‏نمایش پست‌ها با برچسب مصطفی مستور. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب مصطفی مستور. نمایش همه پست‌ها

۱۳۸۹/۱۲/۱۵

700

داستان یعنی «لطفن اون تلویزیون رو خفه‌ش کن!»
یعنی «پس این سیگارهای من کدوم جهنمی هستند؟»
یعنی گرفتار شدن در گوشهٔ رینگ بوکس زیر مشت‌های حریف وقتی دستکش‌های تو از جنس کلمات است و حریف اسمش عشق است و رنج و شکست و تنهایی.

مصطفی مستور/ داستان چیه؟ / همشهری داستان اسفند ۸۹ و فروردین ۹۰

۱۳۸۹/۰۵/۰۲

543

روی آرنج خم شد و سیگارش را طرفم گرفت: ((می‌کشی؟))
(( دو روزه ترک کردم. از اون شاعر سمرقندی چه خبر؟))
چیزی را از روی زبانش پاک کرد و گفت: ((تو یه کتاب خوندم بدترین کار تو این دنیا اینه عادت‌هات رو ترک کنی، چون تبدیل می‌شی به کسی که نمی‌شناسیش. واسه چی ترک کردی؟))
تهران در بعد از ظهر/مصطفی مستور

۱۳۸۸/۰۳/۰۶

296

قربان توی یه کتاب خوندم. توی یه کتاب کوچیک. اون‌جا نوشته بود اگه دریچه‌های دانستن رو مسدود کنیم رستگار می‌شیم. نوشته بود همه‌ی نکبتی که ما دچارش هستیم از توی همین دریچه‌ها می‌آد تو.

دویدن در میدان تاریک مین / مصطفا مستور/ نشر چشمه

۱۳۸۷/۰۷/۱۳

136

از نظر من تو یه تخته کم نداری . یعنی هیچ کدوم از ما یه تخته کم نداریم و اگر قرار باشه کسی یا چیزی توی این دنیا یه تختش کم باشه به نظر من خود این دنیای عوضی ِ دنیای عوضی با قانون های عوضی ترش. وقتی دنیا یه تختش کم باشه ، اون وقت هر اتفاقی ممکنه بیفته.


حکایت عشقی بی قاف بی شین بی نقطه / مصطفی مستور

۱۳۸۷/۰۵/۰۵

31

پرويز عوضي خوب است
اگر تو را دوست دارد.
و باغ‌آبادي گوساله، اگر.
و مردم شهر، اگر
مي‌کارند تنديس تو را
در ميداني
براي طواف.
و من حتي
که ديري است
ايمان آورده‌ام ـبي‌دليلـ
به چشمانت.
وما ادريک ما مريم / مصطفي مستور