‏نمایش پست‌ها با برچسب رومن گاری. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب رومن گاری. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۰/۱۰/۲۷

749

برای اولین بار بود که این همه توجه به خودم جلب کرده بودم. حتی صدایم را هم داشتند ضبط می‌کردند. من هرگز ندانسته بودم که برای جلب توجه چه باید می‌کردم. باید کسی را می‌کشتم یا گروگان می‌گرفتم یا چه می‌دانم. برایتان قسم می‌خورم که توی دنیا آن‌قدر بی‌توجهی زیاد است که مجبور به انتخاب هستیم، عینا مثل تعطیلات که نمی‌شود هم به ییلاق رفت هم به کنار دریا. آدم مجبور است از بین بی‌توجهی‌های دنیا آن‌هایی را که بیشتر می‌پسندد انتخاب کند. آدم‌ها همیشه بهترین و گران‌ترین را انتخاب می‌کنند. مثل نازی‌ها که کارشان به قیمت میلیون‌ها آدم تمام شد یا قضیه‌ی ویتنام.

زندگی در پیش رو/ رومن گاری/ لیلی گلستان

۱۳۹۰/۱۰/۲۶

748

من وبا را نمی‌شناسم، اما فکر می‌کنم نباید آن‌قدرها هم که لولا خانم می‌گفت بد باشد. مرضی بود که تقصیری نداشت. گاهی اوقات حتی دلم می‌خواست از وبا دفاع کنم، چون به هر حال عیبش به خودش مربوط نمی‌شد و هرگز نخواسته وبا باشد و همین‌جوری به این شکل درآمده بود.

زندگی در پیش رو/ رومن گاری/ لیلی گلستان

۱۳۹۰/۱۰/۲۵

747

همیشه چشم‌های مردم، غمگین‌تر از بقیه جاهایشان است.

زندگی در پیش رو/ رومن گاری/ لیلی گلستان

۱۳۸۹/۰۵/۰۱

540

هایدگر آن حکیم ژرف‌اندیش
مرگ را کار خر شمرده زپیش
پند او را بگیر نیک به گوش
خر نشو، تو بمیر، لیک به هوش


خداحافظ گاری کوپر/ رومن گاری/ سروش حبیبی

۱۳۸۹/۰۴/۱۸

525

پس از مدت ها سرگردانی بینِ نقاشی، بازیگری، خوانندگی و رقاصی و بعد از تحمل شکست‌های کمرشکن فراوان، سرانجام به ادبیات رو آوردیم که در این دنیا پیوسته آخرین پناهگاه کسانی است که نمی‌دانند سر پُرشور خود را کجا به زمین بگذارند.

میعاد در سپیده دم/ رومن گاری/ مهدی غبرایی

۱۳۸۸/۰۶/۱۶

377

لنی با جوانی که انگلیسی نمی دانست رفیق شده بود. به همین دلیل رابطه شان با هم بسیار خوب بود. اما سه ماه نگذشته بود که جوان شروع کرد مثل بلبل به انگلیسی حرف زدن و فاتحه رابطه شان خوانده شد. فورا دیوار زبان میانشان بالا رفته بود. دیوار زبان وقتی کشیده می شود که دو نفر به یک زبان حرف می زنند. آن وقت دیگر مطلقا نمی توانند حرف هم را بفهمند.

خداحافظ گری کوپر/ رومن گاری/ ترجمه سروش حبیبی

۱۳۸۸/۰۵/۱۹

338

به صدای بلند اعلام می کرد: «ازدواج یک جور دزدی است. به هیچ وجه عادلانه تر از انواع دیگر مالکیت خصوصی نیست.» یا با آن ریش و سبیل شبیه ناپلئون سوم آنجا می نشست و به نقطه ای نامعلوم خیره می شد و در آرزوی چیزی می سوخت که بعدا همیشه به یک بطری مشروب مبدل می شد.

