی تکه‌ای از مرا می‌برند و می‌اندازند جلوی سگ. چون هميشه چيزی در من هست که اضافی‌ست. مطلقاٌ اضافی

وردي كه بره ها مي‌خوانند / رضا قاسمي

356

بیشتر آدم‌های دنیا دیوانه بودند. آن بخشی هم که دیوانه نبودند، عصبی بودند. آن بخش هم که دیوانه یا عصبی نبودند، احمق بودند.
عامه پسند /چارلز بوکوفسکی /پیمان خاکسار /نشر چشمه

۱۳۸۸/۰۶/۰۱

355

کشور من تصویر یه پیرمردی رو داره که از صف پناهنده‌ها بیرون می‌آد و برای این که خستگیش رو در کنه روی علف‌ها دراز می‌کشه.روی علف‌هایی که توش یه مین ضد نفر خاک شده.
کشور من شبیه اون مادریه که می‌بینه اونیفرم پسرش یه دگمه کم داره، با عجله دگمه رو می‌دوزه و بعدش پسرش رو خاک می‌کنه.
کشور من تصویر یکی از رایج‌ترین فحش‌ها رو داره.ای لامصب بدمصب سگ‌مصب!

پیکر زن همچون میدان نبرد در جنگ بوسنی/ مائتی ویسنی‌یک/ تینوش نظم‌جو

354

سه‌تار، ساز اختناق است، ويولون ساز دموکراسی. از بس صداش لاجون است؛ بغضِ فروخورده است انگار؛ طنينِ مخفیِ ترس و شيدايی‌. می‌گويند يک نفر شنونده برايش کم است، دو نفر زياد. اما ديده بودم حوالی سه صبح که همه‌ی اشباح مدرنيته در خواب‌اند و ديگر نه صدای رفت و آمد ماشينی هست نه صدای دور و درهمِ کارخانه‌ای، چنان رسا می‌شود اين صدا که بايد خفه‌اش کنی از ترس همسايه‌. ديده بودم که اگر وسيله‌اش نکنی برای رونق ِدکان رازهاش را پرده در پرده باز می‌کند بر تو. آخر، زن است اين ساز(از پشت نگاهش کن، موهاش را بافته است انگار) و حساس است همانقدر که هر زنی. قهر می‌کند با تو. راه نمی‌دهد تو را به خودش اگر که ناديده بگيری‌اش. چقدر هم که اهل حسادت است اين ساز!

وردي كه بره ها ميخوانند / رضا قاسمي

353

حالم خوب نیست زیرا موجود خوبی ساخته نشده‌ام/ بدبخت تر و وحشتناک‌تر و مقصرتر از انسان موجودی نخوانده و ندیده‌ام هرگز/ زندگی ما سراسر تضاد و تناقض است/ آیا از این رو نیست که حرف می‌زنیم؟

نامه‌هایی به آنا / حسین پناهی

۱۳۸۸/۰۵/۳۱

352

یکی از آقای کوینر پرسید، خدایی وجود دارد یا نه؟
آقای کوینر گفت: به تو توصیه می‌کنم در این باب تامل کن که آیا رفتارت با دانستن جواب این سوال تغییر خواهد کرد یا نه. اگر تغییر نکرد این پرسش خودبه‌خود منتفی است. اگر تغییر کرد دستِ‌ کم می‌توانم کمک‌ات کنم و به تو بگویم: تو دیگر تصمیم خود را گرفته‌ای، تو به یک خدا احتیاج داری.

فیل: داستانک‌های فلسفی برتولت برشت/ گردآوری و ترجمه: علی عبداللهی

351

آيا هرگز به فكرت خطور نكرده است كه اعتراف به گناهان خود نزد كشيش خيلي ساده تر از اين است تا نزد افرادي كه با گناه تو صدمه ديده اند؟ اعتراف به كشيش عواقبي ندارد. درست برعكس! ما را معاف ميكند تا مجبور نباشيم قرباني هاي خود را از آن مطلع سازيم!

