‏نمایش پست‌ها با برچسب صمد بهرنگی. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب صمد بهرنگی. نمایش همه پست‌ها

۱۳۸۹/۱۱/۲۱

688

ننه بزرگ دنبال حرفش را گرفت: «اما این پستانک را دور می‌اندازیم. برای اینکه آن را زن بابا برای اولدوز خریده بود که همیشه آن را بمکد و مجال نداشته باشد که حرف بزند و درد دلش را به کسی بگوید». اولدوز پستانک خود را شناخت.‌‌ همان که داده بود به ننه کلاغه. ننه بزرگ پستانک را انداخت پایین. کلاغ‌ها هلهله کردند. ننه بزرگ گفت: «زن بابا، ننه کلاغه را کشت. آقا کلاغه را ناکام کرد، اما یاشار و اولدوز آن‌ها را فراموش نکردند. پس، زنده باد بچه‌هایی که هرگز دوستان ناکام و شهید خود را فراموش نمی‌کنند».

اولدوز و کلاغ‌ها / صمد بهرنگی

۱۳۸۷/۰۶/۱۳

118

ماهی سیاه کوچولو گفت : مادر من دیگه از این گردش ها خسته شدم. می خواهم راه بیفتم و برم ببینم جاهای دیگه چه خبرهایی ه.
ممکنه فکر کنی که یک کسی این حرف ها رو به ماهی کوچولو یاد داده ، اما بدون که من خودم خیلی وقته تو این فکرم.
البته خیلی چیزها هم از این و اون یاد گرفتم ، مثلا این را فهمیدم که بیشتر ماهی ها موقع پیری شکایت می کنند که زندگیشون رو بیخودی تلف کرده اند .
دایم ناله و نفرین می کنند و از همه چیز شکایت دارند. من می خوام بدونم که راستی راستی زندگی یعنی اینکه تو یه تیکه جا هی بری و برگردی تا پیر بشی و دیگه هیچی ، یا اینکه طور دیگه ای هم تو دنیا می شه زندگی کرد؟ ...
وقتی حرف ماهی کوچولو تموم شد مادرش گفت : بچه جان! مگه به سرت زده؟ دنیا ! ... دنیا! دنیا دیگه یعنی چی؟!
دنیا همین جاست که ما هستیم . زندگی هم همینه که ما داریم ...

ماهی سیاه کوچولو / صمد بهرنگی