لیدی ال/ رومن گاری/ ترجمه مهدی غبرائی

۱۳۸۸/۰۲/۱۱

281

اندوه عمیق نهفته در ترانه‏های شکسپیر و به طور کلی شعر غنایی آن‏زمان از آنجاست که در آن روزها عشق همیشه با سیفلیس متداعی بود. هفتاد درصد مردم به آن مبتلا بودند. زنگ عمیق اندوه اشعار عاشقانه به همین دلیل بود. چون عاقبتش دیوانگی بود یا کوری و هیچ علاجی هم نداشت. بنابر این عشق چیزی بود فوق‏العاده مهم، درست مسألۀ مرگ و زندگی. امروز در ادبیات مدرن اثری از عشق نمی‏بینید، اهمیت و رنگ تراژیک خود را از دست داده است چون حسابش از کوفت جدا شده است.

خداحافظ گاری کوپر / رومن گاری

۱۳۸۷/۱۲/۱۷

255

آن همه سال تهی‌دستی، زندگی‌اش را به مبارزه‌ای روزمره برای بقا تبدیل کرده بود. من این نکته را به‌خوبی می‌دانستم و با این همه تنها کمکی که ازدستم برمی‌آمد، تظاهر به نادانی بود.
میعاد در سپیده‌دم / رومن گاری

۱۳۸۷/۱۱/۲۸

247

از همین می‌ترسم. به یه چیزی یا کسی عادت می‌کنی، اونوقت اون چیز یا اون کس قالت می‌گذاره. اون وقت دیگه چیزی برات باقی نمی‌مونه. می‌فهمی چی می‌خوام بگم؟.... اونهایی رو که می‌گذارن و می‌رن دوست ندارم. اینه که اول خودم می‌گذارم می‌رم.این‌جوری خاطر جمع‌تره

خداحافظ گاری کوپر، رومن گاری

۱۳۸۷/۱۱/۱۳

233

مصیبت فاوست ابداً در این نکته نیست که روحش را به شیطان فروخته است. مصیبتِ واقعی آن است که شیطانی در کار نیست که روحت را بخرد.«خریداری» وجود ندارد.

میعاد در سپیده‌‌دم / رومن گاری

۱۳۸۷/۱۰/۲۲

214

حالا به نتیجه‌ی دیگری رسیده‌ام، دیگر داستان نمی‌نویسم که داستان نویس بمانم؛ می‌نویسم تا تنهایی تو را برای خودم آسان کنم، ولی مگر ممکن است؟
از نامه‌های رومن گاری به جین سیبرگ

۱۳۸۷/۰۹/۱۹

187

می‏‌خواد ولم کنه! چون عشق مثل وطن‏پرستیه، مثل ملت‏پرستی، مثل حرف‏های دوگل.


خداحافظ گاری کوپر / رومن گاری / ترجمه سروش حبیبی

۱۳۸۷/۰۷/۲۸

152

چیزی که همیشه برایم عجیب بوده این است که اصولا اشک در برنامه ی خلقت پیش بینی شده. یعنی آدم بناست گریه کند. باید پیش بینی شده باشد. واقعا که هیچ سازنده ی محترمی همچه کاری نمیکند.

زندگی در پیش رو/ رومن گاری

۱۳۸۷/۰۵/۲۷

83

كشف عشق و محبت در چشمان يك سگ، كار دشواري نيست. اين همه عشق و وفا مرا به ياد مادرم مي اندازد- ولي چشمان او سبز بود...
سگ سفيد، رومن گاري

۱۳۸۷/۰۵/۰۸

38

اوایل نمی دانستم که مادر ندارم، حتی نمی دانستم که آدم باید مادر داشته باشد. دوستم لوماهوت که خیلی از من بزرگتر است، گفت: این وضع نتیجه بدی شرایط بهداشتی است…
لوماهوت به من گفت زن هایی که جور خودشان را می کشند حالا یک قرص بهداشتی دارند، اما او زودتر از آن قرص به دنیا آمده است.
…به نظرم می رسید همه مادر داشتند به جز من. شروع کردم به دل درد گرفتن و دل آشوبه شدن تا مگر اینجوری مادرم را به آمدن وادار کنم. در پیاده روی روبه رو یک بچه بود که یک بادکنک داشت و می گفت هر وقت دلش درد میگیرد، مادرش به دیدنش می اید. دلم درد گرفت، اما فایده نکرد. بعدش هم دل آشوبه پیدا کردم. آن هم بی فایده بود. حتی برای آنکه بیشتر جلب توجه کنم به همه جای آپارتمان ریدم. خبری نشد…
زندگی در پیش رو / رومن گاری