چطور آدم به پسرش بگوید که گاهی آدم به یاد کسی گریه نمیکند، اصلا آدم نمیفهمد چرا گریه میکند، و شاید یک نقطهی عمیق و نرم و ولرم، مثل نور آفتاب بهاری، توی دلش پیدا میشود، که اصلا حس بدی هم نیست. حتی یک احساس شادی است، گریهآور هم نیست، ولی آدم بیاختیار گریهاش میگیرد...
قابلهی سرزمین من/ رضا براهنی
نمایش پستها با برچسب رضا براهنی. نمایش همه پستها
نمایش پستها با برچسب رضا براهنی. نمایش همه پستها
۱۳۸۹/۱۱/۱۱
۱۳۸۹/۱۱/۱۰
679
اینها گاهی از عواطف آدم سوء استفاده میکنند، گاهی از عواطف اعضای خانوادهاش و گاهی از عواطف همسایههایش. گاهی تهدید به اعدام میکنند، گاهی از ثواب آخرت حرف میزنند و قسمت میدهند، فحشت میدهند، شکنجهات میکنند و بعد میبوسنت. بهت سیگار، پپسی، ناهار، شام تعارف میکنند و بعد ناگهان بلند میشوند و محکم میزنند توی گوشت یا اینکه پاهاشان را میگذراند رو جای ناخنهای کشیده و آنقدر چکمه را روی زخم فشار میدهند که آدم کنار زانوهاشان مچاله میشود و بعد میگویند: «لطف کن، مثل یک برادر باهات حرف میزنم، بیا مثل یک دوست برای یک دوست دیگر اعتراف کن! فردا آزاد میشوی!» در حالی که جریان اصلی تازه بعد از اعتراف شروع میشود.
چاه به چاه / رضا براهنی
۱۳۸۹/۱۰/۲۸
۱۳۸۹/۱۰/۲۲
665
یک نفر چیزی شبیه یک گونی خالی انداخت روی سر او و خودش آمد زیر گونی و چشم بند را برداشت. رحمت سعی میکرد مساله را برای غول زیرگونی روشن کند و در عین حال احساس کرد که لحظهای بعد دچار خفگی خواهد شد. فکر میکرد بازجو هم احساس خفگی کند ولی در لحن صحبت و در حالت نفسهای بازجو کوچکترین اثری از احساس خستگی و خفگی نبود. شاید اگر کسی حاکم باشد، احساس خفگی نمیکند حتی اگر در شرایط مساوی با یک محکوم قرار گرفته باشد.
رضا براهني / بعد از عروسي چه گذشت
۱۳۸۹/۱۰/۲۱
663
جنگ است اسماعیل، جنگ
و کوسهها از خلیج فارس عقب نشستهاند
ماهیها کشته شدهاند
و از قشقرق موزون موسیقی نهنگها، خبری نیست
موشک زمین و موج را باهم میدرد
ولی هنوز نفتکشها دست نخورده باقی ماندهاند
اسماعیل / رضا براهنی
و کوسهها از خلیج فارس عقب نشستهاند
ماهیها کشته شدهاند
و از قشقرق موزون موسیقی نهنگها، خبری نیست
موشک زمین و موج را باهم میدرد
ولی هنوز نفتکشها دست نخورده باقی ماندهاند
اسماعیل / رضا براهنی
۱۳۸۸/۰۹/۰۵
427
مثل این بود که به سرعت دویده بود، و بعد رسیده بود به جایی و به محض رسیدن شروع کرده بود به خواب دیدن. احساس میکرد که توی کوچهی خانهی دوران بچگیاش در قزوین است و زمستان است و برف آمده ولی او تب کرده؛ یک تب داغ و شدید و سرسامآور. و یک کلاغ گنده با چشمهای عصبی و منقاری خونین دارد به شیشهی پنجره میکوبد -انگار دارکوبی به درخت میکوبد- و میخواهد شیشه را بشکند و بیاید تو. احساس میکرد که شیشه، با صدای بسیار بلند شکسته. و بعد توی رختخواب بود و احساس میکرد که از لای پاهایش یک مایع داغ شروع کرده به جوشیدن و سرازیر شدن. و بعد دیگر قزوین نبود، خواب هم نمیدید. بیدار بود ولی هنوز تب داشت و هنوز هم مردی دستور میداد بزنندش. دستش را میگذاشت روی صورت او، لُپهایش را در پایین چشمبندش لمس میکرد و میگفت: "مادر...! مادر...! جلو بچه مدرسهها به شاه مملکت فحش میدهی، آنوقت اینجا زیر شلاق کمرت شل میشود.
بعد از عروسی چه گذشت / رضا براهنی
۱۳۸۸/۰۶/۰۶
364
من جنون دارم. صبح ساعت چهار با تو دور پارک فرح میدوم و منتظر میشوم تا بیایند و من و تو را ببرند در سال ٣٣ اعدام کنند. گاهی هم به جلو میدوم، میبینم آنهایی که در سال ٣٣ ما را اعدام کردند در سال ٥٨ اعدام میشوند.
آزاده خانم و نویسندهاش/ رضا براهنی/ انتشارات کاروان
آزاده خانم و نویسندهاش/ رضا براهنی/ انتشارات کاروان
اشتراک در:
پستها (Atom)