2010/07/31

550

خداوند به ما فامیل داده _ خدا را شکر می‌توانیم دوستان‌مان را خودمان انتخاب کنیم.

مری و مکس/ آدام الیوت

549

فامیل‌های عروس یکی درمیان زنگ می‌زنند و می‌پرسند لباسشان به کجا رسیده. همه‌شان به خانم صبا سپرده‌اند که لباسشان را قایم کند بقیه فامیل‌ها نبینند. همین که یکی‌شان می‌آید من و فاطمه و نسیم می‌دویم همه لباس‌ها را توی انباری قایم می‌کنیم. وقتی می‌رسند بالا، ما داریم نفس‌نفس می‌زنیم و می‌خندیم. خانم صبا هی به نسیم چشم‌غره می‌رود، چون نسیم وقتی می‌خندد شانه‌هایش بالا و پایین می‌رود و همه می‌فهمند که می‌خندد.
امروز عروس دوباره آمد برای پرو لباس نامزدی‌اش. عروس قدش خیلی بلند است و خانم صبا می‌گوید قد بلند لباس را خوب نشان می‌دهد. همه خانم‌هایی که عکسشان توی ژورنال است قد بالای 170 دارند. من قدم 160 هم نیست، برای همین انتظار ندارم لباس‌هایی که توی ژورنال می‌بینم توی تن من عین عکس شوند. بعضی‌ها این را نمی‌فهمند. هی به خانم صبا غر می‌زنند که لباسمان عین عکس نشده، خانم صبا هم نمی‌تواند بگوید شما شکمت بزرگ است، قدت کوتاه است یا قوز داری. سرش را می‌اندازد پایین و سعی می‌کند حرف را عوض کند. نسیم اگر باشد می‌گوید:"خانوم شما هیکل خودت رو نگاه کردی؟" ولی نسیم همیشه نیست. روزهایی که نیما پیش‌دبستانی نمی‌رود مجبور است بماند خانه.
کوک / سحر سعادت / ویژه‌نامه داستان همشهری، مرداد89

2010/07/30

548

همه که نباید بوی خوب بدهند. هر کس بوی خودش را دارد. سگ و گربه هم بوی بد می‌دهند، امّا دلشان پاک است. مرغ‌ها بوی گند می‌دهند، امّا زبان‌بسته و معصوم‌اند.
اناربانو و پسرهایش/گلی ترقی

547

هنرمند آن انسان مشتاق و بی‌تابی است که در ذهن خود از مرزهای واقعیات عینی می‌گذرد. ولی آن‌چه از ورای واقعیت به ارمغان می‌آورد، چیزی جز بازآفرینی واقعیات نیست به علاوه‌ی تصوری از گذر در ورای واقعیت.
گمان می‌کنم در نیمه‌ی دوم عبارت خودم نمی‌دانستم چه می‌خواهم بگویم! شاید هم حالا آن را نمی‌فهمم. ورای واقعیات دیگر کجاست؟ ولی یک جایی هست!

نون نوشتن/ محمود دولت‌آبادی

2010/07/28

546

هنر ملتزم نیست، بلکه شخص هنرمند است که می‌تواند احساس التزام کند. آن هم التزامی انسانی و اجتماعی، تعهدی فارغ از پدرسوختگی‌های فرقه‌گرایی و تحزب. التزام و تعهدی فارغ از سیاست و تبلیغ و این حرف‌ها.

گزینه اشعار/احمد شاملو/ به کوشش آیدا شاملو

2010/07/27

545

در این دنیا نمی‌توانی دو نفر را پیدا کنی که به قدر تو و پدرت به‌هم شبیه باشند و این بدترین حالت برای گفتگوی دوستانه است.

زنده‌ام که روایت کنم / گابریل گارسیا مارکز / کاوه میرعباسی

2010/07/25

544

فقط باید کتاب‌هایی را بخوانیم که مجبورمان می‌کنند باز به سراغشان برویم.

