‏نمایش پست‌ها با برچسب رضا قاسمی. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب رضا قاسمی. نمایش همه پست‌ها

۱۳۸۹/۱۱/۲۷

690

این طور بارمان آورده‌اند که بترسیم، از همه چیز. از بزرگ‌تر که مبادا بهش بربخورد، از کوچک‌تر که مبادا دلش بشکند، از دوست که مبادا برنجد و تن‌هایمان بگذارد. از دشمن که مبادا برآشوبد و به سراغمان بیاید.

همنوایی شبانه ارکستر چوبها / رضا قاسمی

۱۳۸۹/۰۸/۲۹

622

از دردهای کوچک است که آدم می‌نالد، وقتی ضربه سهمگین باشد، لال می‌شود آدم.


چاه بابل / رضا قاسمی

۱۳۸۹/۰۸/۱۵

618

نگاه می‌کنم به شاخ و برگ درختان، به حاشیه‌ی آسفالت باغ بیمارستان، به ردیف ماشین‌هایی که خاموش و غم‌زده پارک شده‌اند. انگار به فکرهای این‌ها هم اهمیت داده شده. انگار این‌ها هم منتظرند. مثل من که حالا منتظرم. این هشتمین بار است. هر بار یک جای تنم را بریده‌اند. بار اول تکه‌ای از پوست شومبولم را. بار دوم لوزه‌هایم را. بار سوم آپاندیسم را. بار چهارم تکه‌ای از استخوان بینی را. بار پنجم تکه‌ای از زبان ِ کوچک را...آخرین بار هم تکه‌ای از چشم راستم را. دلم می‌خواست عکسی می‌گرفتم از داخل گلو. چه شکلی شده است حالا بعد از این همه بریدن و تراشیدن؟ فقط مانده است یک روز خود حنجره را هم بردارند تا شبیه شود به ماتحت ِ الاغ. کجا رفته‌اند این چیزهای اضافی که هی در آورده‌اند و دور ریخته‌اند؟
اضافی؟ اگر اضافی بودند که حال و روزم این نبود که حالا هست.


وردی که بره‌ها می‌خوانند/ رضا قاسمی

۱۳۸۹/۰۲/۱۶

484

می‌گویند فراموشی دفاع طبیعی بدن است در برابر رنج. می‌گویند دردی که نوزاد، هنگام عبور از آن دریچه‌ی تنگ متحمل می‌شود، چنان شدید است که کودک ترجیح می‌دهد رنج زاده شدن را برای همیشه از یاد ببرد.

همنوایی شبانه ارکستر چوب‌ها/ رضا قاسمی

۱۳۸۸/۰۷/۰۵

400

حس شهادت طلبی و مظلومیت، که مشخصه کاملا ایرانیست، هیچ گاه در طول تاریخ اجازه نداده است تا مسایلی را که با یک سیلی حل می شود، به موقع رفع و رجوع کنیم. گذاشته ایم تا وقتی با کشت و کشتار هم حل نمی شود خونمان به جوش آید و همه چیز را به آتش بکشیم و هیچ چیزی را هم حل نکنیم.
همنوایی شبانه ارکستر چوبها/ رضا قاسمی

۱۳۸۸/۰۶/۰۳

360

راستش، اگر زنده‌ام هنوز، اگر گه‌گاه به نظر می‌رسد که حتا پُرم از جنبشِ حيات، فقط و فقط مال بی‌جربزهگی‌ست. می‌دانم کسی که تا اين سن خودش را نکشته بعد از اين هم نخواهد کشت. به همين قناعت خواهد کرد که، برای بقاء، به طور روزمره نابود کند خود را: با افراط در سيگار؛ با بی‌نظمی در خواب و خوراک؛ با هر چيز که بکشد اما در درازای ايام؛ در مرگ بی‌صدا.

وردي كه بره ها مي‌خوانند/ رضا قاسمی

۱۳۸۸/۰۶/۰۲

357

تو يا می‌توانی عاشقش بشوی يا اگر مثل من جای عشق‌ات ساب رفته است فقط می‌توانی خيره ‌شوی به آن بناگوش ظريف؛ به خواب موها پشت لاله‌ی گوش؛ و آرام، با صدايی که انگار از تهِ يک سردابِِ ظلمانی می‌آيد، بگويی: «تو فشار را اندازه نگير جيگر، خسته می‌شی» و اين را طوری بگويی که انگار داری يکی از اوراد قديمی را مي‌خوانی. همان وردی که بره‌ها می‌خوانند وقتی به پيشاني‌شان حنا می‌بندند تا بعد ببرندشان به قربانگاه. همان وردی که من هميشه می‌خوانم. چون هميشه هی تکه‌ای از مرا می‌برند و می‌اندازند جلوی سگ. چون هميشه چيزی در من هست که اضافی‌ست. مطلقاٌ اضافی

