‏نمایش پست‌ها با برچسب حامد حبیبی. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب حامد حبیبی. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۱/۰۴/۲۳

759

آغوش غریبه‌ای باید،
بی خاطرات خوب
بی خاطرات بد.

برای دمی،
همدمی...

پرسه/ حامد حبیبی

۱۳۸۹/۱۱/۰۶

677

همیشه چیزی شبیه صدای دَر باید باشد تا من در ذهن دیگران وجود داشته باشم. چه چیزی باعث می‌شد همسایه‌هایم به یاد من بیافتند؟ من که کسی نبودم که بخواهم از آنها پیاز یا نمک قرض بگیرم، بوی کباب به راه بیاندازم یا چیزی که صدا بدهد در خانه روشن کنم یا با خودم بلند بلند حرف بزنم یا با عرقگیر بروم روی تراس. باید برای همسایه‌ها مرده باشم. نه اینکه مرده باشم، اصلا نباشم. برای آن پیرمرد که در ساحل از لبخندم عکس گرفت باید نیم ساعت بعد یا شاید دو دقیقه بعد مرده باشم، نیست شده باشم. برای تمام نانواها، کارمندها و بلیت فروش‌های سینما، کسانی که زمانی روبه‌رویشان ایستاده‌ام، مرده‌ام. روزی صدبار در ذهن دیگران نیست و نابود می‌شوم.

گیلاسی غلتیده زیر مبل/ حامد حبیبی
همشهری داستان بهمن 89

۱۳۸۷/۱۰/۱۰

202

از اول هم نمی‌خواست [مبل] هفت‌نفره بخرد ولی فروشنده قانعش کرده بود که اگر الان هفت‌نفره را یکجا بخرد به‌صرفه‌تر از آن است که بعدها بخواهد دو تا یک نفره به مبلمانش اضافه کند، ماشین حساب را برداشته بود و جوری محاسبه کرده بود که آخر سر نیم نفر به نفع خریدار می‌شد.

آن‌جا که پنچرگیری‌ها تمام می‌شوند / حامد حبیبی