‏نمایش پست‌ها با برچسب آلبر کامو. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب آلبر کامو. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۰/۰۶/۱۷

736

ما در هر چیز فقط «تقریبا» هستیم.

سقوط/ آلبر کامو

۱۳۸۹/۱۱/۱۴

682

روز اول بازداشتم، اول مرا به اتاقی بردند که چند زندانی دیگر از پیش در آن‌جا بودند. بیش‌ترشان عرب بودند. وقتی مرا دیدند خندیدند. بعد پرسیدند چرا به زندان افتاده‌ام. گفتم یک عرب را کشته‌ام. همه‌شان ساکت شدند.

بیگانه/ آلبر کامو/ خشایار دیهیمی

۱۳۸۹/۱۱/۰۹

678

غالباً فکر می‌کردم که اگر مجبورم می‌کردند در تنه درخت خشکی زندگی کنم و در آنجا هیچ مشغولیتی جز نگاه کردن به کل آسمان بالای سرم نداشته باشم، آنوقت هم کم کم عادت می‌کردم. آنجا هم به انتظار گذشتن پرندگان و یا به انتظار ملاقات ابر‌ها، وقت خود را می‌گذراندم. مثل اینجا در زندان که منتظر دیدن کراوتهای عجیب وکیلم هستم و همانطور که در دنیای آزاد، روز شماری می‌کردم که شنبه فرا برسد و اندام ماری را در آغوش بکشم. درست که فکر کردم در تنه یک درخت خشک نبودم و بدبخت‌تر از من هم پیدا می‌شد. وانگهی این یکی از عقاید مادرم بود و آن را غالباً تکرار می‌کرد که انسان بالاخره به همه چیز عادت می‌کند.

بیگانه / آلبرکامو / جلال آل احمد

۱۳۸۹/۰۳/۲۸

509

ولی تظاهر به بیماری باعث می‌شود که آدم واقعا احساس بیماری کند: مادربزرگ ادای بیماری را تا مرز مرگ پیش برد. آخرین روز، وقتی به یاری فرزندانش از دست تخمیرات روده خلاص می‌شد به نوه‌اش رو کرد و در نهایت سادگی گفت: «می‌بینی، مثل یک خوکچه می‌گوزم.» ساعتی بعد جان به جان‌آفرین تسلیم کرد.

دلهره هستی/ از کتاب پشت و رو/ آلبر کامو/ محمد‌تقی غیاثی

۱۳۸۸/۰۶/۰۳

359

بیست سال نتونستم چیز خاصی رو از خوشبختی تجربه کنم. این زندگی رو که من رو می‌بلعه کامل نشناخته بودم، و چیزی که من رو از مرگ می‌ترسونه اینه که یقین دارم زندگی، بدون من سپری خواهد شد.

مرگ خوش/ آلبر کامو/ احسان لامع

۱۳۸۸/۰۵/۰۷

326

آقای عزیز، اگر فاسقان و سارقان همیشه و همه جا محکوم می شدند، مردم شریف همه و همیشه خود را بیگناه می پنداشتند و به گمان من مخصوصا از همین است که باید دوری کرد. والا همه چیز شوخی می شد.

سقوط/ آلبر کامو/ شورانگیز فرخ

۱۳۸۷/۱۱/۱۳

232

اعتراف ميكنم كه من حاضر بودم ده جلسه گفتگو با انيشتين را به ازاي اولين وعده ملاقات با يك زن خوشگل عادي فدا كنم. البته اين هم هست كه در دهمين وعده ملاقات، در حسرت ديدار انيشتين يا مطالعه كتابهاي جدي آه ميكشيدم. رويهمرفته، من هرگز جز در فواصل خرد عياشيهايم، در غم مسائل بزرگ نبوده ام"
سقوط/ آلبركامو

۱۳۸۷/۰۷/۲۲

145

همیشه، حتی روی نیمکت متهم هم جالب است که حرفی درباره ی خودت بشنوی.

آلبر کامو / بیگانه

۱۳۸۷/۰۵/۱۲

43

مردم خوشبختي و موفقيت را تنها در صورتي به شما ميبخشايند كه با كمال سخاوت رضا دهيد كه آنها را با ديگران قسمت كنيد. اما براي اينكه خوشبخت شويد نبايد زياده از حد به ديگران بپردازيد. بدين طريق راهي براي خلاصي نيست.

سقوط / آلبر کامو

۱۳۸۷/۰۵/۰۵

32

شهدا باید که میان فراموش شدن و یا مورد تمسخر قرار گرفتن یکی را انتخاب کنند.اما اینکه کسی اندیشه ی حقیقی آنها را درک کند؛هرگز.

سقوط / آلبر کامو