وردي كه بره ها مي‌خوانند / رضا قاسمي

۱۳۸۸/۰۶/۰۱

354

سه‌تار، ساز اختناق است، ويولون ساز دموکراسی. از بس صداش لاجون است؛ بغضِ فروخورده است انگار؛ طنينِ مخفیِ ترس و شيدايی‌. می‌گويند يک نفر شنونده برايش کم است، دو نفر زياد. اما ديده بودم حوالی سه صبح که همه‌ی اشباح مدرنيته در خواب‌اند و ديگر نه صدای رفت و آمد ماشينی هست نه صدای دور و درهمِ کارخانه‌ای، چنان رسا می‌شود اين صدا که بايد خفه‌اش کنی از ترس همسايه‌. ديده بودم که اگر وسيله‌اش نکنی برای رونق ِدکان رازهاش را پرده در پرده باز می‌کند بر تو. آخر، زن است اين ساز(از پشت نگاهش کن، موهاش را بافته است انگار) و حساس است همانقدر که هر زنی. قهر می‌کند با تو. راه نمی‌دهد تو را به خودش اگر که ناديده بگيری‌اش. چقدر هم که اهل حسادت است اين ساز!

وردي كه بره ها ميخوانند / رضا قاسمي

۱۳۸۸/۰۳/۰۶

295

پیش از کشف عدد صفر، بشر گمان می‌کرد که عدد یک ابتدای هرچیز است، قرن‌ها طول کشید تا بفهمد که صفر هم ابتدای چیزی نیست
و همیشه همه‌چیز خیلی پیش‌تر از آن شروع می‌شود که نقطه‌ی آغار است.

وردی که بره‌ها می‌خوانند / رضا قاسمی

۱۳۸۷/۰۹/۱۱

176

دست خودم نبود كه با يك تشر رنگ َم مي‌پريد و با يك سيلي تنبانم را خيس مي‌كردم .اينطور بارم آورده بودند كه بترسم . از همه چيز . از بزرگتر كه مبادا بهش بربخورد ؛ از كوچكتر كه مبادا دلش بشكند ؛ از دوست كه مبادا برنجد و تنهايم بگذارد

همنوايي شبانه اركستر چوبها / رضا قاسمي

۱۳۸۷/۰۷/۱۶

141

چرا این همه فرق میکند تاریکی با تاریکی؟ چرا تاریکی ته گور فرق میکند با تاریکی اتاق؟ فرق میکند با تاریکی ته چاه؟ فرق میکند با تاریکی زهدان؟ وقتی دایی، با آن دو حفره ی خالی چشمها توی صورتش، برگشت طرف درخت انجیر وسط حیاط طوری برگشت که انگار میبیند، طوری برگشت که من ترسیم، تو بگویی نایی! چرا تاریکی ازل فرق میکند با تاریکی ابد؟ چرا تاریکی پشت چشمهام سوزن سوزن میشود، نایی؟

چاه بابل/ رضا قاسمی

۱۳۸۷/۰۷/۱۳

137

…می‌دانم کسی که تا این سن خودش را نکشته بعد از این هم نخواهد کشت. به همین قناعت خواهد کرد که برای بقا، به طور روزمره نابود کند خود را: با افراط در سیگار؛ با بی‌نظمی در خواب و خوراک؛ با هر چیز که بکشد اما در درازای ایام؛ در مرگ بی‌صدا.

وردی که بره‌ها می‌خوانند/ رضا قاسمی

۱۳۸۷/۰۵/۱۶

55

گفت نميدانم باغ انستيتو پاستور تهران را ديده ايد يا نه!‌درختان سپيدار بلند و زيبايي دارد. دوستي داشتم كه آنجا كار ميكرد. اين دوست با زني شوهردار رابطه داشت. هر وقت كه زن مي آمد بچه اش را هم ميآورد دوستم تفنگي بادي داشت. زن را به دفترش هدايت ميكرد. تفنگ را از پشت يكي از قفسه ها بر ميداشت. دست بچه را ميگرفت و مي آمد به باغ. كلاهايي را كه روي شاخه هاي سپيدارها نشسته بودند نشانش ميداد و ميگفت: اين كلاغها را ميبيني؟ همه اش مال توست. تا دلت ميخواهد شكارشان كن. تفنگ را به بچه ميداد و مي آمد به دفترش. سراغ زن. اين دوست هميشه به من ميگفت اگر آن كلاغها فهميدند براي چه كشته ميشوند تو هم ميفهمي!

چاه بابل / رضا قاسمی