زنده‌ام که روایت کنم / گابریل گارسیا مارکز / کاوه میرعباسی

2010/07/24

543

روی آرنج خم شد و سیگارش را طرفم گرفت: ((می‌کشی؟))
(( دو روزه ترک کردم. از اون شاعر سمرقندی چه خبر؟))
چیزی را از روی زبانش پاک کرد و گفت: ((تو یه کتاب خوندم بدترین کار تو این دنیا اینه عادت‌هات رو ترک کنی، چون تبدیل می‌شی به کسی که نمی‌شناسیش. واسه چی ترک کردی؟))
تهران در بعد از ظهر/مصطفی مستور

2010/07/23

542

می‌بینم که دارم حوصله‌تان را سر می‌برم.. یک چیز دیگر!... همه‌ی بورژواها اعدام؟... بورژواهای همه‌ی حزب‌ها!... کاملاً مطلقاً موافق! بورژوا صددرصد رذل است! یکی‌ش هست، بخصوص، سارتِر! مربای گه! چطوری به من تهمت زد، زمین و زمان را به هم زد بلکه تکه تکه‌م کنند، برای او اختصاصی پنج... شش غده‌ی بدخیم طلب می‌کنم بین مری و پانکرآس!.. خارج از نوبت!...

قصر به قصر/ لویی فردینان سلین/ مهدی سحابی

541

نیروی تخیّل که به طور غریزی تمایل به صعود دارد و با تصاویر و خیالپردازی موجود در هنر شاعری تغذیه می‌شود، نظامی از موجوداتی می‏آفریند که ما در پایین‌ترین پله‌ی آن نردبان به سر می‌بریم؛ جایی که همه‌چیز در بیرون از وجود ما عالی به نظر می‌رسد و همه‌چیز کامل‌تر از ما آشکار می‌گردد؛ و این امر طبیعی‌ست. اغلب احساس می‌کنیم که از داشتن بسیاری چیزها محروم هستیم و به نظر می‌رسد آن‌چه را محروم از آن به‌سرمی‌بریم، دیگری در تصاحب خویش دارد. آن گاه، هرآن‌چه را هم در تصاحب خود داریم بدان شخص اهدا می‌کنیم، و به‌جزآن کمی یکنواختی نیز در احساسات و خلق و خویمان که ماهیتی کاملا مطلوب و ایده‌آل دارد، بدو پیشکش می‌کنیم. و آن هنگام است که با مردی خوشبخت مواجه می‌شویم که به عنوان مخلوقی آفریده شده از آثار و مصنوعات ما به شمار می‌رود.

رنج‌های وِرتِر جوان/ یوهان ولفگانگ گوته/ فریده مهدوی دامغانی

540

هایدگر آن حکیم ژرف‌اندیش
مرگ را کار خر شمرده زپیش
پند او را بگیر نیک به گوش
خر نشو، تو بمیر، لیک به هوش


خداحافظ گاری کوپر/ رومن گاری/ سروش حبیبی

2010/07/22

539

دست مرد براي نگه داشتن شمشير آزاد است و زن بايد از دست خود براي نگه داشتن ساتن استفاده كند تا از روي شانه هايش نلغزد. مرد تمام رخ و از رو به رو به جهان مينگرد گويي آن را براي استفاده ي او و به دلخواه او ساخته اند. زن از نيمرخ به جهان مينگرد با نگاهي موشكاف و حتي شكاك. اگر هر دو لباسي مشابه به تن ميكردند امكان داشت كه نگاهشان به جهان نيز يكسان باشد.

