‏نمایش پست‌ها با برچسب یاسمینا رضا. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب یاسمینا رضا. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۱/۰۸/۱۷

773

 ...فایده ای نداره که آدم محترم باشه. احترام یک چیز بی معنیه که فقط آدمو ضعیف و بی دفاع میکنه

خدای کشتار / یاسمینا رضا / مائده طهماسبی

۱۳۹۰/۰۴/۲۰

728

زنگ می‌زد دفتر می‌گفت دارم می‌روم خودکشی، این آخرین باری است که صدایم را می‌شنوی. می‌گفتم عزیزم الان کجایی؟ می‌زد زیر گریه و می‌گفت در خیابان گراند آرمه گیر کرده‌ام، من حتی برای خودکشی هم نمی‌توانم از این پاریس خراب‌شده بیرون بروم. نانسی این‌طوری بود که دوستش داشتم. می‌رفتم دنبالش، می‌بردمش مغازه‌ها را ببیند. چند قرن جلوی ویترین می‌ماند تا یک قوطی پودر یا یک جفت کفش ناقابل انتخاب کند. در این کار به همان اندازه صداقت و جدیت به خرج می‌داد که یک ساعت قبلش در خودکشی به خرج داده بود. مرا دنبال خود می‌کشید می‌برد به جاهای بسیار گرم و من منتظرش می‌ماندم یا در مغازه‌های لوکس روی صندلی‌های لوکس می‌نشستم تا خریدش را بکند. بعد هم خریدمان را پاکت‌ پاکت بغل می‌زدیم و می‌رفتیم. به گردنم آویزان می‌شد و با حالتی آمیخته به گریه و خنده بوسم می‌کرد. من هم گریه‌ام می‌گرفت. دوتایی از سختی زندگی و گرانی کفش اشک می‌ریختیم.

حرمان/ یاسمینا رضا/ داود دهقان

۱۳۸۹/۱۰/۱۸

659

خواهرت به من گفت مطالعه نكرده‌اي كه اين‌قدر زمخت شده‌اي. عيناً همين‌ حرف را زد. البته به من برنخورد. زمختي كه ديگر عصباني شدن ندارد. گفتم چه چيز مطالعه كنم عزيزم؟ ادبيات،‌ تو چيزي از ادبيات نمي‌داني و الان وقتش را داري. بايد دقيقاً برعكس اين را مي‌گفت چون تنها روش مناسب براي جلب توجه من بود. اما عدم شناخت او از من به قدري عميق است كه برمي‌گردد به من مي‌گويد تو الان وقت داري، به جاي اينكه بگويد تو ديگر وقت نداري.

حرمان/ یاسمینا رضا/ ترجمه‌ی داوود دهقان

۱۳۸۹/۰۱/۱۵

467

نانسی سرشار از انرژی است. به من می‌گوید تو دایم غر می‌زنی، نمی‌فهمد مردی که غر نزند مرد نرمالی نیست. می‌گوید تو هرگز به من کمک نمی‌کنی، هر وقت با هم سفر می‌کنیم به من غر می‌زند که چرا وقتی من دارم چمدان ها را باز می‌کنم، تو برای خودت روی تخت ولو می‌شوی، نمی‌تواند درک کند که من همیشه از او خسته‌تر هستم. خودش هر چه قدر هم که خسته باشد، دراز نمی‌کشد اما من از نسل خزندگان هستم و مثلا از کمربند متنفرم. نانسی نمی‌فهمد ناتوانی جسمی یعنی چه. به همان اندازه هم از وجه تراژیک زندگی کلا غافل است. وانگهی، مگر توفیری هم می‌کند؟ نانسی از وقتی که به شورش‌های اجتماعی علاقه‌مند شده‌است و تمام زندگی‌اش شده مادام داچیمنتو و امثال او، احساس خوشبختی می‌کند. دنیا پر شده است از آدم‌های خوشبخت! وقتی زن من شد جذاب بود و این قدر شور و شوق از سر و رویش نمی‌بارید. در رفتارش می‌شد آثاری از ضعف اعصاب یافت. نیز اندکی ضعف وجودی. خیلی جذاب ضعف اراده برای زن نه تنها عیب نیست بلکه حسنی است ظریف. حتی می‌توانم بگویم آن وقت‌ها نانسی از من سرتر بود.


حرمان/یاسمینا رضا/داود دهقان