آلبا دسس پدس/ عذاب وجدان

۱۳۸۸/۰۵/۳۰

350

سالوادور رفیقش را آرام کرد: «این خیلی وقت پیش بود. فکر می‌کنی اینقدر ...خل‌ام که همچو چیزی را پیش آن کشیش بیچاره اعتراف کنم؟» ایمبرت که سعی داشت فضای پرتشنج را کمی آرام‌تر کند، باز به شوخی گفت «تُرکی جان بگو ببینم، تو چرا ...خل می‌گویی اما اسم خود آن چیزها را نمی‌آری، یا مثلا تپاندن نمی‌گویی. مگر خدا از همه‌ی کلمات رکیک بدش نمی‌آید؟» تُرک واداد، گفت «خدا از حرف بدش نمی‌آید، از فکرهای کثیف بدش می‌آید ...خل‌هایی که سوال‌های ...خل‌وار می‌کنند شاید اذیتش نکنند، اما بی‌بروبرگرد حسابی حوصله‌اش را سر می‌برند.»

سور بُز/ ماریو بارگاس یوسا/ ترجمه‌ی عبدالله کوثری

349

در این چشم انداز بیشتر آدم‌ها قلابی‌اند. هرجور شباهت میان آن‌ها و کسان واقعی مایه‌ی تاسف کسان واقعی باید باشد.

ابتدای کتاب اسرار گنج دره‌ جنی/ ابراهیم گلستان/ نشر بازتاب نگار

۱۳۸۸/۰۵/۲۹

348

«این چیزهائی که تا به حال برات گفتم مربوط به قبل از سال بلوا بود. از فردای آن شب سال بلوا شروع شد. خیال نمی‌کنم بتوانی بفهمی، اما یادت باشد که ناامنی بدترین بلائی است که سر ملتی می‌آید، بی‌قانونی، بی‌نظمی، به فکر مردم نبودن و این چیزها، بعدش هم بلوا شد.»

سال بلوا / عباس معروفي

۱۳۸۸/۰۵/۲۸

347

جهنم یک روزه نمی پزاند...
روغن میخواهد و بلدی!

دسته دلقک ها/ لویی فردینان سلین

۱۳۸۸/۰۵/۲۶

346

از خیلی بچگی، شنیده بودم وقتی شخصی میمیرد، شپش هایی که در موها جا خوش کرده اند، بیرون میریزند و روی بالش ها پراکنده میشوند و خویشاوندان متوفی را خجل میکنند. این موضوع چنان مرا به وحشت انداخت که اجازه دادم برای رفتن به مدرسه، سرم را از ته بتراشند، و هنوز هم اندک رخت و لباسی را که برایم مانده است با صابون مخصوص ضدعفونی سگ ها میشویم و خرسندم. حالا به خودم میگویم از اینجا معلوم میشود که مفهوم آبروداری در جمع بهتر از مفهوم مرگ در ذهنم شکل گرفته بود

خاطرات دلبركان غمگين من/ ماركز

۱۳۸۸/۰۵/۲۴

345


شاید علاقه به توالت نقطه‌ی اشتراک همه‌ی مطرودین و تنهاماندگان است.

مجله‌ی چلچراغ/ سروش روحبخش/ شماره ی ٣٥٢

344

کسی که یک بار رنج کشیده است، تجربه ی درد را هرگز فراموش نمی کند. کسی که ویرانی خانه ها را دیده است، به وضوح کامل می داند که گلدان های گل، تابلوها و دیوارهای سپید، اشیایی ناپایدارند. خوب می داند خانه از چه چیز ساخته شده است. یک خانه از آجر و گچ ساخته شده است و می تواند فرو ریزد. یک خانه خیلی محکم نیست. هر لحظه می تواند فرو ریزد. در پس گلدان های آرام گل، پشت قوری های چای، فرش ها، کف اتاق ها که با موم برق افتاده است، چهره ی دیگر واقعی خانه است. چهره ی بی رحم خانه ی ویران شده.

