2009/07/30

327

الان درست یادم نیست، اما فکر می‌کنم به فکرم رسید همان موقع، که اگر آدم با یکی باشد، راحت‌تر می‌تواند یکشنبه‌ها را تحمل کند. سعی کردم مجسم کنم که کنار زنی یا هرکی، توی رختخواب دراز کشیده‌ام و دارم به باران نگاه می‌کنم. همان وقت هم فکر کردم که هرکی می‌خواهد توی رختخواب کنارم باشد، باشد، ولی نمی‌تواند این احساس یکشنبه‌ای‌ام را که انگار مرده‌ام و وجود ندارم، از من بگیرد. بنابراین زدم بیرون، بدون چتر. نه که خواسته باشم چیزی را حس کنم یا این‌که مثلا موش آب‌کشیده زیر باران تصویر خیلی قشنگی است. چتر نداشتم.
گذران روز/ ... زیبیله برگ ... / محمود حسینی‌زاد

2009/07/29

326

آقای عزیز، اگر فاسقان و سارقان همیشه و همه جا محکوم می شدند، مردم شریف همه و همیشه خود را بیگناه می پنداشتند و به گمان من مخصوصا از همین است که باید دوری کرد. والا همه چیز شوخی می شد.

سقوط/ آلبر کامو/ شورانگیز فرخ

325

در دبستان، ما را برای نماز به مسجد می‌بردند.روزی در مسجد بسته بود.بقال سرگذر گفت:نماز را روی بام مسجد بخوانید تا چند متر به خدا نزدیکتر باشید.مذهب شوخی سنگینی بود که محیط با من کرد و من سالها مذهبی ماندم.بی آنکه خدایی داشته باشم...
اتاق آبی. سهراب سپهری

2009/07/26

324

معیار اجتماعی بودن ادعای اجتماعی بودن نیست‌. وانمود به غیر اجتماعی بودن هم دلیل غیر اجتماعی بودن نیست.ناصر خسرو جنگی‌ترین شاعران اجتماعی ایران که اصلن تمام زندگانی خود را یک‌راست، رو راست، بی رو دربایستی نثار و وقف کار اجتماعی و دعوت کرد، وقتی خطاب مستقیمش به مردم بود آن‌ها را «قماشات دغا» می‌خواند. دشنامی از این شدید‌تر سراغ ندارم.

گفته‌ها/ ابراهیم گلستان/ نشر ویدا

323

نمی دانی چه حالی به آدم دست می دهد، وقتی کسی نام تو را وحشتزده بر زبان می آورد. دیگر آن اسم یک لغت نیست، طرحی است خالی، که باید تا خرخره خود را در آن جا دهیم

عذاب وجدان/ آلبا دسس پدس

2009/07/25

322

یک روز در یک کتاب فروشی با شاملو نشسته بودیم که یکی وارد شد و پرسید: " انبردست دارید؟ "
شاملو گفت: " جلد چندمش را می‌خواستید؟ "

نقل از عمران صلاحی/ روزنامه‌ی اعتماد ملی/ شنبه سوم مرداد هشتاد و هشت

321

آبلوموف گفت:
-تو هیچ نمی فهمی که بید از گرد و خاک پیدا می شود؟ من حتی بعضی وقت ساس روی دیوارها می بینم.
زاخار(خدمتکار آبلوموف) با خونسردی جواب داد:
-این که چیزی نیست. توی تن من کک هم پیدا می شود.
-خیال می کنی خوب است؟ همه اش کثافت!
-ساس هم تقصیر من است؟ مگر من درست اش کرده ام؟
-چرا دری وری می گویی؟ اینها همه از کثافت است.
-به خدا کثافت را هم من درست نکرده ام.
-در اتاق تو شب ها موش ها هنگامه می کنند. من صداشان را می شنوم.
-موش ها را هم من اختراع نکرده ام. این مخلوق ها از موش ها و گربه ها گرفته تا ساس و این حرف ها تا بخواهید همه جا فت و فراوان است.
-تو همه جا را جارو کن و آشغال ها را از همه کنج و پسله ها جمع کن، همه شان از میان می روند.
-امروز جارو کنی فردا باز جمع می شوند.
-اگر جمع شد باز جارو کن.
زاخار پرسید:
-چی؟ هر روز همه ی گوشه ها را جارو کنم؟ این که نشد زندگی! خدا جانم را بگیرد بهتر است!