ارلاندو/ ويرجينيا ولف/ فرزانه قوجلو

2010/07/21

538

شاعر،
اشیا را پر ازشعر کن
نه شعر را پر از اشیا

نردبان اندر بیابان/ ضیاء موحد

2010/07/20

537

دختری به کافه آمد و تنها، پشت میزی نزدیک پنجره نشست. بسیار زیبا بود و چهره‌ای داشت به تازگی سکه‌ی تازه ضرب شده - البته هرگز سکه‌ای با نسوج صاف و پوست باران خورده ضرب نشده است. موهایش، به سیاهی پر زاغ، صاف و اریب روی گونه‌هایش ریخته بود. نگاهش کردم و آرزو کردم که او را هم در داستان یا هر جای دیگری جا بدهم. هر بار که با مدادتراش مدادم را تیز می‌کردم و تراشه‌ها پیچ و تاب خوران توی نعلبکیِ زیر مشروبم می‌ریختند به آن دختر چشم می‌دوختم.
«دیدمت ای زیبا‌رو، و دیگر از آنِ منی-‌ حال چشم به راه هرکه خواهی گو باش- و چه باک که من هرگز دیگر نبینمت؟ تو از‌آنِ منی و سرتاسر پاریس از‌آنِ من است، و من از‌آنِ این دفتر و قلمم. »

پاریس جشن بی‌کران/ ارنست همینگوی/ فرهاد غبرائی

2010/07/18

536

در آن روزها حتی دوچرخه هم از غرایب روزگار به حساب می‌آمد. گویا یکی دو سال پیش از تولدِ هویدا، روزی دو پسربچه انگلیسی، در یکی از میادین شهر تهران به دوچرخه‌سواری پرداختند. ناگهان خیل عظیمی از مردم برای مشاهده‌ی آن منظره‌ی حیرت‌‌آور گردآمدند. برخی از سالمندان جمع می‌گفتند پسران سوار بر چرخ از جمله نشانه‌های آخر زمان‌اند. می‌گفتند ظهور امام غایب را بشارت می‌دهند.


معمای هویدا/ عباس میلانی

2010/07/17

535

بهتره بعضی وقتها آدم بمیره تا اینکه تسلیم زندگی بشه

Come See the Paradise/Alan Parker

2010/07/16

534

بعضی شعرها، بعضی آهنگ‌ها. نمی‌دانم. مثلن همان شعری که در آن نامه‌ی کذایی که ولش نمی‌کنی نوشته بودم. همه‌اش با این مصرع کوتاه پایان می‌یافت که « ای کاش عشق را زبان سخن بود.» گاهی تعجب می‌کنم که یک ایرانی بعد از شنیدن این شعر لبخندی می‌زند و فقط به همین اکتفا می‌کند که زیبا بود. فقط همین؟

آویشن قشنگ نیست/ حامد اسماعیلیون

2010/07/15

533

به گمان من تنها عکاسی است که، همانند بوسه، می‌تواند با تازه‌ترین کاربردهایش از درون آنچه به نظر ما چیزی با ظاهری قطعی و همیشگی می‌رسد صد چیز دیگر را بیرون بکشد که همه باز همان‌اند.

در جستجوی زمان از دست رفته، طرف گرمانت 2/ مارسل پروست/ مهدی سحابی

2010/07/14

532


آخه کجا داریم می‌ریم؟ باتلاق که دیدن نداره. گفت "چطور دیدن نداره پسرم. همه‌ی زندگی ما تو این باتلاقه. هست و نیست ما، دار و ندار ما، ریخته این تو. همه‌ی آب‌هایی که به تن ما مالیده رفته این تو. اون‌وقت، تو می‌گی برگردیم؟" گفتم خب، حالا خود ما هم داریم می‌ریم این تو. شما همینو می‌خواهید؟ گفت "به جهنم که داریم می‌ریم".

گاوخونی / جعفر مدرس صادقی

2010/07/13

531

مادرها هم یک‌جور وجه اشتراک با نویسنده‌ها دارند. چیزی را می‌زایند و به پایش می‌نشینند تا ببالد و خودش را نشان دهد. بعد آن چیز می‌شود خودش. چیزی مستقل از آن‌چه او زاییده و راه می‌افتد و می‌رود.

کافه رنسانس/ساسان قهرمان

2010/07/12

530

یک نفر نوشته‌ی توی یک شیرینی فال چینی را روی ویدئو چسبانده: خوش‌بینی همان چیزی است که باعث می‌شود کتری چای آواز بخواند، هر چند تا خرخره در آب جوش است. زیر آن یک نفر بریده‌ی یک طالع تابستان را چسبانده: سرطان پیروز است.