ناتالیا گینزبورگ – فضیلت های ناچیز

343

Melinda: What I wouldn't give to wake up and find my whole life has been a bad dream and we're all still 17
Cassie: Tell me about it.
Melinda: You wouldn't change anything. i mean, your life is pretty much on track. right?
Laurel: Well, the question is not fair. i mean who wouldn't profit from a second go around?
Melinda and Melinda / Woody Allen

ملیندا: کاشکی بیدار می‌شدم و می‌دیدم همه‌ی زندگی‌م یه خواب بد بوده و هنوز 17 سالمونه.
کیسی: ادامه بده!
ملیندا: تو نمی‌خواد چیزیت عوض شه. زندگی‌ت قشنگ رو غلطکه. درسته؟
لورل: خوب، سوالت منصفانه نیست. کیه که دلش نخواد برگرده عقب؟
ملیندا و ملیندا / وودی آلن

۱۳۸۸/۰۵/۲۲

342


استراگون: من بدبختم.
ولاديمير: محاله. از كى؟
استراگون: يادم نيست.

در انتظار گودو/ساموئل بکت/بهروز حاجی‌محمدی

۱۳۸۸/۰۵/۲۱

341

ببودن یا نبودن، بحث از اين است!
آيا عقل را شايسته تر آنكه :
مدام از منجنيق و تير دوران جفاپيشه ستم بردن
و يا بر روي يك دريا مصائب٬ تيغ آهيختن
و از راه خلاف ايام آنها را سرآوردن
بمردن، خواب رفتن، بس!
و بتوانيم اگر گفتن
كه با يك خفتن تنها
همه آلام قلبي و هزاران لطمه و زجر طبيعي را كه جسم ما دچارش هست
پايان مي‌توان دادن
چنين انجام را بايد به اخلاص آرزوكردن.

هملت/ شکسپیر/ مجتبی مینوی

۱۳۸۸/۰۵/۲۰

340

خانواده‌های سعادتمند همه مثل هم هستند ولی هر خانواده‌ی بدبختی، به طرز منحصر‌به‌فردی بدبخت است.

لئو تولستوی

۱۳۸۸/۰۵/۱۹

339

همان شوخی هات و شوخ و شنگی هات اصلا خود زنده گی است. برای همین چیزهات هم هست که عاشق ات هستم. می دانی من آنقدر خودخواهم ام که به این ساده گی ها عاشق کسی نمی شوم. فریبا هم برای همین ازم جدا شد. توقع داشت وقتی تلفن می زند، ازپای بساط بلند شوم و خودم را فوری برسانم به اش. خودکشی که کرد، این که حالا شوهرش است، توی بیمارستان کشیک شب بود.

سمتِ تاریکِ کلمات/ حسین سناپور/ نشر چشمه

338

به صدای بلند اعلام می کرد: «ازدواج یک جور دزدی است. به هیچ وجه عادلانه تر از انواع دیگر مالکیت خصوصی نیست.» یا با آن ریش و سبیل شبیه ناپلئون سوم آنجا می نشست و به نقطه ای نامعلوم خیره می شد و در آرزوی چیزی می سوخت که بعدا همیشه به یک بطری مشروب مبدل می شد.

لیدی ال/ رومن گاری/ ترجمه مهدی غبرائی

۱۳۸۸/۰۵/۱۸

337


از ابتدا اولين اسم
آدم بود
از آغاز بر سر الف کلاه گذاشتند.

آهوی ناتمام/سینا به‌منش

۱۳۸۸/۰۵/۱۶

336


کسی نمی‌دونه که این لقب‌ها رو کی از خودش در می‌آره. وقتی منو بوآ صدا کردن اولش خندیدم اما بعدش داشتم دیوونه می‌شدم و از یکی یکی می‌پرسیدم کی اسمو رو من گذاشته، اما فقط می‌گفتن اسمت همینه دیگه و حالا من از دست این اسم خلاصی ندارم، حتا تو محله هم منو بوآ صدا می‌کنن. خیال می‌کنم کار بایانو باشه. اون بود که همیشه بهم می‌گفت: " راستی راستی تا سر زانوته؟ "

سال های سگی/ ماریو بارگاس یوسا/ برگردان: احمد گلشیری/ انتشارات نگاه

335

برگزيده بودن يک مفهوم دينی است و معنايش اين است که شخص بی‌آن‌که لياقتی ابراز کرده‌باشد، به‌حکم قدرتی فوق طبيعی و به‌خواست آزادانه‌، يا حتی بلهوسانه خداوند‌، انتخاب می‌شود تا مقامی ويژه و بالا‌تر از ديگران بيابد‌. تنها چنين باوری بود که مقدسين را قادر می‌ساخت تاب تحمل سنگ‌دلانه‌ترين آزار‌ها را داشته‌باشند. مفاهيم دينی در ابتذال زندگی ما به طنز شباهت پيدا می‌کنند.‌ هر‌کدام از ما کم‌وبيش رنج می‌بريم از اين‌که زندگی ما تا اين اندازه معمولی است‌. ما می‌خواهيم از همانند ديگران بودن بگريزيم و خود را به درجه عالی‌تری ارتقاء بدهيم‌. هر‌يک از ما با شدت و ضعف متفاوت به اين وهم دچار شده‌ايم که لايق اين ارتقاء هستيم‌، که از پيش تعيين و برگزيده شده‌ايم‌.

