‏نمایش پست‌ها با برچسب مارسل پروست. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب مارسل پروست. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۱/۱۱/۲۳

779

همه­ی این جدایی­ها، مرا ناخواسته به فکر آنچه جبران­ناپذیر بود و روزی فرا می­رسید می انداخت، هرچند که آن زمان هرگز جدی به امکان زنده ماندن خودم پس از مرگ مادرم فکر نکرده بودم . عزمم این بود که یک دقیقه از مرگ مادرم نگذشته بود خودم را بکشم. بعدا غیبت مادرم چیزهایی ازین هم تلخ­تر به من آموخت. آموخت که آدم به غیبت عادت می­کند و این عادت به نبودن عزیزان از نبودنشان ناگوارتر است.

خوشی­ها و روزها / مارسل پروست / مهدی سحابی

۱۳۹۱/۱۱/۰۱

778


در واقع اغلب، زمانی که عشقی را آغاز می‌کنیم، تجربه و عقلمان به ما می‌گویند که روزی به دلداری که امروز فقط به اندیشه او زنده‌ایم‌‌ همان اندازه بی‌اعتنا می‌شویم که امروزه به هر زنی جز او هستیم. روزی نامش را می‌شنویم و دیگر دچار هیچ لذت دردآلودی نمی‌شویم، خطش را می‌خوانیم و دیگر نمی‌لرزیم، در خیابان راه‌مان را کج نمی‌کنیم تا او را ببینیم، به او بر می‌خوریم و دست و پا گم نمی‌کنیم، به او دست می‌یابیم و از خود بی‌خود نمی‌شویم. آنگاه این آگاهی بی‌تردیدِ آینده، برغم این حس بی‌اساس اما نیرومند که شاید او را همواره دوست داشته باشیم، ما را به گریه می‌اندازد

خوشی‌ها و روز‌ها / مارسل پروست / مهدی سحابی

۱۳۹۰/۱۰/۰۳

745

این‌ که عقل آدمی حساس‌ترین، قوی‌ترین و مناسب‌ترین ابزار کشف حقیقت نیست، خود دلیل دیگری است بر این که کار را با یاری عقل آغاز کنیم و نه با گما‌ن‌زنی ضمیر ناخودآگاه یا باور به الهام‌های از پیش ساخته و پرداخته. این زندگی است که خرده خرده و مورد به مورد، امکان درک این نکته را به ما می‌دهد که آنچه را برای دلمان، یا برای ذهنمان از همه مهم‌تر است، نه از راه استدلال بلکه به یاری نیروهای دیگری درمی‌یابیم. و آنگاه خودِ عقل، با درک برتری آن نیروها، با استدلال در برابرشان تسلیم می‌شود، و می‌پذیرد که همکار و خدمتکارشان باشد. این است اعتقاد تجربی.

در جستجوی زمان از دست رفته، جلد هفتم / مارسل پروست / مهدی سحابی

۱۳۸۹/۱۲/۰۸

698

از موسیقی بد متنفر باشید، اما مبادا دست کمش بگیرید. از آنجا که موسیقی بد بسیار بیشتر از موسیقی خوب، آنهم با شوری بسیار بیشتر، نواخته و خوانده می‌شود و رفته رفته بسیار بیشتر از موسیقی خوب، آرزو‌ها و رویا‌ها و اشکهای آدمیان را در خود انباشته است. از همین رو باید محترمش بدارید. چه بسیار «انگشتر طلا» و «آه، همچنان خفته بمان» که صفحه‌های تصنیف یا نتشان را هر شب دستهای بسیار با لرزه ورق زده و یا زیبا‌ترین چشمان جهان را با اشکی تر کرده است که غبطه ناب‌ترین هنرمندان را به خاطر چنین ستایس غم آلود و لذتناکی بر می‌انگیزد. دفتری از ترانه‌های سبک که از بس به کار رفته پاره پوره شده است، باید چون گورستانی یا چون روستایی آدم را متاثر کند.