اینجا همه‌ی آدم‌ها اینجوری‌اند/ لوری مور ... /مژده دقیقی

2010/07/11

529

در اتحاد شوروی تصور می‌شد که مرگ وجود ندارد. مرگ، کناره‌گیری خودسرانه به حساب می‌آمد. فلسفه‌ی مارکسیسم از کنار مرگ بی‌توجه و در حالی که بینی‌اش را می‌گرفت رد می‌شد. نسبت به مرده‌ها بی اعتنا بود. مانند فراری‌هایی که امیدی به گرفتار کردنشان نیست. قبرکنی خلاص شدن از زباله‌ها بود. سال‌ها پس از انقلاب هنوز اطراف قبرستان‌ها جسد‌های چال نشده کرم می‌زدند و غذای سگ‌های وحشی و شکاری می‌شدند؛ بعدها شیوه‌ی سریع خلاصی از مرده‌ها به میان آمد- سوزاندن جنازه- و بدین ترتیب شوروی از درختانی با چوب مناسب پر شد.

استالین خوب/ ویکتور ارافیف/ زینب یونسی

2010/07/10

528

[سلین] عادت داشت بگوید:« تجربه مثل فانوس است، فقط جلوی پای کسی را که آن را در دست دارد، روشن می‌کند.»

بخارا 51 ( وبژه نامه لویی فردینان سلین)/ پی یر دو ورژه/ ناهید فروغان

527

مگر واجبه تمام مردم دنیا عکسشان را تشخیص بدهند؟ حالا تو عکاسی، کارت اینه. کدام مرغی تخم خودش را تشخیص می‌دهد؟

سنگر و قمقمه‌های خالی/ بهرام صادقی

526

و عشق گریبان ما را گرفت، درست همان‌طوری که قاتلی یک‌دفعه از کوچه‌ای تاریک سر آدم هوار می‌شود، هر دومان را تکان داد، همان تکان رعد و برق؛ همان تکان برق تیغه‌ی چاقو. بعدها البته گفت که اینطور نبوده و ما از سال‌ها پیش، حتی بی‌آنکه یکدیگر را بشناسیم عاشق هم بوده‌ایم و او در ظاهر مدتی با مرد دیگری زندگی می‌کرده و من هم با آن دخترک...اسمش چه بود...زندگی می‌کردم. چنان صحبت می‌کردیم که انگار همین دیروز از هم جدا شدیم و سال‌ها همدیگر را می‌شناسیم. آفتاب ماه مه بر من تابید و زن، معشوقه‌ی من شد.
مرشد و مارگریتا / میخائیل بولگاکف / عباس میلانی

2010/07/09

525

پس از مدت ها سرگردانی بینِ نقاشی، بازیگری، خوانندگی و رقاصی و بعد از تحمل شکست‌های کمرشکن فراوان، سرانجام به ادبیات رو آوردیم که در این دنیا پیوسته آخرین پناهگاه کسانی است که نمی‌دانند سر پُرشور خود را کجا به زمین بگذارند.

میعاد در سپیده دم/ رومن گاری/ مهدی غبرایی

524

هنوز صدایش [ صدای سلین] را میشنوم، وقتی در زیرزمین در کندن پوست سیب زمینی ها به او کمک می کردم؛ تا وقتی زنده ام این صدا را خواهم شنید:« انقلاب... انقلابی که ما هر روز شاهد آن هستیم... یگانه انقلاب، انقلاب واقعی، این است که پستچی سیاهه با کلفته میخوابد... تا چند نسل بعد، فرانسویان دو رگه خواهند شد و حرف های ما دیگر معنایی نخواهد داشت... واقعیت این است چه خوششان بیاید و چه خوششان نیاید- انسان سفید پوست در استالینگراد مرده است.»

