‏نمایش پست‌ها با برچسب عباس معروفی. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب عباس معروفی. نمایش همه پست‌ها

۱۳۸۹/۰۷/۱۹

604


  گفته بود: «خیال می‌کنم حالا پاهات می‌پیچند به هم و می‌خوری زمین.»
  من گفته بودم: «آلبالو.» امّا دقیقاً قصدم این بود که لب‌هام را غنچه کنم.
 
  سمفونی مردگان/ عباس معروفی

۱۳۸۹/۰۲/۱۵

482

لجش می‌گرفت که این‌جوری صداش می‌کردیم. اما این اسم را مامانم روش گذاشته بود. در بحبوحه‌ی انقلاب یکبار ازش پرسید:
«تو کجایی هستی، امیر؟»
«خودم اهل تهرانم، اما پدرم همدانی است.»
«موهات بور است و شبیه بچه‌ی آدم نیستی. مسلمانی؟»
امیر که آن روزها کتاب اصول مقدماتی فلسفه‌‌ی ژرژ پلیتسر را تازه خوانده بود گفت:«نخیر، من کمونیستم»
مامان گفت:«ینی به خدا اعتقاد نداری؟»
«نخیر، من...»
« خیلی خوب، برو پی کارت»
و از آن روز اسم امیر براتیانی شد امیر کمونیست.

فریدون سه پسر داشت/ عباس معروفی

۱۳۸۹/۰۱/۲۹

475

صورتم را در دست‌هایم گذاشتم و به این فکر کردم که نباید بیش از حد دست و پا بزنم. دانستم که خیلی چیز‌ها به اختیار آدم نیست، زندگی خواب‌های گذشته است که تعبیر می‌شود. زندگی تاب خوردن خیال در روزهایی‌ست که هرگز عمرمان به آن نمی‌رسد. زندگی آغاز ماجراست.
پیکر فرهاد / عباس معروفی

۱۳۸۸/۰۶/۲۳

387

پدر خيال می‌كرد آدم وقتي در حجره خودش تنها باشد، تنهاست. نمي‌دانست كه تنهايي را فقط در شلوغي می‌شود حس كرد!

سمفونی مردگان/ عباس معروفی

۱۳۸۸/۰۵/۲۹

348

«این چیزهائی که تا به حال برات گفتم مربوط به قبل از سال بلوا بود. از فردای آن شب سال بلوا شروع شد. خیال نمی‌کنم بتوانی بفهمی، اما یادت باشد که ناامنی بدترین بلائی است که سر ملتی می‌آید، بی‌قانونی، بی‌نظمی، به فکر مردم نبودن و این چیزها، بعدش هم بلوا شد.»

سال بلوا / عباس معروفي

۱۳۸۷/۰۶/۰۵

104

در زمانهای بسیار قدیم، زن و مردی پینه‌دوز، یک روز به هنگام کار بوسه را کشف کردند. مرد دستهاش به کار بود، تکه نخی را با دندان کند. به زنش گفت بیا این را از لب من بردار و بیانداز. زن هم دستهاش به سوزن و وصله بود. آمد که نخ را از لب‌های مرد بردارد، دید دستش بند است، گفت چه‌کار کنم، ناچار با لب برداشت؛ شیرین بود، ادامه دادند!

سال بلوا / عباس معروفی

۱۳۸۷/۰۵/۰۵

33

من هندوستان بوده‌ام. دوهزار نوع دین وجود دارد. دوهزار خدا وجود دارد. یکی‌ش را من خودم از نزدیک دیده‌ام.

سال بلوا / عباس معروفی

۱۳۸۷/۰۵/۰۳

26

زنی به‌سرعت به‌طرفم آمد و گفت: "خواهر، خودت را بپوشان."
گفتم: "من؟"
گفت: "آره، تو."
گفتم: " من که نیستم." و روسری ماشی‌رنگ را کمی جلو کشیدم، اما شما نمی‌خواستید. با نوک قلم طره ها را روی پیشانی‌ام رها کردید.

پیکر فرهاد / عباس معروفی