خوشی‌ها و روز‌ها / مارسل پروست / مهدی سحابی

۱۳۸۹/۱۱/۱۷

685

در واقع اغلب، زمانی که عشقی را آغاز می‌کنیم، تجربه و عقلمان به ما می‌گویند که روزی به دلداری که امروز فقط به اندیشه او زنده‌ایم‌‌ همان اندازه بی‌اعتنا می‌شویم که امروزه به هر زنی جز او هستیم... روزی نامش را می‌شنویم و دیگر دچار هیچ لذت دردآلودی نمی‌شویم، خطش را می‌خوانیم و دیگر نمی‌لرزیم، در خیابان راه‌مان را کج نمی‌کنیم تا او را ببینیم، به او بر می‌خوریم و دست و پا گم نمی‌کنیم، به او دست می‌یابیم و از خود بی‌خود نمی‌شویم. آنگاه این آگاهی بی‌تردیدِ آینده، برغم این حس بی‌اساس اما نیرومند که شاید او را همواره دوست داشته باشیم، ما را به گریه می‌اندازد.

خوشی‌ها و روز‌ها / مارسل پروست / مهدی سحابی

۱۳۸۹/۰۴/۲۴

533

به گمان من تنها عکاسی است که، همانند بوسه، می‌تواند با تازه‌ترین کاربردهایش از درون آنچه به نظر ما چیزی با ظاهری قطعی و همیشگی می‌رسد صد چیز دیگر را بیرون بکشد که همه باز همان‌اند.

در جستجوی زمان از دست رفته، طرف گرمانت 2/ مارسل پروست/ مهدی سحابی

۱۳۸۸/۱۲/۲۸

457

آنان که آثار نبوغ‌آمیزی می‌آفرینند کسانی نیستند که در فرهیخته‌ترین محیط‌ها زندگی می‌کنند، و از درخشان‌ترین گفتگوها برخوردارند، و دارای گسترده‌ترین فرهنگ‌اند، بل کسانی که توانسته‌اند یکباره از زندگی کردن برای خودشان دست بردارند و شخصیتشان را به صورت آینه‌ای درآورند، به گونه‌ای که زندگی‌شان، هر چقدر هم که می‌توانست از نظر اجتماعی و حتی به تعبیری، از نظر فکری، پیش‌پاافتاده باشد، در آن آینه بازبتابد، چه نبوغ در توانایی بازتابانیدن نهفته است و نه در کیفیت ذاتی نمایشی که بازتابانده می‌شود.

در جستجوی زمان از دست رفته، در سایه‌ی دوشیزگان شکوفا/ مارسل پروست/ مهدی سحابی

۱۳۸۸/۱۱/۲۵

443

در جا به خانم گرمانت دل بستم، چون به همان گونه كه گاهي كافي است زني نگاهي تحقيرآميز به ما بياندازد تا عاشق او شويم و فكر كنيم كه هرگز به وصالش نخواهيم رسيد،‌ گاهي نيز كافي است كه، چون مادام دوگرمانت، مهربانانه نگاهمان كند تا به او دل ببنديم و بپنداريم كه مي‌توان به او دست يافت.

گزيده‌هايي از در جستجوي زمان از دست رفته/ مارسل پروست/ مهدي سحابي

۱۳۸۸/۱۰/۲۷

437

یاد یک تصویر چیزی جز حسرت یک لحظه نیست؛ و افسوس که خانه‌ها، راه‌ها، خیابان‌ها هم چون سال‌ها گریزانند.

در جستجوی زمان از دست رفته، طرف خانه‌ی سوان/ مارسل پروست/ مهدی سحابی

۱۳۸۸/۰۳/۱۷

300

از همه ی شیوه های پرورش عشق، از همه ابزارهای پارکنش این بلای مقدس، یکی، از جمله کاراترین ها، همین تند باد آشفتگی است که گاهی ما را فرا میگیرد. آنگاه کار از کار گذشته است. به کسی که در آن هنگام با او خوشیم ، دل میبازیم. حتا نیازی نیست که تا آن زمان از او بیشتر از دیگران یا حتی به همان اندازه خوشمان بیاید. تنها لازم است که گرایشمان به او منحصر شود و این شرط زمانی تحقق می یابد که هنگامی که از او محرومیم به جای جستجو خوشی هایی که لطف او به ما ارزانی میداشت، یک باره نیازی بی تابانه به خود آن فرد حس کنیم. نیازی شگرف که قونین این جهان، برآوردنش را محال و شفایش را دشوار میکند. نیاز بی معنی و دردناک تصاحب او.

در جستجوی زمان از دست رفته، طرف خانه‌ی سوان/ مارسل پروست/ مهدی سحابی