بخارا 51 ( وبژه نامه لویی فردینان سلین)/ پی یر دو ورژه/ ناهید فروغان

523

اسطوره‌ها تا روزی که با زندگی محسوس و عملی جامعه‌ی خود مربوط باشند در میان توده‌های مردم حیات دارند و روزی که با این شرایط تطبیق نکنند، از زندگی توده‌ی مردم خارج می‌شوند و از آن به بعد در زندگی روشنفکرانه، ادبیات، فرهنگ، و مطالعات و این‌ها می‌توانند وارد بشوند و ادامه‌ی حیات بدهند. آن‌ها را دیگر توی قهوه‌خانه‌ها نمی‌خوانند، دیگر سربازها در میدان جنگ شاهنامه نمی‌خوانند، دیگر مادرها ممکن است برای بچه‌هایشان احیاناً قصه‌های دیگری تعریف بکنند، برای این‌که شرایط تغییر کرده است. بحث فقط سر این است که من این مسئله را قابل تأسف نمی‌دانم، این جبر زندگی اسطوره‌هاست.
از اسطوره تا تاریخ/مهرداد بهار

2010/07/08

522

زندگی تشکیل می شود از جشنها و هدیه‌ها؛ بقیه هرچه هست سوء تفاهم است.

استالین خوب/ ویکتور ارافیف/ زینب یونسی

521

راستش عجیب شاشم گرفته. می‌ترسم وقتی بکشندم بالا خودم را خراب کنم چون ملت فکر می‌کنند از ترس شاشیدم به خودم. کاش یک جا بین راه می‌ایستادید می‌رفتم می‌شاشیدم. حالا می‌فهمم چرا به زندانی‌ها ناشتایی نمی‌دهند گشنه و تشنه بالای دارشان می‌کنند.

هیس/ محمدرضا کاتب

2010/07/07

520

تا نیمه‌ی دوم قرن پانزدهم و حتی کمی پس از آن، مضمون مرگ به تنهایی حاکم بود. پایان زندگی بشر و فرارسیدن آخرالزمان در قالب طاعون و جنگ متصور می‌شد. آن حضوری که انسان را تهدید می‌کرد حضوری از گوشت و تن تهی بود. اما در سال‌های آخر قرن، این اضطراب بزرگ بر پاشنه خود چرخید و مسخرگیِ جنون، جای مرگ و جدیت و وقار آن را گرفت. بشر از کشف آن ضرورت که به نحوی مقدر، انسان را به هیچ تنزل می‌داد به مشاهده‌ی تحقیر آمیز این هیچ، یعنی خود وجود، رسید. نابودی حاصل از مرگ دیگر هیچ شمرده می‌شد زیرا همین حیات هم تجلی نابودی بود. زیرا زندگی خود چیزی نبود جز کبر بی‌دلیل، بی‌هوده‌گویی و هیاهوی زنگوله‌های آدمک‌هایی که دیوانه را مجسم می‌کردند. سر انسان پیش از آنکه در نتیجه مرگ به جمجمه بدل شود، تو خالی و بی‌محتوا تلقی می‌شد و جنون، مرگِ حی و حاضر.

تاریخ جنون/ میشل فوکو/ فاطمه ولیانی

519

"پاتریک سارا را دوست دارد، تاریخ روز و ماه و سال "

حق داری تاریخ بذاری، پسر! عشق اون قدر سریع میگذره که آدم بهتره ازش یادداشت برداره، واسه چند سال بعد که شاید دیگه چیزی ازش یادش نمونده باشه.


کافه پولشری/ الن وتز/ اصغر نوری

2010/07/04

518

مرحبا استاد نقاش، بارک‌الله! مرحبا!
ذی جودی که آزادی را به این خوبی مصور کند، از بند تن رهاست، چه رسد به محبس.
طوطیک پرواز کن!

کمال الملک / علی حاتمی

2010/07/01

517

یادش آمد که سال‌ها قبل همسایه‌هایش در پایتخت، گربه‌شان را از زبان بریده، دست و پا بسته و میخ در حدقه‌ی هر دو چشم فرو رفته بر در خانه‌شان یافته بودند. بچه‌های همسایه بازی بزرگسال‌ها را می‌کردند.

مهمانی خداحافظی / میلان کوندرا / فروغ پوریاوری