آبلوموف/ایوان گنچارف/ ترجمه سروش حبیبی

2009/07/24

320

چه بد شد که حلقه هیچ وقت سر جای اولش بر نگشت، شیطون همیشه پوزشو تو هر چیز خوبی فرو می‌کنه.

سال‌های سگی/ ماریو بارگاس یوسا/ برگردان: احمد گلشیری/ انتشارات نگاه

2009/07/22

319

اسقف : ای مردم ورمز، آنهایی که به گفته ی این کافر گوش کنند عاقبت کارشان جهنم است. من به سهمی که از بهشت دارم قسم می خورم.
ناستی: سهم بهشت را مدت هاست که خدا به سگ ها داده است.
اسقف: و البته سهم تو را گرم نگه داشته است تا بروی و بگیری! و الآن هم خوشحال است که تو به نماینده اش توهین می کنی.
ناستی: کی تو را نماینده ی خدا کرده است؟
اسقف: کلیسای مقدس.

شیطان و خدا/ ژان پل سارتر/ ترجمه ابولحسن نجفی

2009/07/18

318

- شما زندگی ابدی در آن دنیا را باور دارید؟
-خیر، ولی زندگی ابدی در این دنیا را باور دارم.

جن‌زدگان/داستایوسکی/علی‌اصغر خبره‌‍زاده

2009/07/17

317

hvjآن اندوه ژرفی که از مرگ یک دوست بر ما غالب می‌آید از این واقعیت برمی‌خیزد که در هر شخصی چیزی وجود دارد که قادر به بیانش نیستیم، که فقط مختص اوست و به همین دلیل بازگشت‌ناپذیر. نشان مرموز شخصی.
درمورد حیوانات دست‌آموز هم همین‌طور است. کسی که بر حسب تقدیر و اتفاق حیوان مورد علاقه‌اش را از دست داده، شدیدترین غمها را احساس می‌کند و مرگ حیوان دردی تحمل‌ناپذیر به جان وی می‌اندازد.
جهان و تأملات فیلسوف / آرتور شوپنهاور / رضا ولی‌یاری

2009/07/15

316

برای آدم های بیچاره دو راه خوب برای مردن هست، یا در اثر بی اعتنایی مطلق همنوعان در زمان صلح، یا در اثر شوق آدم کشی همین همنوعان در زمان جنگ.

سفر به انتهای شب / لویی فردینان سلین / ترجمه: فرهاد غبرایی

2009/07/13

315

از مناره‌ی پامنار هم بانگ اذان بلند بود. بانگ در بانگ. نه همین، که از دورترین جای‌های شهر، از هر کوی و برزن بانگ اذان بر می‌آمد. اذان، اذان، شهر در زیر چتری از ولوله‌ی اذانیان در خواب بود.


کلیدر / محمود دولت آبادی / نشر فرهنگ معاصر

2009/07/12

314

در بوف کور دنیای وجود مشکوک است. تکرار بیهوده‌ی اشیا و اشخاص و وقایع است. کارها تکرار می‌شوند. مجاز و واقع به هم می‌آمیزد. اما آنچه اصالت دارد رویاهاست. کابوس‌های مکرر است. هذیان‌های بیمارانه است. خوابی است که میان خواب و بیداری می‌توان دید. خوابی که سرحد زندگی و مرگ است.
هفت مقاله / جلال آل‌احمد

2009/07/11

313

"زیبایی حقیقت است، حقیقت زیبایی"
اینست هر آنچه تو بر روی زمین می دانی، و هر آنچه باید بدانی.