آهستگی / میلان کوندرا

۱۳۸۸/۰۵/۱۵

334

مي‌داني چي فکر مي‌کنم؟ به نظرم خاطره‌ها شايد سوختي باشد که مردم براي زنده ماندن مي‌سوزانند. تا آنجا که به حفظ زندگي مربوط مي‌شود، ابداً مهم نيست که اين خاطرات به درد بخور باشند يا نه. فقط سوخت‌اند. آگهي‌هايي که روزنامه‌ها را پر مي‌کنند، کتاب‌هاي فلسفه، تصاوير زشت مجله‌ها، يک بسته اسکناس ده هزار يني، وقتي خوراک آتش بشوند، همه‌شان فقط کاغذند. آتش که مي‌سوزاند، فکر نمي‌کند آه، اين کانت است يا آه، اين نسخه‌ي عصر يوميوري است يا چه زن قشنگي! براي آتش اين‌ها چيزي جز تکه کاغذ نيست.همه‌شان يکيست.خاطرات مهم، خاطرات غيرمهم، خاطرات کاملاً به دردنخور. فرقي نمي‌کند، همه‌شان فقط سوخت‌اند.

پس از تاريکي/ هاروکي موراکامي/مهدي غبرائي

۱۳۸۸/۰۵/۱۴

333

وقتی چیزی می نویسم منابع را درحافظه دارم، و آنچه را ندارم می سازم.

بهرام بیضایی (جدال با جهل)/ گفتگو نوشابه امیری

332

ما بدهکاریم
به کسانی که صمیمانه ز ما پرسیدند
معذرت می‌خواهم، چندم مرداد است؟
و نگفتیم
چونکه مرداد گور عشق گل خون‌رنگ دل ما بوده‌ست

حسین پناهی / از دفتر ستاره‌ها

۱۳۸۸/۰۵/۱۳

331

هام(پسر):نامرد چرا منو به وجود آوردی؟
نگ(پدر): نمی‌دونستم
هام:چی؟چی رو نمی‌دونستی؟
نگ: این که اون می‌شه تو.

آخربازی/ساموئل بکت/بهروز حاجی‌محمدی

۱۳۸۸/۰۵/۱۲

330

The spring does come
بهار خواهد آمد...

گلچین ادبیات انگلیسی نورتون/ جلد اول، قرون وسطی

329

جنگ ما را در این جا جمع کرده است
جنگ این نسل ما را چنین بدبخت و کر و کودن کرد
ما فرزند جنگیم
جنگ غربالِ شعرهای این عصر است
جنگ پدر همه ی این نسل است
جنگ مادرِ همه ی ما را...

مانیفست یک نفره ی پناهنده ی شماره 33333/ فرهاد پیربال/ ترجمه فریاد شیری

۱۳۸۸/۰۵/۱۱

328

All alone, or in two's,
The ones who really love you
Walk up and down outside the wall.
Some hand in hand
And some gathered together in bands.
The bleeding hearts and artists
Make their stand.

And when they've given you their all
Some stagger and fall, after all it's not easy
Banging your heart against some mad bugger's wall.

تک و تنها يا دوتا دوتا
اونايي که از صميم قلب دوستت دارن
بيرون ديوار مي‌پلکن
بعضياشون دست تو دست
بعضيا دسته دسته
دل نازکا و هنرمندا
يه جا واميسّن
وقتي باهات همدردي مي‌کنن
بعضياشون تلوتلو مي‌خورن و مي‌افتن، هر چي باشه آسون نيست
که آدم دلشو به ديوار يه آشغال عوضي بکوبه

Outside the Wall /Pink Floyd