قصیده ای در مدح سفالینه یونانی/ جان کیتس/ فرنی

312

نه، اشتباه نکن! موضوع خیانت کردن و این حرفها نیست. موضوع کارهایی است که زن باید در خانه ی شوهر انجام دهد. با این کارها زنها شدند یک جور دایه برای شوهرهایشان. ازدواج یعنی اینکه دست و دلت بلرزد که استیک آقا زیادی سرخ شده، آب معدنی شان خیلی خنک نیست، پیراهنشان را خوب آهار نزدی، یقه ی پیراهنشان را کج و کوله وصل کردی، یا حمامشان خیلی دغ است.

خانه به دوش/ کولت

2009/07/10

311

- تو بازداشتي، احمق! ببين چه شاهكاري دُرُس كردي. داري راس راس را مي‌ري؟ چه‌طور جرئت مي‌كني؟ خجالت نمي‌كشي؟ جواب بده عوضي، پاپ بايد بياد بند زير كلاتو سفت كنه؟ بالاخره شراب انگور از سرت پريد يا نه؟ كلاه‌خودتم ديگه رو سرت بند نيس! مگه اسمو بهت تحويل ندادن، بگو ديگه، يالا، اسم شب! گندت بزنن! مواظب باش يه كلمه حرف اضافي نزني! جاسوس بد بخت لعنتي! يعني هيچي نمي‌دوني؟ جواب بده، كردونوف! تو هيچي نمي‌دوني، بنال، هيچي؟ از پوتيناي منم خرتري؟

- بله، سرجوخه.

معركه / لويي فردينان سلين / برگردان: سميه نوروزي / نشر چشمه

310

"پاسکوآل، این بچه از آن قبلی قوی‌تر است. حس می‌کنم که باید زنده بماند..."
"که مایه‌ی ننگ و سرشکستگی من باشد!"
"یا شاید هم مایه‌ی خوشبختی‌ات. کسی چه می‌داند؟"
"همه خوب می‌دانند"
لولا لبخند زد؛ مثل کودکی که آزارش داده‌اند یا با او بدرفتاری کرده‌اند. دیدن لبخندش دردناک بود.
"شاید بشود کاری کنیم که کسی نفهمد"
"ولی همه‌شان می‌فهمند"
نمی‌خواستم سرسختی نشان بدهم – خدا می‌داند- ولی حقیقت این است که آدمیزاد به رسم و رسوم بسته است، مثل خر به افسار.

خانواده‌ی پاسکوآل دوآرته / کامیلو خوسه سلا / فرهاد غبرایی

2009/07/08

309


ما سمیعیم و بصیریم و هشیم/ با شما نامحرمان ما خامشیم
خامشیم و نعره تکرارمان/ می رود تا پایتخت یارمان

مثنوی معنوی / مولانا

2009/07/06

308

قیافه‌ام وحشتناک بود. حتا شکمم هم آمادگی کار کردن نداشت. یُبس بودم. رفتم طرف توالت که بشاشم. درست نشانه گرفتم، ولی باز هم از کنار توالت ریخت روی زمین. سعی کردم دوباره نشانه بگیرم، ولی این دفعه ریخت روی نشیمن توالت که یادم رفته بود برش دارم. چند تکه کاغذ توالت کندم و همه جا را تمیز کردم. دستمال را توی توالت انداختم و سیفون را کشیدم. رفتم طرف پنجره و بیرون را نگاه کردم و دیدم که یک گربه در حال ریدن روی پشت بام همسایه است. بعد برگشتم، خمیردندان را پیدا کردم و لوله‌اش را فشار دادم. زیادی بیرون آمد. از روی مسواک سُر خورد و تلپی افتاد توی روشویی. سبزبود. شبیه یک کرم سبز بود. انگشتم را تویش فرو کردم و مقداری اش را دوباره روی مسواک گذاشتم و شروع کردم به مسواک زدن. دندان‌ها. عجب چیزهای وحشتناکی بودند. مجبور بودیم که بخوریم، بخوریم و باز هم بخوریم. همه‌مان نفرت‌انگیز بودیم. سرنوشت همه‌ی ما همین بود که کارهای حقیر کثیف‌مان را ادامه بدهیم. بخوریم و بگوزیم و بخارانیم و لبخند بزنیم و در روزهای تعطیل مهمان دعوت کنیم.

عامه پسند / چارلز بوکفسکی / ترجمه: پیمان خاکسار